پارت 1
هوا تاریک بود و بارون نرمی میبارید، درست مثل اشک هایی که توی چشم های ا/ت حلقه زده بود. جونگ کوک، همون مردی که نفسش بود، روبروش ایستاده بود؛ با چشم هایی سرد و بی احساس که تا حالا ندیده بود. "دیگه نمیتونم ادامه بدم، ا/ت.بهتره تمومش کنیم."
صدای جونگ کوک مثل یخ بود، اما ا/ت فقط صدای شکستن قلبش رو میشنید. "چی... چی میگی جونگ کوک؟ شوخی میکنی، نه؟" لبخندی تلخ روی صورت جونگ کوک نشست. "نه، شوخی نمیکنم. راستش... خسته شدم. ازت خسته شدم، برام تکراری شدی. این عشقِ رویایی که میگفتی، فقط یه توهم بود."
کلماتش مثل خنجر توی قلب ا/ت فرو میرفت. "جونگ کوک، داری چی کار میکنی؟ چی شده؟ ما... ما که خیلی عاشق هم بودیم! یادته؟ همه یِ خاطراتمون رو چی؟" ا/ت دستشو دراز کرد تا صورت جونگ کوک رو لمس کنه، اما اون جا خالی داد.
"برو ا/ت! از جلو چشام گمشو! دیگه نمیخوام ببینمت." صدای جونگ کوک حالا فریادی بود که توی تاریکی شب پیچید. ا/ت با چشم های پر از اشک، نفس نفس زنان عقب عقب رفت. نمی تونست باور کنه یا بهتره بگم که نمیخواست باور کنه. صورتش خیسِ اشک بود و با قدم های لرزون از اونجا دور شد، اما قبل از اینکه کاملاً ناپدید بشه، برگشت و با بغضی که گلوشو فشار میداد، فقط تونست زمزمه کنه: "چرا...؟" اما جوابی نشنید.
به محض اینکه ا/ت از دیدرسش خارج شد، جونگ کوک با تمام وجود به دیوار کنارش مشت کوبید. یه مشت، دو مشت، سه مشت... پوست دستش پاره شد و خون جاری شد، اما درد جسمی در برابر درد قلبش هیچ بود. نفس نفس میزد و به خودش لعنت میفرستاد. "لعنتی! لعنتی! چارهای نداشتم، ا/ت. ببخشید پرنسسم... ببخشید که مجبور شدم اینطور داغونت کنم." قطره های اشکش با خون روی دستش قاطی شد و پایین ریخت. مافیای بی رحم، حالا مثل یه پسر بچه، تنها و شکسته، زیر بارون ایستاده بود.
ادامه دارد......
صدای جونگ کوک مثل یخ بود، اما ا/ت فقط صدای شکستن قلبش رو میشنید. "چی... چی میگی جونگ کوک؟ شوخی میکنی، نه؟" لبخندی تلخ روی صورت جونگ کوک نشست. "نه، شوخی نمیکنم. راستش... خسته شدم. ازت خسته شدم، برام تکراری شدی. این عشقِ رویایی که میگفتی، فقط یه توهم بود."
کلماتش مثل خنجر توی قلب ا/ت فرو میرفت. "جونگ کوک، داری چی کار میکنی؟ چی شده؟ ما... ما که خیلی عاشق هم بودیم! یادته؟ همه یِ خاطراتمون رو چی؟" ا/ت دستشو دراز کرد تا صورت جونگ کوک رو لمس کنه، اما اون جا خالی داد.
"برو ا/ت! از جلو چشام گمشو! دیگه نمیخوام ببینمت." صدای جونگ کوک حالا فریادی بود که توی تاریکی شب پیچید. ا/ت با چشم های پر از اشک، نفس نفس زنان عقب عقب رفت. نمی تونست باور کنه یا بهتره بگم که نمیخواست باور کنه. صورتش خیسِ اشک بود و با قدم های لرزون از اونجا دور شد، اما قبل از اینکه کاملاً ناپدید بشه، برگشت و با بغضی که گلوشو فشار میداد، فقط تونست زمزمه کنه: "چرا...؟" اما جوابی نشنید.
به محض اینکه ا/ت از دیدرسش خارج شد، جونگ کوک با تمام وجود به دیوار کنارش مشت کوبید. یه مشت، دو مشت، سه مشت... پوست دستش پاره شد و خون جاری شد، اما درد جسمی در برابر درد قلبش هیچ بود. نفس نفس میزد و به خودش لعنت میفرستاد. "لعنتی! لعنتی! چارهای نداشتم، ا/ت. ببخشید پرنسسم... ببخشید که مجبور شدم اینطور داغونت کنم." قطره های اشکش با خون روی دستش قاطی شد و پایین ریخت. مافیای بی رحم، حالا مثل یه پسر بچه، تنها و شکسته، زیر بارون ایستاده بود.
ادامه دارد......
- ۲۵.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط