{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت سیزدهم

آخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.

همه‌ی عوامل هیجان‌زده بودند، اما لیانا عجیب ساکت بود.

مگی کنارش آمد.

— خوبی؟

— آره.

— مطمئنی؟

— نه.

مگی خندید.

— به خاطر تموم شدن فیلم ناراحتی؟

لیانا چند لحظه سکوت کرد.

— شاید.

— یا به خاطر اینکه بعدش دیگه هر روز تهیونگ رو نمی‌بینی؟

لیانا اخم کرد.

— مگی!

— خب چی؟ راست می‌گم.

لیانا لبخند کوچکی زد.

— شاید هر دو.

مگی آرام گفت:

— پس بهش بگو.

— اگه هنوز بهم اعتماد نداشته باشم چی؟

— اعتماد دوباره ساخته می‌شه. ولی اگه چیزی نگی، هیچ‌وقت نمی‌فهمی چی می‌شد.

صدای کارگردان آمد:

— لیانا! تهیونگ! برای آخرین صحنه آماده شید!

لیانا نفس عمیقی کشید و به سمت صحنه رفت.

تهیونگ آنجا منتظرش بود.

— آماده‌ای؟

— فکر کنم.

— می‌ترسی؟

— یه کم.

— منم.

لیانا با تعجب نگاهش کرد.

— تو از چی می‌ترسی؟

تهیونگ لبخند کمرنگی زد.

— از اینکه بعد از امروز دیگه دلیلی برای موندن کنارت نداشته باشم.

لیانا چیزی نگفت.

کارگردان گفت:

— سکوت! دوربین!

صحنه شروع شد.

تهیونگ طبق فیلمنامه گفت:

— اگه امروز آخرین روزمون باشه، فقط یه چیز می‌خوام بدونم.

لیانا جواب داد:

— چی؟

— اگه دوباره برگردم، هنوز منو انتخاب می‌کنی؟

لیانا باید طبق متن جواب می‌داد.

اما ناگهان مکث کرد.

تهیونگ آرام گفت:

— لیانا...

لیانا به چشم‌هایش نگاه کرد و این بار بدون اینکه متن را بخواند گفت:

— نمی‌دونم.

تهیونگ هم از فیلمنامه فاصله گرفت.

— من می‌دونم.

— چی؟

— من هر بار تو رو انتخاب می‌کنم.

لیانا چشمانش را پایین انداخت.

— حتی بعد از همه‌ی اتفاق‌ها؟

— حتی بعد از همه‌ی اتفاق‌ها.

— حتی اگه دیگه بهت اعتماد نکنم؟

— تا وقتی اجازه بدی، دوباره اعتمادت رو می‌سازم.

لیانا آرام گفت:

— تو خیلی دیر فهمیدی.

تهیونگ یک قدم نزدیک‌تر شد.

— ولی فهمیدم.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

کارگردان پشت دوربین کاملاً ساکت مانده بود.

لیانا زمزمه کرد:

— تهیونگ...

— هوم؟

— این دیگه توی فیلمنامه نیست.

تهیونگ لبخند زد.

— می‌دونم.

صدای کارگردان بالاخره بلند شد:

— کات!

همه‌ی عوامل شروع به دست زدن کردند.

اما لیانا و تهیونگ هنوز به هم نگاه می‌کردند.

فیلم تمام شده بود.

ولی داستان واقعی‌شان...

تازه داشت شروع می‌شد.

ادامه دارد... 🎭🖤
دیدگاه ها (۱)

🎭 آخرین نقشپارت چهاردهماستودیو تقریباً خالی شده بود.لیانا وس...

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

🎭 آخرین نقشپارت دوازدهمدو هفته از آخرین صحبت جدی لیانا و تهی...

🎭 آخرین نقشپارت یازدهملیانا پوشه را محکم در دستش گرفته بود.—...

🎭 آخرین نقشپارت چهارم— دوربین آماده‌ست!لیانا نفس عمیقی کشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط