---
---
📜 عنوان: هفت روز سکوت
وقتی سوزن از بازوی ات بیرون کشیده شد، همه منتظر فریاد، تشنج یا قلبی بودند که از حرکت بایستد.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط صدای نفس آرام او در اتاق پیچید.
دستگاهها ضربان منظم نشان میدادند.
پزشکهای غیرقانونی با چشمانی گشاد به مانیتور خیره شده بودند.
یکی از آنها زیر لب زمزمه کرد:
— «این غیرممکنه… تا حالا هیچ بدنی این واکنش رو نداشته.»
تهیونگ هیچ جوابی نداد. فقط دست ات را محکمتر گرفت، انگار بخواهد او را به زندگی زنجیر کند.
🔹 روز اول: ات بدون حرکت بود، اما ضربان قلبش پایدار. تهیونگ لحظهای کنار تختش را ترک نکرد.
🔹 روز سوم: لبهای ات برای اولین بار تکان خوردند. زمزمهای بیصدا، شاید نام تهیونگ، شاید فقط نفس.
🔹 روز پنجم: چشمانش نیمهباز شدند، نور سفید سقف را دید و دوباره بست.
🔹 روز هفتم: ات برای اولین بار با صدای ضعیف گفت: «تهیونگ…»
پزشکها حیرتزده نگاه میکردند.
آنها از معجزه علمی حرف میزدند.
اما تهیونگ هیچوقت به معجزه ایمان نداشت.
فقط میدانست پول، خون، و ارادهاش ات را از مرگ برگرداند.
با اینکه ات کمکم بهبود پیدا میکرد، تهیونگ هنوز سایهی سنگین مرگ را بالای سرش میدید.
او حتی وقتی ات لبخند کوچکی زد و گفت «حالم بهتره»، نتوانست لبخند بزند.
ترس مثل خوره توی جانش مانده بود.
شبها وقتی همه میخوابیدند، او بالای تخت ات مینشست، سیگار روشن میکرد و آرام به خودش میگفت:
— «نمیذارم دوباره نزدیک مرگ بشی… هرگز.»
📜 عنوان: هفت روز سکوت
وقتی سوزن از بازوی ات بیرون کشیده شد، همه منتظر فریاد، تشنج یا قلبی بودند که از حرکت بایستد.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط صدای نفس آرام او در اتاق پیچید.
دستگاهها ضربان منظم نشان میدادند.
پزشکهای غیرقانونی با چشمانی گشاد به مانیتور خیره شده بودند.
یکی از آنها زیر لب زمزمه کرد:
— «این غیرممکنه… تا حالا هیچ بدنی این واکنش رو نداشته.»
تهیونگ هیچ جوابی نداد. فقط دست ات را محکمتر گرفت، انگار بخواهد او را به زندگی زنجیر کند.
🔹 روز اول: ات بدون حرکت بود، اما ضربان قلبش پایدار. تهیونگ لحظهای کنار تختش را ترک نکرد.
🔹 روز سوم: لبهای ات برای اولین بار تکان خوردند. زمزمهای بیصدا، شاید نام تهیونگ، شاید فقط نفس.
🔹 روز پنجم: چشمانش نیمهباز شدند، نور سفید سقف را دید و دوباره بست.
🔹 روز هفتم: ات برای اولین بار با صدای ضعیف گفت: «تهیونگ…»
پزشکها حیرتزده نگاه میکردند.
آنها از معجزه علمی حرف میزدند.
اما تهیونگ هیچوقت به معجزه ایمان نداشت.
فقط میدانست پول، خون، و ارادهاش ات را از مرگ برگرداند.
با اینکه ات کمکم بهبود پیدا میکرد، تهیونگ هنوز سایهی سنگین مرگ را بالای سرش میدید.
او حتی وقتی ات لبخند کوچکی زد و گفت «حالم بهتره»، نتوانست لبخند بزند.
ترس مثل خوره توی جانش مانده بود.
شبها وقتی همه میخوابیدند، او بالای تخت ات مینشست، سیگار روشن میکرد و آرام به خودش میگفت:
— «نمیذارم دوباره نزدیک مرگ بشی… هرگز.»
- ۱۴.۱k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط