فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❻❻
«مرحلهی دوم، با دختر او آغاز میشود.»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
به صفحه خیره مانده بودم.
انگار مغزم نمیتوانست معنی آن جمله را کنار تمام چیزهایی که تا آن لحظه فهمیده بودم قرار دهد.
آرام گفتم:
«منظورش... منم؟»
یونگی جواب نداد.
تهیونگ جلو رفت و لپتاپ را از مقابل او گرفت.
«از اول.»
یونگی چند فایل را باز کرد.
یکییکی اسناد روی صفحه ظاهر شدند.
تاریخها مربوط به سالها قبل بود.
خیلی قبلتر از اینکه من حتی تهیونگ را ببینم.
تهیونگ با دقت به صفحه نگاه میکرد.
ناگهان گفت:
«صبر کن.»
یونگی متوقف شد.
تهیونگ روی یکی از فایلها زوم کرد.
بالای صفحه نوشته شده بود:
B-17 / مرحله دوم
و زیر آن:
«ناظر: کیم تهیونگ»
نفسم بند آمد.
«ناظر؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
برادرم با عصبانیت گفت:
«یعنی از قبل قرار بوده تهیونگ مراقب ا/ت باشه؟»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
«نه.»
«پس این چیه؟»
تهیونگ به فایل اشاره کرد.
«این یعنی شورای سایه میخواسته من این کار رو انجام بدم.»
سکوت.
«ولی انجامش ندادی؟»
تهیونگ نگاهش را از صفحه گرفت.
«نه به اون شکلی که اونا میخواستن.»
---
یونگی فایل دیگری را باز کرد.
این بار تصویری از پدرم روی صفحه ظاهر شد.
اما ضبط مربوط به سالهای قبل بود.
پدرم مستقیم به دوربین نگاه کرد.
«اگر این فایل فعال شده، یعنی شورای سایه فهمیده تهیونگ دیگه قابل کنترل نیست.»
قلبم فشرده شد.
پدرم ادامه داد:
«و اگر فهمیدن چرا نمیتونن کنترلش کنن، سراغ دختر من میرن.»
تهیونگ آرام زیر لب گفت:
«لعنتی...»
تصویر ادامه پیدا کرد.
«من از تهیونگ خواستم وارد این بازی بشه.»
چشمانم به سمت تهیونگ رفت.
پدرم گفت:
«اما نه برای اینکه دخترم رو به اون نزدیک کنم.»
مکث.
«برای اینکه وقتی روزش رسید، تنها کسی باشه که بتونه ازش محافظت کنه.»
چشمهایم پر از سؤال شد.
«پس پدرم...»
تهیونگ حرفم را قطع کرد:
«میخواست من سپر تو باشم.»
پدرم در ویدئو ادامه داد:
«تهیونگ نباید بدونه که چرا ا/ت مهمه. چون اگر بدونه، خودش هم تبدیل به هدف میشه.»
صفحه تاریک شد.
---
برای چند لحظه فقط صدای نفسهایمان شنیده میشد.
به تهیونگ نگاه کردم.
«تو کی فهمیدی؟»
«بعد از اینکه تو رو دیدم.»
«چقدر بعد؟»
«وقتی پروندهات رو دیدم.»
«و چرا بهم نگفتی؟»
تهیونگ جواب نداد.
همین سکوت کافی بود.
«تهیونگ.»
بالاخره گفت:
«چون میترسیدم اگه حقیقت رو بدونی، ازم فاصله بگیری.»
با شنیدن این جمله، برای اولین بار چیزی در چهرهاش دیدم که شبیه ترس بود.
نه ترس از شورای سایه.
نه ترس از دشمنانش.
ترس از اینکه من از او دور شوم.
آرام گفتم:
«تو از اینکه من ترکت کنم میترسی؟»
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
---
برادرم نگاهش را بین من و تهیونگ جابهجا کرد.
«یه سؤال.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«اگه از اول قرار بوده ازش محافظت کنی، چرا وارد زندگی ما شدی؟ چرا اینهمه اتفاق افتاد؟»
تهیونگ مکث کرد.
«چون بعد از مدتی دیگه مسئله فقط مأموریت نبود.»
صدایش پایین آمد.
«ا/ت برای من تبدیل شد به انتخاب خودم.»
سکوت.
«و از همون لحظه، شورای سایه دیگه نمیتونست منو کنترل کنه.»
یونگی آرام گفت:
«چون چیزی پیدا کرده بودی که حاضر نبودی ازش دست بکشی.»
تهیونگ به من نگاه کرد.
«آره.»
نگاهش ثابت ماند.
«اون.»
---
ناگهان صدای هشدار لپتاپ بلند شد.
یونگی سریع برگشت سمت صفحه.
«تهیونگ...»
«چی شده؟»
«یکی داره به آرشیو دسترسی پیدا میکنه.»
تهیونگ نزدیک شد.
«از کجا؟»
یونگی چند لحظه صفحه را بررسی کرد.
«سه نقطهی مختلف.»
برادرم گفت:
«یعنی فهمیدن ما فایل رو باز کردیم؟»
یونگی سر تکان داد.
«احتمالاً.»
تهیونگ بدون هیچ تردیدی گفت:
«سیستم رو قطع کن.»
یونگی شروع به بستن مسیرها کرد.
تهیونگ اسلحهای برنداشت.
فقط به سمت در رفت.
برادرم پرسید:
«کجا میری؟»
تهیونگ ایستاد.
«هیچکس قرار نیست وارد اینجا بشه.»
بعد رو به یونگی گفت:
«تمام خروجیها رو ببند.»
«باشه.»
تهیونگ برگشت سمت من.
«تو اینجا میمونی.»
گفتم:
«تهیونگ—»
«نه.»
صدایش آرام بود، اما جای بحث باقی نمیگذاشت.
«این بار نمیخوام حتی یک قدم وارد این بازی بشی.»
به چشمهایش نگاه کردم.
«ولی این بازی از اول دربارهی من بوده.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«دقیقاً به همین دلیل نمیذارم تنهایی باهاش روبهرو بشی.»
---
در همان لحظه صدای زنگ تلفن داخل ساختمان بلند شد.
همه ساکت شدند.
یونگی به سمت تلفن رفت.
گوشی را برداشت.
«بله؟»
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
«تهیونگ...»
«چی؟»
یونگی گوشی را روی اسپیکر گذاشت.
«مرحلهی دوم، با دختر او آغاز میشود.»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
به صفحه خیره مانده بودم.
انگار مغزم نمیتوانست معنی آن جمله را کنار تمام چیزهایی که تا آن لحظه فهمیده بودم قرار دهد.
آرام گفتم:
«منظورش... منم؟»
یونگی جواب نداد.
تهیونگ جلو رفت و لپتاپ را از مقابل او گرفت.
«از اول.»
یونگی چند فایل را باز کرد.
یکییکی اسناد روی صفحه ظاهر شدند.
تاریخها مربوط به سالها قبل بود.
خیلی قبلتر از اینکه من حتی تهیونگ را ببینم.
تهیونگ با دقت به صفحه نگاه میکرد.
ناگهان گفت:
«صبر کن.»
یونگی متوقف شد.
تهیونگ روی یکی از فایلها زوم کرد.
بالای صفحه نوشته شده بود:
B-17 / مرحله دوم
و زیر آن:
«ناظر: کیم تهیونگ»
نفسم بند آمد.
«ناظر؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
برادرم با عصبانیت گفت:
«یعنی از قبل قرار بوده تهیونگ مراقب ا/ت باشه؟»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
«نه.»
«پس این چیه؟»
تهیونگ به فایل اشاره کرد.
«این یعنی شورای سایه میخواسته من این کار رو انجام بدم.»
سکوت.
«ولی انجامش ندادی؟»
تهیونگ نگاهش را از صفحه گرفت.
«نه به اون شکلی که اونا میخواستن.»
---
یونگی فایل دیگری را باز کرد.
این بار تصویری از پدرم روی صفحه ظاهر شد.
اما ضبط مربوط به سالهای قبل بود.
پدرم مستقیم به دوربین نگاه کرد.
«اگر این فایل فعال شده، یعنی شورای سایه فهمیده تهیونگ دیگه قابل کنترل نیست.»
قلبم فشرده شد.
پدرم ادامه داد:
«و اگر فهمیدن چرا نمیتونن کنترلش کنن، سراغ دختر من میرن.»
تهیونگ آرام زیر لب گفت:
«لعنتی...»
تصویر ادامه پیدا کرد.
«من از تهیونگ خواستم وارد این بازی بشه.»
چشمانم به سمت تهیونگ رفت.
پدرم گفت:
«اما نه برای اینکه دخترم رو به اون نزدیک کنم.»
مکث.
«برای اینکه وقتی روزش رسید، تنها کسی باشه که بتونه ازش محافظت کنه.»
چشمهایم پر از سؤال شد.
«پس پدرم...»
تهیونگ حرفم را قطع کرد:
«میخواست من سپر تو باشم.»
پدرم در ویدئو ادامه داد:
«تهیونگ نباید بدونه که چرا ا/ت مهمه. چون اگر بدونه، خودش هم تبدیل به هدف میشه.»
صفحه تاریک شد.
---
برای چند لحظه فقط صدای نفسهایمان شنیده میشد.
به تهیونگ نگاه کردم.
«تو کی فهمیدی؟»
«بعد از اینکه تو رو دیدم.»
«چقدر بعد؟»
«وقتی پروندهات رو دیدم.»
«و چرا بهم نگفتی؟»
تهیونگ جواب نداد.
همین سکوت کافی بود.
«تهیونگ.»
بالاخره گفت:
«چون میترسیدم اگه حقیقت رو بدونی، ازم فاصله بگیری.»
با شنیدن این جمله، برای اولین بار چیزی در چهرهاش دیدم که شبیه ترس بود.
نه ترس از شورای سایه.
نه ترس از دشمنانش.
ترس از اینکه من از او دور شوم.
آرام گفتم:
«تو از اینکه من ترکت کنم میترسی؟»
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
---
برادرم نگاهش را بین من و تهیونگ جابهجا کرد.
«یه سؤال.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«اگه از اول قرار بوده ازش محافظت کنی، چرا وارد زندگی ما شدی؟ چرا اینهمه اتفاق افتاد؟»
تهیونگ مکث کرد.
«چون بعد از مدتی دیگه مسئله فقط مأموریت نبود.»
صدایش پایین آمد.
«ا/ت برای من تبدیل شد به انتخاب خودم.»
سکوت.
«و از همون لحظه، شورای سایه دیگه نمیتونست منو کنترل کنه.»
یونگی آرام گفت:
«چون چیزی پیدا کرده بودی که حاضر نبودی ازش دست بکشی.»
تهیونگ به من نگاه کرد.
«آره.»
نگاهش ثابت ماند.
«اون.»
---
ناگهان صدای هشدار لپتاپ بلند شد.
یونگی سریع برگشت سمت صفحه.
«تهیونگ...»
«چی شده؟»
«یکی داره به آرشیو دسترسی پیدا میکنه.»
تهیونگ نزدیک شد.
«از کجا؟»
یونگی چند لحظه صفحه را بررسی کرد.
«سه نقطهی مختلف.»
برادرم گفت:
«یعنی فهمیدن ما فایل رو باز کردیم؟»
یونگی سر تکان داد.
«احتمالاً.»
تهیونگ بدون هیچ تردیدی گفت:
«سیستم رو قطع کن.»
یونگی شروع به بستن مسیرها کرد.
تهیونگ اسلحهای برنداشت.
فقط به سمت در رفت.
برادرم پرسید:
«کجا میری؟»
تهیونگ ایستاد.
«هیچکس قرار نیست وارد اینجا بشه.»
بعد رو به یونگی گفت:
«تمام خروجیها رو ببند.»
«باشه.»
تهیونگ برگشت سمت من.
«تو اینجا میمونی.»
گفتم:
«تهیونگ—»
«نه.»
صدایش آرام بود، اما جای بحث باقی نمیگذاشت.
«این بار نمیخوام حتی یک قدم وارد این بازی بشی.»
به چشمهایش نگاه کردم.
«ولی این بازی از اول دربارهی من بوده.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«دقیقاً به همین دلیل نمیذارم تنهایی باهاش روبهرو بشی.»
---
در همان لحظه صدای زنگ تلفن داخل ساختمان بلند شد.
همه ساکت شدند.
یونگی به سمت تلفن رفت.
گوشی را برداشت.
«بله؟»
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
«تهیونگ...»
«چی؟»
یونگی گوشی را روی اسپیکر گذاشت.
- ۷.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط