جادویی به نام عشق
سه روز بعد
ات و ملکه مادر توی حیات نشسته بودن
نسیم دل نشینی به صورت هایشان میخورد
انها چایی مینوشیدند و درباره بچگی تهیونگ حرف میزدند
نا گهان یک ندیمه سمتشان امد
ندیمه:ملکه ،ملکه مادر یه سرباز از مرز برگشته و میخاد با شما حرف بزند
ملکه مادر:بگو بیاد
ندیمه سرباز را صدا زد
سرباز به پیچ انها رفت
جلوی انها زانو زد و با لب هایی که میلرزید شروع به حرف زدن کرد
سرباز:ملکه ...من..من خبر بدی دارم ......شاه....شاه ......
سرباز مکثی کرد
سرباز:شاه ....دیگر .......بین ما نیست
ناگهان دنیا ایستاد
حتی صدای باد هم نمیامد
ملکه مادر دستش را روی قلبش گذاشت و نفس هایش به شماره افتاد
و ات ....خشکش زده بود
حتی نفس هم نمیکشید
اما ناگهان از بهت بیرون امد ......فریاد بلندی کشید ،مثل یک گرگ زخمی که دم مرگش است فریاد کیشد
ناخن هایش را در دست خود فشرد و فریاد زد
ات:دروغه!! امکان نداره اون به من قول داده بود ،نه نه نههههه
با فریاد ات ملکه مادر هم فریاد زد
ملکه مادر:نه نه پسرم ،پاره تنم نه
هر دو اشک میریختن
نصف ندیمه که جمع شده بودن دورشان و وقتی فهمیدن آنها هم به گریه افتادن
چنتا از انها در قصر میدویدن و فریاد میزدن
{شاهِ شاهان ، مردِ مردان رفت
به کجا رفتی ای پاره تن }
هوا در قصر سنگین و خفهکننده شده بود
ملکه مادر دیگر تحملی نداشت چشمانش را بست و بی جون روی چمن ها افتاد
ات هیچ چیز نمیفهمید ،چه ملکه مادر که افتاده بود ،چه فریاد و گریه های ندیمه ها
فقط و فقط صدای خنده های تهیونگ توی گوشش اکو میشد
ات:تهیونگ، تهیونگم ،ته ته من ،قول داده بود منو تنها نزاره ،قرار بود سالم برگرده
همینطور که اشکاش میرفت لب زد
......
قبل از این که برید ادامه رو بخوندید من یه شعر به کمک دوستم نوشتم که از نگاه ات هست 👇
{غروب آمد، غروبِ سرخِ غم، بر بامِ دنیا ریخت
خبر چون زهر در جانم دوید و شورِ فردا ریخت
خبر آمد که شاهِ من، همان آرامِ جانم، رفت
و از این خبر، به چشمِ من همه نقشِ تماشا ریخت
دو دستم سست شد، افتاد اشکم روی پیراهن
دلم از سینه بیرون رفت و بغضم بیمحابا ریخت
به یادِ آن نگاهِ گرمِ او، آن خندههای نرم
تمامِ صبرِ پنهانم، شبیهِ برگ، یکجا ریخت
نشستم رو به آن غروبی که بویِ او را میداد
زدم فریاد:
چرا رفتی؟ تو ای جانم. به کجا رفتی تو بی من ؟}
خشحال میشم نظرتون رو درباره شعر بهم بگید🤭
......
سرباز ها در حال چادر زدن بودن و تهیونگ هم با ژنرال های کشور های دیگه حرف میزد
ژنرال¹:علاحضرت ما تمام وسایل را برای دفاع و حمله اماده کردیم
ژنرال²:فقط منتظر دستور شما هستیم
تهیونگ: شما اماده باشید اگه اثری از حمله دشمن دیدید حمله کنید
ژنرال¹:چشم
ژنرال ها از چادر بیرون رفتن
در همین لحظه، درِ چادر با شتاب کنار رفت و یکی از دیدهبانهای مرزی با چهرهای رنگپریده و نفسینفسزنان وارد شد:
علاحضرت… خبر… خبرِ بسیار بدی از سمتِ جادهی اصلی قصر رسیده
تهیونگ:چه اتفاقی افتاده؟ حرف بزن!
دیدهبان: قاصدِ سلطنتی از راه رسید… خبر اومده که… مسیرهای منتهی به غرب ناامن شده و شایعه شده که یکی از نزدیکانِ دربار به شاه خیانت کرده
تهیونگ دستانش رو مشت کرد
تهیونگ: از جزئیات خبر نداری
دیدهبان: نه اما یک نامه از قصر فرستاده شده
تهیونگ نامه رو رو از مرد گرفت
تهیونگ: میتونی بری
تهیونگ سمت صندلی اش رفت و نشست
مهروموم نامه رو باز کرد
{ سلام داداش بزرگه
خش میگذره اونجا ،من که خیلی بهم خش میگذره، روی تخت پادشاهی نشستم، کلی زن دورمن ، حتی ات البته دختر سرسختیه. فقط یکم زیادی داره برای تو گریه میکنه
حالا فهمیدی داداش بزرگه من جاتو گرفتم و اینجا همه فک میکنن تو مردی، البته تا چند ساعت دیگه هم میمیری }
تهیونگ کاغذ رو مچاله کرد و خواست از چادر بیرون بره که هفت تا سرباز یهویی وارد چادر شدن
سرباز¹:وقت مرگته علاحضرت
سرباز²:ما رو ببخشید اما شاه سوهو دستور دادن
سرباز ها سمت تهیونگ آمدند
سرباز ها شمشیر کشیدن
اما تهیونگ صلاحی نداشت
یکی از سرباز شمشیرش را بالا اورد
تهیونگ جا خالی داد اما سرباز بعدی روی سرش آوار شد
هر هفت سریع کردن به زخم زدن روی بازو کمر و شکم تهیونگ
تهیونگ جا خالی میداد اما بازم زخمی شد
تهیونگ مشتی توی صورت یکی از سرباز ها کوبید و شمشیرش را گرفت
بخاطر خونی که از دست داده بود چشماش تار میدید
اما بازم هم شمشیر را توی دستش چرخاند و به بازوی یکی از سرباز ها زد
سرباز دیگر سمتش اومد و ضربه زد اما تهیونگ دفاع کرد و بعد با یه حرکت پا اونو به عقب هل داد و سرباز به زمین افتاد
دوباره شروع کرد به جنگید که ناگهان چادر با یک حرکت شمشیر از بیرون پاره شد
......
خماری🤗
ات و ملکه مادر توی حیات نشسته بودن
نسیم دل نشینی به صورت هایشان میخورد
انها چایی مینوشیدند و درباره بچگی تهیونگ حرف میزدند
نا گهان یک ندیمه سمتشان امد
ندیمه:ملکه ،ملکه مادر یه سرباز از مرز برگشته و میخاد با شما حرف بزند
ملکه مادر:بگو بیاد
ندیمه سرباز را صدا زد
سرباز به پیچ انها رفت
جلوی انها زانو زد و با لب هایی که میلرزید شروع به حرف زدن کرد
سرباز:ملکه ...من..من خبر بدی دارم ......شاه....شاه ......
سرباز مکثی کرد
سرباز:شاه ....دیگر .......بین ما نیست
ناگهان دنیا ایستاد
حتی صدای باد هم نمیامد
ملکه مادر دستش را روی قلبش گذاشت و نفس هایش به شماره افتاد
و ات ....خشکش زده بود
حتی نفس هم نمیکشید
اما ناگهان از بهت بیرون امد ......فریاد بلندی کشید ،مثل یک گرگ زخمی که دم مرگش است فریاد کیشد
ناخن هایش را در دست خود فشرد و فریاد زد
ات:دروغه!! امکان نداره اون به من قول داده بود ،نه نه نههههه
با فریاد ات ملکه مادر هم فریاد زد
ملکه مادر:نه نه پسرم ،پاره تنم نه
هر دو اشک میریختن
نصف ندیمه که جمع شده بودن دورشان و وقتی فهمیدن آنها هم به گریه افتادن
چنتا از انها در قصر میدویدن و فریاد میزدن
{شاهِ شاهان ، مردِ مردان رفت
به کجا رفتی ای پاره تن }
هوا در قصر سنگین و خفهکننده شده بود
ملکه مادر دیگر تحملی نداشت چشمانش را بست و بی جون روی چمن ها افتاد
ات هیچ چیز نمیفهمید ،چه ملکه مادر که افتاده بود ،چه فریاد و گریه های ندیمه ها
فقط و فقط صدای خنده های تهیونگ توی گوشش اکو میشد
ات:تهیونگ، تهیونگم ،ته ته من ،قول داده بود منو تنها نزاره ،قرار بود سالم برگرده
همینطور که اشکاش میرفت لب زد
......
قبل از این که برید ادامه رو بخوندید من یه شعر به کمک دوستم نوشتم که از نگاه ات هست 👇
{غروب آمد، غروبِ سرخِ غم، بر بامِ دنیا ریخت
خبر چون زهر در جانم دوید و شورِ فردا ریخت
خبر آمد که شاهِ من، همان آرامِ جانم، رفت
و از این خبر، به چشمِ من همه نقشِ تماشا ریخت
دو دستم سست شد، افتاد اشکم روی پیراهن
دلم از سینه بیرون رفت و بغضم بیمحابا ریخت
به یادِ آن نگاهِ گرمِ او، آن خندههای نرم
تمامِ صبرِ پنهانم، شبیهِ برگ، یکجا ریخت
نشستم رو به آن غروبی که بویِ او را میداد
زدم فریاد:
چرا رفتی؟ تو ای جانم. به کجا رفتی تو بی من ؟}
خشحال میشم نظرتون رو درباره شعر بهم بگید🤭
......
سرباز ها در حال چادر زدن بودن و تهیونگ هم با ژنرال های کشور های دیگه حرف میزد
ژنرال¹:علاحضرت ما تمام وسایل را برای دفاع و حمله اماده کردیم
ژنرال²:فقط منتظر دستور شما هستیم
تهیونگ: شما اماده باشید اگه اثری از حمله دشمن دیدید حمله کنید
ژنرال¹:چشم
ژنرال ها از چادر بیرون رفتن
در همین لحظه، درِ چادر با شتاب کنار رفت و یکی از دیدهبانهای مرزی با چهرهای رنگپریده و نفسینفسزنان وارد شد:
علاحضرت… خبر… خبرِ بسیار بدی از سمتِ جادهی اصلی قصر رسیده
تهیونگ:چه اتفاقی افتاده؟ حرف بزن!
دیدهبان: قاصدِ سلطنتی از راه رسید… خبر اومده که… مسیرهای منتهی به غرب ناامن شده و شایعه شده که یکی از نزدیکانِ دربار به شاه خیانت کرده
تهیونگ دستانش رو مشت کرد
تهیونگ: از جزئیات خبر نداری
دیدهبان: نه اما یک نامه از قصر فرستاده شده
تهیونگ نامه رو رو از مرد گرفت
تهیونگ: میتونی بری
تهیونگ سمت صندلی اش رفت و نشست
مهروموم نامه رو باز کرد
{ سلام داداش بزرگه
خش میگذره اونجا ،من که خیلی بهم خش میگذره، روی تخت پادشاهی نشستم، کلی زن دورمن ، حتی ات البته دختر سرسختیه. فقط یکم زیادی داره برای تو گریه میکنه
حالا فهمیدی داداش بزرگه من جاتو گرفتم و اینجا همه فک میکنن تو مردی، البته تا چند ساعت دیگه هم میمیری }
تهیونگ کاغذ رو مچاله کرد و خواست از چادر بیرون بره که هفت تا سرباز یهویی وارد چادر شدن
سرباز¹:وقت مرگته علاحضرت
سرباز²:ما رو ببخشید اما شاه سوهو دستور دادن
سرباز ها سمت تهیونگ آمدند
سرباز ها شمشیر کشیدن
اما تهیونگ صلاحی نداشت
یکی از سرباز شمشیرش را بالا اورد
تهیونگ جا خالی داد اما سرباز بعدی روی سرش آوار شد
هر هفت سریع کردن به زخم زدن روی بازو کمر و شکم تهیونگ
تهیونگ جا خالی میداد اما بازم زخمی شد
تهیونگ مشتی توی صورت یکی از سرباز ها کوبید و شمشیرش را گرفت
بخاطر خونی که از دست داده بود چشماش تار میدید
اما بازم هم شمشیر را توی دستش چرخاند و به بازوی یکی از سرباز ها زد
سرباز دیگر سمتش اومد و ضربه زد اما تهیونگ دفاع کرد و بعد با یه حرکت پا اونو به عقب هل داد و سرباز به زمین افتاد
دوباره شروع کرد به جنگید که ناگهان چادر با یک حرکت شمشیر از بیرون پاره شد
......
خماری🤗
- ۲۲.۴k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط