اسم رمان: بی رحم
(Part 12)
(ویو فردا)
{ویو می چا}
چشمام رو باز کردم.... دلم به شدت درد میکرد.... میخواستم از جام بلند بشم که جونکوک از پشت بغلم کرد
می چا: بزار برم
جونکوک: اممم نه تو مال منی
می چا: مگه نباید بری سر کارت هاا؟؟ پس ولم کن
جونکوک: امروز نمیرم
می چا: چرا؟
جونکوک: میخوام پیش جوجه کوچولوم باشم
می چا: یه چیزی بگم؟
جونکوک: بگو
می چا: خب.... منم دوست دارم!
جونکوک منو برگردوند سمت خودش و گفت
جونکوک: واقعا؟؟
می چا: آره.... ولی اگه یه بار دیگه اذیتم کنی دیگه دوست ندارم
جونکوک: کاری میکنم که بیشتر از الان عاشقم بشی
می چا: ببینیم چه میکنی جئون جونکوک
(یک ماه بعد)
{ویو می چا}
توی این یک ماه خیلی به جونکوک وابسته شدم خیلی عاشقشم حتی حاظرم جونم رو براش بدم!.... کل عمارت میدونن منو جونکوک باهم دیگه رابطه داریم.... دیگه منو مامانم توی عمارت کار نمیکنیم و هرکدوممون یه اتاق داریم البته من با جونکوک یه جا میخوابم.... یونا هم خدمتکار شخصیمه ولی اصلا نمیزارم برام کاری انجام بده و ما بیشتر از قبل باهم دیگه صمیمی شدیم و مثل یک خواهر میمونیم.... همه چیز خوب بود تا اینکه یک روز همه چیز عجیب و غریب شد!
………………
یونا: خوبی؟!(نگران)
می چا: نه!
یونا: برم به آجوما، خاله بگم(خاله همون مامان می چاعه)
می چا: نه خوب میشم!
یونا: نخیر کل روز رو داری بالا میاری حتماً یه چیزیت شده!
ادامه دارد………
بنظرتون می چا چش شده؟؟!
قراره چه اتفاقات عجیبی بیوفته؟؟!
فیک تازه داره شروع میشههه😈
حمایت فراموش نشه هاااا☺️❤️
(ویو فردا)
{ویو می چا}
چشمام رو باز کردم.... دلم به شدت درد میکرد.... میخواستم از جام بلند بشم که جونکوک از پشت بغلم کرد
می چا: بزار برم
جونکوک: اممم نه تو مال منی
می چا: مگه نباید بری سر کارت هاا؟؟ پس ولم کن
جونکوک: امروز نمیرم
می چا: چرا؟
جونکوک: میخوام پیش جوجه کوچولوم باشم
می چا: یه چیزی بگم؟
جونکوک: بگو
می چا: خب.... منم دوست دارم!
جونکوک منو برگردوند سمت خودش و گفت
جونکوک: واقعا؟؟
می چا: آره.... ولی اگه یه بار دیگه اذیتم کنی دیگه دوست ندارم
جونکوک: کاری میکنم که بیشتر از الان عاشقم بشی
می چا: ببینیم چه میکنی جئون جونکوک
(یک ماه بعد)
{ویو می چا}
توی این یک ماه خیلی به جونکوک وابسته شدم خیلی عاشقشم حتی حاظرم جونم رو براش بدم!.... کل عمارت میدونن منو جونکوک باهم دیگه رابطه داریم.... دیگه منو مامانم توی عمارت کار نمیکنیم و هرکدوممون یه اتاق داریم البته من با جونکوک یه جا میخوابم.... یونا هم خدمتکار شخصیمه ولی اصلا نمیزارم برام کاری انجام بده و ما بیشتر از قبل باهم دیگه صمیمی شدیم و مثل یک خواهر میمونیم.... همه چیز خوب بود تا اینکه یک روز همه چیز عجیب و غریب شد!
………………
یونا: خوبی؟!(نگران)
می چا: نه!
یونا: برم به آجوما، خاله بگم(خاله همون مامان می چاعه)
می چا: نه خوب میشم!
یونا: نخیر کل روز رو داری بالا میاری حتماً یه چیزیت شده!
ادامه دارد………
بنظرتون می چا چش شده؟؟!
قراره چه اتفاقات عجیبی بیوفته؟؟!
فیک تازه داره شروع میشههه😈
حمایت فراموش نشه هاااا☺️❤️
- ۵۶.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط