❀ بچه بود و دلش بستنی میخواست...
❀ بچه بود و دلش بستنی میخواست...
سمج شده بود و محکم ایستاده بود تا بستنیاش را بگیرد...
با تمام بچگیاش پیروز میدان بود!
و من،
ناگهان یادِ میدانِ انتظار افتادم!
که اگر به اندازهی بستنیِ سرِ ظهرِ تابستان،
میلش را داشتم،
پیروزش می شدم...
ببخش آقاجان
سمج شده بود و محکم ایستاده بود تا بستنیاش را بگیرد...
با تمام بچگیاش پیروز میدان بود!
و من،
ناگهان یادِ میدانِ انتظار افتادم!
که اگر به اندازهی بستنیِ سرِ ظهرِ تابستان،
میلش را داشتم،
پیروزش می شدم...
ببخش آقاجان
- ۲۲۵
- ۰۴ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط