{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌ ❀ بچه بود و دلش بستنی میخواست...

‌ ❀ بچه بود و دلش بستنی میخواست...
سمج شده بود و محکم ایستاده بود تا بستنی‌اش را بگیرد...
با تمام بچگی‌اش پیروز میدان بود!
و من،
ناگهان یادِ میدانِ انتظار افتادم!
که اگر به اندازه‌ی بستنیِ سرِ ظهرِ تابستان،
میلش را داشتم،
پیروزش می شدم...
ببخش آقاجان
دیدگاه ها (۱)

پروردگارا!دریاب حال مرا که از وصف حالم عاجزم.و خسته....دریاب...

ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻦ ‌ : ﺑﺎﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﭘﺎﮎ ﺑﺎﺷه، کافیه.✋نماز هم نخوندی نخ...

" اربــاب "روزهایے که عاشق ترم،شبهایی که بے قرارترم دردفراقت...

‌ ❀ ‌همیشه نامه که می نویسم برایتان، این طور آغاز می کنم:مِن...

p2ویو نامجون:خیلی عذاب وجدان داشتم یونا راست میگفت آخه سوآ ه...

ومپایر جذاب من. پارت ۴

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 4ادامه فلش بک "تقریبا ساعت ۱۱ ص...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part آخرجونگکوک سر تکو...

پارت اول._*بی گناهان*_

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹¹_بخش اول_بعضی چیزها در حوزه اختیار ما هستند و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط