چند پارتی بازیچه

پارت۴
## ساعت ۱۴:۵۵ ـ جلوی مدرسه

ا.ت با سارا از در مدرسه بیرون آمد.

ـ سارا، امروز خیلی روز خوبی بود.

ـ چرا؟

ـ چون بالاخره دستگاه فروش خودکار رو شکست دادم.

ـ تو فقط یه بسته چیپس گرفتی!

ـ موفقیت‌های بزرگ از قدم‌های کوچک شروع می‌شن.

سارا خندید.

ـ راستی، امروز برنامه‌ات چیه؟

ا.ت شانه بالا انداخت.

ـ هیچی. می‌رم خونه، غذا می‌خورم، می‌خوابم، بعد بیدار می‌شم و دوباره غذا می‌خورم.

ناگهان...

چیزی یادش آمد.

لبخندش محو شد.

چشمانش گرد شدند.

ـ وای...

سارا برگشت.

ـ چیه؟

ا.ت آرام گفت:

ـ ساعت...

ـ ساعت چی؟

ا.ت به ساعت مچی‌اش نگاه کرد.

ـ سه...

سه ثانیه سکوت.

بعد...

ـ واااااااااای!

سارا از جا پرید.

ـ چته؟!

ا.ت دو دستش را روی سرش گذاشت.

ـ اون مرده!

ـ کدوم مرده؟

ـ همون مرده! کت مشکی! محافظ! ماشین مشکی! شخصیت نیازمند آپدیت!

سارا زد زیر خنده.

ـ تهیونگ؟

ـ اسمشم یادته؟! من هنوز دارم با عوارض روحی اون ملاقات زندگی می‌کنم!

سارا به خیابان اشاره کرد.

ـ فکر کنم خودش اومده.

ا.ت آرام سرش را چرخاند.

یک ماشین مشکی درست روبه‌روی مدرسه ایستاده بود.

شیشه عقب پایین آمد.

تهیونگ داخل ماشین نشسته بود.

نگاهش مستقیم به در مدرسه بود.

ا.ت با دیدنش خشکش زد.

ـ سارا...

ـ جانم؟

ـ من دیگه دوستت ندارم.

ـ چرا؟!

ـ چون اگه دوستم داشتی، الان باید منو از این کشور خارج می‌کردی!

تهیونگ از داخل ماشین به ساعتش نگاه کرد.

محافظ پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.

ا.ت سریع پشت سارا پنهان شد.

ـ سارا، تکون نخور.

ـ چرا؟

ـ شاید ما رو نبینه.

ـ تو قدت از من کوتاه‌تره!

ـ الان وقت تخریب اعتمادبه‌نفس من نیست!

تهیونگ سرش را به سمت دیگر چرخاند.

ا.ت فرصت را غنیمت شمرد.

کیفش را روی سرش کشید و آرام‌آرام به سمت کوچه کناری حرکت کرد.

یک قدم...

دو قدم...

سه قدم...

بعد ناگهان دوید!

ـ خداحافظ سارا! به مادرت بگو دوستت داشتم!

سارا از خنده نمی‌توانست حرف بزند.

محافظ درست همان لحظه به سمت در مدرسه برگشت.

ـ رئیس، فکر کنم...

تهیونگ نگاهش کرد.

ـ چی؟

ـ دختره نیست.

تهیونگ ابروهایش را در هم کشید.

ـ یعنی چی نیست؟

ـ همین الان اینجا بود.

تهیونگ از ماشین پیاده شد.

نگاهش را در اطراف چرخاند.

اما از ا.ت خبری نبود.

چند ثانیه بعد گوشی‌اش زنگ خورد.

پیام جدیدی از یک شماره ناشناس.

ا.ت:

«آقای محترم، من امروز به دلیل مشکلات خانوادگی، جغرافیایی، روانی و آب‌وهوایی قادر به حضور در قرار نیستم. لطفاً درک کنید. با تشکر، مدیریت فرار از دست شما.»

تهیونگ به صفحه گوشی خیره شد.

بعد آرام خندید.

ـ این دختر واقعاً...

### ساعت ۱۵:۱۰ ـ یک کوچه آن‌طرف‌تر

ا.ت پشت یک دیوار ایستاده بود و نفس‌نفس می‌زد.

ـ سارا... من زنده‌ام؟

سارا که تازه خودش را به او رسانده بود، خندید.

ـ آره، متأسفانه!

ا.ت دستش را روی قلبش گذاشت.

ـ من امروز برای دومین بار از مرگ فرار کردم.

ـ بار اول کی بود؟

ـ وقتی مامانم گفت پول توجیبیم رو قطع می‌کنه.

سارا دوباره خندید.

ا.ت به راه افتاد.

ـ بیا بریم. قبل از اینکه اون مرده با هلیکوپتر دنبالم بیاد.

چند دقیقه بعد، سر کوچه به یک کافه کوچک رسیدند.

ا.ت ایستاد.

ـ من یه نوشیدنی می‌خوام.

سارا گفت:

ـ پول داری؟

ا.ت کیفش را باز کرد.

چند لحظه داخلش را گشت.

یک دفتر، دو خودکار، یک جوراب اضافه، یک بسته دستمال و...

ـ سارا.

ـ چیه؟

ـ فکر کنم پولم رو دوباره جا گذاشتم.

سارا چشم‌هایش را بست.

ـ خدایا، به من صبر بده.

ا.ت با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ نگران نباش. من یه راه‌حل دارم.

ـ چی؟

ـ تو حساب کن.

ـ ا.ت!

ـ ببین، دوستی یعنی تقسیم غم‌ها. غم من بی‌پولیه، غم تو پرداخت صورت‌حسابه!

## داخل یک خودروی مشکی

جونگ‌کوک پشت صندلی عقب نشسته بود.

دستیارش پرونده‌ای را به او تحویل داد.

ـ آقای جئون، اطلاعات جلسه فردا آماده‌ست.

جونگ‌کوک پرونده را گرفت.

اما درست همان لحظه از پنجره، دختر آشنایی را دید.

همان دختر مدرسه‌ای.

همان موهای نامرتب.

همان کیف عجیب.

و همان دختری که حالا جلوی کافه ایستاده بود و با دوستش بحث می‌کرد.

ا.ت با صدای بلند گفت:

ـ من بهت می‌گم پول ندارم، تو می‌گی سفارش بده؟! مگه من دستگاه چاپ پولم؟!

سارا گفت:

ـ پس چرا اومدی کافه؟!

ـ برای حمایت روحی از صنعت قهوه!

جونگ‌کوک لبخند زد.

دستیارش مسیر نگاه او را دنبال کرد.

ـ همون دختر صبحه؟

جونگ‌کوک جواب نداد.

دستیار کمی مکث کرد.

ـ می‌خواید اسمش رو پیدا کنم؟

جونگ‌کوک چند لحظه به دختر نگاه کرد.

ـ نه.

ـ نه؟

ـ فعلاً نه.

ماشین حرکت کرد.

جونگ‌کوک دوباره به پرونده نگاه کرد، اما ذهنش جای دیگری بود.
دیدگاه ها (۰)

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط