اون مال منه
part 15
ویو ات .
دیشب بیدار شدم که برم سرویس
وقتی رفتم موقعی برگشت راه رو گم کردم یه همینجوری که میرفتم به یه کلبه ی کوچیک خوشگل برخورد کردم پیر مردی مهربون داخلش بود وقتی من رو دید با نگرانی دوید سمتم
پیر مرد . دختر حالت خوبه ؟
ات . عا سلام بله خوبم
پیر مرد . اینجا چیکار میکنی گم شدی
ات . خب من با مدرسه اومدم اردو ولی وقتی اومدم برم سرویس موقع ی برگشت راه رو گم کردم میشه کمکم کنید ؟
پیر مرد . میتونی اینجا بمونی الان شب چشم چشمو نمیبینه کدوم منطقه چادر زدید
ات . خب نمیدونم
پیر مرد . باش تو اینجا بمون من دخترمم اینجاست فردا صب کمکت میکنم بری من میرم اون کلبه پایینی پیش جنگل بان
ات . عاا خیلی ممنونم
اون موقع رفتم با یه دختره اسمش لیا بود دوست شدم اونم همسن من بود ۲ هفته کوچیک تر اون شب رو خوابیدم صب پیر مرد اومد کمکم کنه که برگردم که پام پیچ خورد و دستشو انداخت گردنم که کمکم کنه راه برم که جنگکوک از راه رسید
جنگکوک . اتتتتت
وقتی رسید بهم با عصبانیت به چهره ی پیر مرد نگاه کرد
ات . جنگکوک دیشب رفتم سرویس راه رو گم کردم رسیدم اینجا ایشون و دخترشون بهم کمک کردن
جنگکوک که از اعصبانیتش کم شده بود از مرد تشکر کرد و ات رو برآید بغل کرد و برد سمت کمپ توی راه
جنگکوک . میدونی چقدر ترسیده بودم
ات . چی ؟
جنگکوک بوسه ای به لبای ات گذاشت و روی گردنش مارک بنفشی گذاشت
ات . چیکار کردییییی
جنگکوک . مالکیتمو روت نشون کردم
ات . وای اگر دبیر ببینه چی
جنگکوک . تو به سن قانونی رسیدی به کسی مربوط نیست
وقتی رسیدن همه دورشون جمع شده بودن پای ات باد کرده بود پاشو بستم و به خوشگذران شون ادامه دادن
ویو بعد از اردو ..
ات . امروز ۱ روز از اردو گذشت با تمام سختیش واقعااا خوش گذشت من خونه ی جنگکوک میمونم با مادر پدر کوک خیلی صمیمی شدم مادرش همش به من میگه بهش بگم مامان و باباش میگه بگم بابا
خیلی دوستم دارن فردا یه مهمونی هست که قرار با مامان و بابای کوک و خود کوک بریم خیلی ذوق دارم
.
.
.
ادامه دارد ...
ویو ات .
دیشب بیدار شدم که برم سرویس
وقتی رفتم موقعی برگشت راه رو گم کردم یه همینجوری که میرفتم به یه کلبه ی کوچیک خوشگل برخورد کردم پیر مردی مهربون داخلش بود وقتی من رو دید با نگرانی دوید سمتم
پیر مرد . دختر حالت خوبه ؟
ات . عا سلام بله خوبم
پیر مرد . اینجا چیکار میکنی گم شدی
ات . خب من با مدرسه اومدم اردو ولی وقتی اومدم برم سرویس موقع ی برگشت راه رو گم کردم میشه کمکم کنید ؟
پیر مرد . میتونی اینجا بمونی الان شب چشم چشمو نمیبینه کدوم منطقه چادر زدید
ات . خب نمیدونم
پیر مرد . باش تو اینجا بمون من دخترمم اینجاست فردا صب کمکت میکنم بری من میرم اون کلبه پایینی پیش جنگل بان
ات . عاا خیلی ممنونم
اون موقع رفتم با یه دختره اسمش لیا بود دوست شدم اونم همسن من بود ۲ هفته کوچیک تر اون شب رو خوابیدم صب پیر مرد اومد کمکم کنه که برگردم که پام پیچ خورد و دستشو انداخت گردنم که کمکم کنه راه برم که جنگکوک از راه رسید
جنگکوک . اتتتتت
وقتی رسید بهم با عصبانیت به چهره ی پیر مرد نگاه کرد
ات . جنگکوک دیشب رفتم سرویس راه رو گم کردم رسیدم اینجا ایشون و دخترشون بهم کمک کردن
جنگکوک که از اعصبانیتش کم شده بود از مرد تشکر کرد و ات رو برآید بغل کرد و برد سمت کمپ توی راه
جنگکوک . میدونی چقدر ترسیده بودم
ات . چی ؟
جنگکوک بوسه ای به لبای ات گذاشت و روی گردنش مارک بنفشی گذاشت
ات . چیکار کردییییی
جنگکوک . مالکیتمو روت نشون کردم
ات . وای اگر دبیر ببینه چی
جنگکوک . تو به سن قانونی رسیدی به کسی مربوط نیست
وقتی رسیدن همه دورشون جمع شده بودن پای ات باد کرده بود پاشو بستم و به خوشگذران شون ادامه دادن
ویو بعد از اردو ..
ات . امروز ۱ روز از اردو گذشت با تمام سختیش واقعااا خوش گذشت من خونه ی جنگکوک میمونم با مادر پدر کوک خیلی صمیمی شدم مادرش همش به من میگه بهش بگم مامان و باباش میگه بگم بابا
خیلی دوستم دارن فردا یه مهمونی هست که قرار با مامان و بابای کوک و خود کوک بریم خیلی ذوق دارم
.
.
.
ادامه دارد ...
- ۱۸.۲k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط