از پیج فیک تا خودکشی .نوشته مرتضی متقیان

شراب می خورد و از رابطه اش با دوست دخترهایش می گفت
و من لذت می بردم  چون با خرفهای برادرم دیگر احساس گناه نمیکردم و با طرفداری از برادرم احساس میکردم پیشتوانه محکمی دارم
با خودم میگفتم . شوهر زیاد است ولی برادر  پیدا نمیشود....... این خرفها باعث شد به افشین  روی خوش تری نشان دهم و خوش رقصی کنم . خیلی راحت از سکس میگفتیم و از ارضا شدن . گاهی در دایرکت از خود ارضایی میگفت گاهی از خانومهایی که برای هم خابگی اورده و من با اشتیاق گوش میکردم  خیلی لذت می بردم وقتی میگفت به عشق تو در کنار انها می خوابم با چشم بسته ....
حرفهای برادرم برای لذت بخش بود بیشتر به برادرم تکیه کردم  بیشتر دعوتشم میکردم و از شوهرم و افکار مذهبی اش فاصله گرفتم....
تا روزی که تصمیم گرفتم افشین را به خانه دعوت کنم . تا از نزدیک او را ببینم .
در چت ها گفتم ایا خاضری برای دیدن من به شر ما بیایی
گفت اگر بتوانم با تو باشم حتما می آیم .
گفتم خیلی باید نراعات کنی چون من شوهر دارم و باردارم
خندید و گفت تو نه وهر داری نه بارداری ....
نترس خیال سکس با تو را ندارم . تو عشق منی . تو را برای سکس نمی خواهم
خواستم عطشش بیشتر شود و التماس کند از التمماس کردنش لذت می بردم . احساس غرور داشتم .
از لباس زیرم می گفتم و با اب و تاب از سینه هایم میگفتم
افشین  هم همه وجودش التماس بود
تا روزی که انقدر برای گرغتن ادرس التماس کرد و من هم قبول کردم
قرار شد به بهانه اوردن پیتزا بیاید و چند دقیقه او را ببینم و برود
وارد شهر ما شد پیام داد من هم ابتدا ادرس همسایه را دادم
رفتم جلوی در ایستادم گفتم وقتی به خانه همسایه می رود او را می بینم اگر دیدم با کلاس است دعوتش را میکنم و میگویم چون پلاک را اشتباه نوشتم امدم نزدیک در تا بگویم
امد
از  ماشین پیاده شد پیتزا داشت
دلم لرزید  وقتی ان قد بلندش را دیدم صدایش زدم
با لبخند تحویل گرفت و بدون اجازه وارد خانه شد و مرا در اغوش کشید و دست در .....‌ کرد که صدای در بلند شد
رنگم‌پرید گفت نترس رفیقم هم هست . تاقت داری به دو نفر سرویس بدی ... در باز کرد دیدم برادرم وارد شد لز عصابنیت در حال انفجار بود با لکنت گفت افشین این خواهرمه .... و از عصبانیت تمام  سرش را چند به دیوار زد تا از حال رفت افشین فرار کرد
زنگ زدم اورژانس گفتند باید بررسی شود در کما رفته
به عنوان  مورد مشکوک به پلیس گزارش کردند . مجبور شدم همه حقیقت را به پلیس بگویم
شوهرم فهمید . برادرم . مرد و شوهرم وکیل گرفت ‌ و با اثبات  فسادی که خودم به ان اعتراف کرده بودم طلاق گرغت و روز زایمان ریحانه را برای همیشه با خود برد
چند بار قرص خوردم تا خودکشی کنم ولی لیاقت مرگ نداشتم زنده ام تا عذاب بکشم ‌ خان‌واده ام مرا ترد کردند
پایان
دیدگاه ها (۰)

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

من وقتی مادر شدم، تازه فهمیدم مادرم برای ما چه کرد…تازه فهمی...

The unwanted roommate _________________________در رو باز کرد...

رمان عشق ممنوع

فاصله یک لبخند تا جنون

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 48چند روز از برگشتن لوکاس گذشته بود،...

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط