برده عمارت جئون
پارت ¹⁵
وارد اسطبل که شدم دیلان مثل همیشه منتظرم بود.
روزای آخر بارداریش رو میگذروند و بزودی یه کره به دنیا میاورد.
وقتی روبروش وایسادم صورتش رو به شکمم مالید و تنم رو بو کشید،پیشونیش رو بوسیدم و اروم بغلش کردم:
-تو فهمیدی که حامله ام،اره؟
این یه رازه بین من و تو...هیچ کس نمیدونه من حامله ام
فعلا نمیخوام بدونن تا به وقتش...
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و آروم نوازشش کردم:
-دلم برای بابام تنگ شده دیلان ...
کاش میشد یبار دیگه ببینمش
وقتی جونگکوک اجازه داد برای آخرین بار بابام رو ببینم خیلی لحظه سختی بود.
بعد از کلی خواهش و التماس راضی شد فقط چند دقیقه توی طویله ای که زندونی بودم ببینمش.
روزای اول شرایط وحشتناک بود.
کتک وحشتناکی ازش خورده بودم،تمام صورتم متورم و زخمی بود.
از بدن داغونمم که نگم.
بابام یه شبه ده سال پیر تر شده بود.
میخواستم درس بخونم و دکتر شم.
میخواستم پول زیادی در بیارم تا دیگه کار نکنه و چهره خستش رو نبینم.
اما یهو همه چیز بدتر شد.
اون روز محکم بغلم کرد و بهم گفت:
-همینکه نفرستادت بالای دار و فقط به کتک و زندونی کردنت رضایت داده باید خداروشکر کنیم
اگه بلایی سرت میآورد من میمردم بابا...
بابام نمیدونست راضی بودم برم بالای دار ولی با زن دیگه ای تقسیمش نکنم.
جونگکوک با اینکار میخواست منم با پسرکش بمیرم.
شاید اگه با پدرم دشمن خونی نبودن اینجوری نمیشد.
هر بار که توی چشماش نفرت رو میدیدم دلم میخواست بمیرم.
همونجا کنار دیلان روی زمین آوار شدم.
پاهام دیگه جون نداشت تا وزنم رو تحمل کنه.
دلم پیش جونگکوک بود.
حتما الان خونه دختره بودن،همون دختری که قرار بود بیاد و جای من رو توی اون اتاق بگیره.
اصلا دختره چجوری قبول کرده بود بیاد و هووی یه زن دیگه بشه.
هرچند به اونم حق میدادم.
توی کره زن جونگکوک شدن کم جایگاهی نبود،خیلی ها حاضر بودن حتی معشوقه اش بشن.
من اخلاق خودم رو بهتر از همه میدونستم،تحمل هر چیزی رو داشتم جز تقسیم کردنش با زن دیگه ای رو.
فکر فرار زده بود به سرم،میرفتم یجای دور تا دستش به خودم و بچه نرسه.
پیشونی دیلان رو بوسیدم و گفتم:
-بیا فرار کنیم...والا من اینجا دق میکنم
وقتی با زن جدیدش مشغول میشد من و بچه رو فراموش میکرد.
آروم بلند شدم و پشت در اسطبل وایسادم تا مطمئن شم کسی اون اطراف نیست.
اما با دیدن نگهبانی که چند قدم دورتر کشیک میکشید تمام امیدم دود شد.
دخترا لطفا کامنتای درست حسابی بذارین تا انرژی بگیرم برای گذاشتن پارت ها
وارد اسطبل که شدم دیلان مثل همیشه منتظرم بود.
روزای آخر بارداریش رو میگذروند و بزودی یه کره به دنیا میاورد.
وقتی روبروش وایسادم صورتش رو به شکمم مالید و تنم رو بو کشید،پیشونیش رو بوسیدم و اروم بغلش کردم:
-تو فهمیدی که حامله ام،اره؟
این یه رازه بین من و تو...هیچ کس نمیدونه من حامله ام
فعلا نمیخوام بدونن تا به وقتش...
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و آروم نوازشش کردم:
-دلم برای بابام تنگ شده دیلان ...
کاش میشد یبار دیگه ببینمش
وقتی جونگکوک اجازه داد برای آخرین بار بابام رو ببینم خیلی لحظه سختی بود.
بعد از کلی خواهش و التماس راضی شد فقط چند دقیقه توی طویله ای که زندونی بودم ببینمش.
روزای اول شرایط وحشتناک بود.
کتک وحشتناکی ازش خورده بودم،تمام صورتم متورم و زخمی بود.
از بدن داغونمم که نگم.
بابام یه شبه ده سال پیر تر شده بود.
میخواستم درس بخونم و دکتر شم.
میخواستم پول زیادی در بیارم تا دیگه کار نکنه و چهره خستش رو نبینم.
اما یهو همه چیز بدتر شد.
اون روز محکم بغلم کرد و بهم گفت:
-همینکه نفرستادت بالای دار و فقط به کتک و زندونی کردنت رضایت داده باید خداروشکر کنیم
اگه بلایی سرت میآورد من میمردم بابا...
بابام نمیدونست راضی بودم برم بالای دار ولی با زن دیگه ای تقسیمش نکنم.
جونگکوک با اینکار میخواست منم با پسرکش بمیرم.
شاید اگه با پدرم دشمن خونی نبودن اینجوری نمیشد.
هر بار که توی چشماش نفرت رو میدیدم دلم میخواست بمیرم.
همونجا کنار دیلان روی زمین آوار شدم.
پاهام دیگه جون نداشت تا وزنم رو تحمل کنه.
دلم پیش جونگکوک بود.
حتما الان خونه دختره بودن،همون دختری که قرار بود بیاد و جای من رو توی اون اتاق بگیره.
اصلا دختره چجوری قبول کرده بود بیاد و هووی یه زن دیگه بشه.
هرچند به اونم حق میدادم.
توی کره زن جونگکوک شدن کم جایگاهی نبود،خیلی ها حاضر بودن حتی معشوقه اش بشن.
من اخلاق خودم رو بهتر از همه میدونستم،تحمل هر چیزی رو داشتم جز تقسیم کردنش با زن دیگه ای رو.
فکر فرار زده بود به سرم،میرفتم یجای دور تا دستش به خودم و بچه نرسه.
پیشونی دیلان رو بوسیدم و گفتم:
-بیا فرار کنیم...والا من اینجا دق میکنم
وقتی با زن جدیدش مشغول میشد من و بچه رو فراموش میکرد.
آروم بلند شدم و پشت در اسطبل وایسادم تا مطمئن شم کسی اون اطراف نیست.
اما با دیدن نگهبانی که چند قدم دورتر کشیک میکشید تمام امیدم دود شد.
دخترا لطفا کامنتای درست حسابی بذارین تا انرژی بگیرم برای گذاشتن پارت ها
- ۷.۴k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط