P3
(ا.ت)
ساعت تقریبا 12 از خواب پاشدم تصمیم گرفتم برم جنگل یکم قدم بزنم
( جونگ کوک )
ساعت 9 از خواب پاشدم کارهارو انجام دادم و رفتم دنبال پسرا تا بریم جنگل
( ا.ت )
داشتم قدم میزدم ک چندتا پسر رو دیدم
خودش بود همون پسره با دوستاش
سریع رفتم ت خونه تا منو نبینه
( جونگ کوک )
دیدم ب خونه چوبی اونجاس ب نامجون گفتم : هیووونگ اینجارو ببین چق خوشگله بیا ازم ی عکس بگیر
نامجون : هوم باش
ته : واو واقعا قشنگه
بنظرتون بریم داخل خونه
ته : کوک ؟ دیوونه شدی ؟ ممعلومه ک ن شاید کسی اینجا زندگی میکنه
خب باهاش اشنا میشیم
جیمین : بنظر منم بیخیال کار خوبی نیست
( ا.ت )
وقتی ک دوستاش گفتن ن نریم داخل خونه خیلی خوشال شدم
اونا کلی عکس گرفتن و خوش گذروندن و منم نگاشون میکردم...
تا بالاخره رفتن
( جونگ کوک )
اومدیم خونه...خیلی خوب بود
اما من هنوزم میخوام داخل اون خونه چوبی رو ببینم....
چند روز بعد *
( ا.ت )
چندروزی گذشته خونه خوراکی نداشتم و باید میرفتم خرید
( جونگ کوک )
هر وقت مسیرم ب اون فروشگاه نزدیک بود میرفتم تا ببینم باز اون دختر رو میبینم یا ک بالاخره امروز دیدمش رفتم جلو بهش گفتم : سلااام بازم من :)
ا.ت : اوه سلام اقای...
اسمم جونگ کوک
ا.ت : عا بله...
و شما ؟
ا.ت : کیم ا.ت....
عالیه
ا.ت : ....
من میتونم شمارتونو داشته باشن
ا.ت : بله ؟
نمیشه ؟
ا.ت : عا...چیزه اوک
پس امشب ادرس ی رستوران رو برات میفرستم تا بیایی
ا.ت : اما من داخل جنگل زندگی میکنم و شب بیرون اومدن خطرناکه
( جونگ کوک : یهو یاد اون کلبه افتاده اما نه امکان ندره )
خب پس چطور ببینمتون ؟
ا.ت : بهتون خبر میدم فعلا خدافظ
خوبه خدافظ
شرایط :
3 لایک
1 کامنت
حمایت کنید دیگ :)💔
شرایط ها نرسیده بود یکی دیگ گذاشتم
ساعت تقریبا 12 از خواب پاشدم تصمیم گرفتم برم جنگل یکم قدم بزنم
( جونگ کوک )
ساعت 9 از خواب پاشدم کارهارو انجام دادم و رفتم دنبال پسرا تا بریم جنگل
( ا.ت )
داشتم قدم میزدم ک چندتا پسر رو دیدم
خودش بود همون پسره با دوستاش
سریع رفتم ت خونه تا منو نبینه
( جونگ کوک )
دیدم ب خونه چوبی اونجاس ب نامجون گفتم : هیووونگ اینجارو ببین چق خوشگله بیا ازم ی عکس بگیر
نامجون : هوم باش
ته : واو واقعا قشنگه
بنظرتون بریم داخل خونه
ته : کوک ؟ دیوونه شدی ؟ ممعلومه ک ن شاید کسی اینجا زندگی میکنه
خب باهاش اشنا میشیم
جیمین : بنظر منم بیخیال کار خوبی نیست
( ا.ت )
وقتی ک دوستاش گفتن ن نریم داخل خونه خیلی خوشال شدم
اونا کلی عکس گرفتن و خوش گذروندن و منم نگاشون میکردم...
تا بالاخره رفتن
( جونگ کوک )
اومدیم خونه...خیلی خوب بود
اما من هنوزم میخوام داخل اون خونه چوبی رو ببینم....
چند روز بعد *
( ا.ت )
چندروزی گذشته خونه خوراکی نداشتم و باید میرفتم خرید
( جونگ کوک )
هر وقت مسیرم ب اون فروشگاه نزدیک بود میرفتم تا ببینم باز اون دختر رو میبینم یا ک بالاخره امروز دیدمش رفتم جلو بهش گفتم : سلااام بازم من :)
ا.ت : اوه سلام اقای...
اسمم جونگ کوک
ا.ت : عا بله...
و شما ؟
ا.ت : کیم ا.ت....
عالیه
ا.ت : ....
من میتونم شمارتونو داشته باشن
ا.ت : بله ؟
نمیشه ؟
ا.ت : عا...چیزه اوک
پس امشب ادرس ی رستوران رو برات میفرستم تا بیایی
ا.ت : اما من داخل جنگل زندگی میکنم و شب بیرون اومدن خطرناکه
( جونگ کوک : یهو یاد اون کلبه افتاده اما نه امکان ندره )
خب پس چطور ببینمتون ؟
ا.ت : بهتون خبر میدم فعلا خدافظ
خوبه خدافظ
شرایط :
3 لایک
1 کامنت
حمایت کنید دیگ :)💔
شرایط ها نرسیده بود یکی دیگ گذاشتم
- ۱۱.۶k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط