بوسه
(دوست نداری نخون و گزارش هم نکن)
(بخاطر درخواست های زیادتون یه فیک این مدلی نوشتم)
اتاق تاریک بود، فقط نور کمی از چراغ خواب کنار تخت روی صورت جونگکوک میافتاد. نشسته بودی روی تخت، و اون جلو پات زانو زده بود، چشماش رو بهت دوخته بود، انگار اولینباره که میبیَتت.
دستاش آروم روی رانهات نشست. پوستت از گرمای لمسش لرزید. انگشتاش، نرم ولی مطمئن، بالا اومدن و کنار تیشرتت رو گرفتن. با صدای خشداری پرسید:
— "میشه... درش بیارم؟"
تو فقط با یه نگاه عمیق و کوتاه موافقت کردی. تیشرتت رو از تنت بیرون کشید و لبهاش به آرومی روی شونهت نشست. بوسههاش گرم، خیس، و با ریتمی آهسته بودن؛ عجلهای نداشت، انگار میخواست لحظه به لحظهت رو حفط کنه تو ذهنش.
روی تخت خوابوندت، موهات پخش شد روی بالش. اون بالا سرت خم شد و با صدای خشدار توی گوشت گفت:
— "هر بار که بهت دست میزنم، انگار اولینباره..."
لبهاش به گردنت رسیدن، و آهسته بوسید، مک زد، و پوستت از اشتیاقش داغ شد. دستاش از روی پهلوهات عبور کردن و تو با چشمای نیمهبسته، فقط نفست سنگینتر شد.
وقتی روی تخت، تنهاتون آروم به هم پیچیدن، انگار زمان کند شد. هر لمسش، هر بوسهاش، یه وعده از عشقی بود که توی سکوت بینتون جاری بود. نفسهاتون توی فضا گره خورد، و اون شب، فقط صدای نفسها و زمزمههای عاشقانه بود که اتاق رو پر کرده بود.
جونگکوک همونطور که پیشونیت رو بوسید، با صدایی خفه گفت:
— "من فقط تو رو میخوام... همیشه."
و تو، در آغوشش، فقط آروم سر تکون دادی... چون میدونستی اونم تنها کسیه که تو هم میخوای.
پایان.......
(ببخشید اگه بد شده )
(بخاطر درخواست های زیادتون یه فیک این مدلی نوشتم)
اتاق تاریک بود، فقط نور کمی از چراغ خواب کنار تخت روی صورت جونگکوک میافتاد. نشسته بودی روی تخت، و اون جلو پات زانو زده بود، چشماش رو بهت دوخته بود، انگار اولینباره که میبیَتت.
دستاش آروم روی رانهات نشست. پوستت از گرمای لمسش لرزید. انگشتاش، نرم ولی مطمئن، بالا اومدن و کنار تیشرتت رو گرفتن. با صدای خشداری پرسید:
— "میشه... درش بیارم؟"
تو فقط با یه نگاه عمیق و کوتاه موافقت کردی. تیشرتت رو از تنت بیرون کشید و لبهاش به آرومی روی شونهت نشست. بوسههاش گرم، خیس، و با ریتمی آهسته بودن؛ عجلهای نداشت، انگار میخواست لحظه به لحظهت رو حفط کنه تو ذهنش.
روی تخت خوابوندت، موهات پخش شد روی بالش. اون بالا سرت خم شد و با صدای خشدار توی گوشت گفت:
— "هر بار که بهت دست میزنم، انگار اولینباره..."
لبهاش به گردنت رسیدن، و آهسته بوسید، مک زد، و پوستت از اشتیاقش داغ شد. دستاش از روی پهلوهات عبور کردن و تو با چشمای نیمهبسته، فقط نفست سنگینتر شد.
وقتی روی تخت، تنهاتون آروم به هم پیچیدن، انگار زمان کند شد. هر لمسش، هر بوسهاش، یه وعده از عشقی بود که توی سکوت بینتون جاری بود. نفسهاتون توی فضا گره خورد، و اون شب، فقط صدای نفسها و زمزمههای عاشقانه بود که اتاق رو پر کرده بود.
جونگکوک همونطور که پیشونیت رو بوسید، با صدایی خفه گفت:
— "من فقط تو رو میخوام... همیشه."
و تو، در آغوشش، فقط آروم سر تکون دادی... چون میدونستی اونم تنها کسیه که تو هم میخوای.
پایان.......
(ببخشید اگه بد شده )
- ۹.۶k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط