My NASTARAN
داشتم می گفتم : یه دختره با چشم های مشکی کشیده و لبی خندان اومد منو به عقب هل داد . اون لحظه کل کلاس ساکت شد . همه می دونستن من از لمس فیزیکی متنفرم 《برعکس الانم 》 و بخاطر این موضوع چقدر اذیت می شم .
با عجله از کلاس خارج شدم تا به اون دختره چشم مشکی برسم . داد زدم :
هووووووشهههه ، چه خبرته الاغ ؟
+ داداش چی می گی ؟ معذرت خواهی که کردم !
- معذرت خواهیت به درد عمت می خوره .
+ بابا ولمون کنااا ، تو ام مارو گیر اوردی ، چت جی پی تی !
اون موقع تو مدرسه لقب من چت جی پی تی بود ، و من چقدر از این لقب متنفر بودم . وقتی این حرف از دهن اون دختره چشم مشکیه در اومد بیرون خونم تو بدنم یخ زد ، ادم دعوایی نبودم ، دعوا دعوای گفتاری نه هااا ! دعوای فیزیکی ، اصلنم بلد نبودم ! نگاهم به چشمای هم خیره شدیم ، لبش خنده بزرگی داشت ولی اگه به ته چشاش خیره می شدی ، غم بزرگی رو حس می کردی ، از هودم بی خود شدم و داد زدم :
_ الان می رم دفتر می گم داشتین چه گوهی با دوستات تو کلاس ما می خوردین !!
اینو که گفت حمله کرد به سمت من می خواست منو بزنه ، ولی بچه ها گرفتنش ، منم همچین واکنشی رو نشون دادم . یه لحظه پاش خورد پام و نتونستم تعادلمو حفظ کنم و خیللیی سطحی با دیوار برخورد کردم ! اونجا یه لحظه یاده حرف مامانم افتادم که هر روز صبح قبل مدرسه به من می گفت :《 اگه دعوا کنی، خونه رات نمیدماااا !》
اون لحظه برای اینکه از دعوا با مامانم فاصله بگیرم به دروغ گفتم ای دماغ ! وای وماغ !
همون لحظه معاون اومد و ما رو برد دفتر . من بخاطر ترس از مامانم به گریه افتاده بودم و هق هق می کردم ! می گفتم دماغم درد می کنه !
دختره چشم مشکی که مدیرمون نسترن صداش می کرد ، با بغض می گفت : خانمم به جون ابجی کوچیکممم هیچی نشده ،
بغض کرد ولی گریه نکرد ، چشاش اشک آلود شد و اونجا غم چشماش خیلییی واضح بود ، من در حال هق هق ! و اون در حال مقاومت که گریه نکنه ! حال و هوای متفادتی بود ... خیلللیییییی ، اونجا بود که گوشی معاونمون زنگ خورد و برای اینکه ما رو از سر باز کنه گفت برید سر کلاساتون .
ولی خدایی از حق نگذریم ، یه لحظه تونستم یه خط نازک شادی رو تو چشمای نسترن ببینم ...
با عجله از کلاس خارج شدم تا به اون دختره چشم مشکی برسم . داد زدم :
هووووووشهههه ، چه خبرته الاغ ؟
+ داداش چی می گی ؟ معذرت خواهی که کردم !
- معذرت خواهیت به درد عمت می خوره .
+ بابا ولمون کنااا ، تو ام مارو گیر اوردی ، چت جی پی تی !
اون موقع تو مدرسه لقب من چت جی پی تی بود ، و من چقدر از این لقب متنفر بودم . وقتی این حرف از دهن اون دختره چشم مشکیه در اومد بیرون خونم تو بدنم یخ زد ، ادم دعوایی نبودم ، دعوا دعوای گفتاری نه هااا ! دعوای فیزیکی ، اصلنم بلد نبودم ! نگاهم به چشمای هم خیره شدیم ، لبش خنده بزرگی داشت ولی اگه به ته چشاش خیره می شدی ، غم بزرگی رو حس می کردی ، از هودم بی خود شدم و داد زدم :
_ الان می رم دفتر می گم داشتین چه گوهی با دوستات تو کلاس ما می خوردین !!
اینو که گفت حمله کرد به سمت من می خواست منو بزنه ، ولی بچه ها گرفتنش ، منم همچین واکنشی رو نشون دادم . یه لحظه پاش خورد پام و نتونستم تعادلمو حفظ کنم و خیللیی سطحی با دیوار برخورد کردم ! اونجا یه لحظه یاده حرف مامانم افتادم که هر روز صبح قبل مدرسه به من می گفت :《 اگه دعوا کنی، خونه رات نمیدماااا !》
اون لحظه برای اینکه از دعوا با مامانم فاصله بگیرم به دروغ گفتم ای دماغ ! وای وماغ !
همون لحظه معاون اومد و ما رو برد دفتر . من بخاطر ترس از مامانم به گریه افتاده بودم و هق هق می کردم ! می گفتم دماغم درد می کنه !
دختره چشم مشکی که مدیرمون نسترن صداش می کرد ، با بغض می گفت : خانمم به جون ابجی کوچیکممم هیچی نشده ،
بغض کرد ولی گریه نکرد ، چشاش اشک آلود شد و اونجا غم چشماش خیلییی واضح بود ، من در حال هق هق ! و اون در حال مقاومت که گریه نکنه ! حال و هوای متفادتی بود ... خیلللیییییی ، اونجا بود که گوشی معاونمون زنگ خورد و برای اینکه ما رو از سر باز کنه گفت برید سر کلاساتون .
ولی خدایی از حق نگذریم ، یه لحظه تونستم یه خط نازک شادی رو تو چشمای نسترن ببینم ...
- ۶۲۶
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط