جنگل نفرین شده پارت ۲۵
جنگل برای چند لحظه
کاملاً ساکت شد.
سربازها شمشیرهایشان را
پایین آوردند.
همه نگاهها
به سمت کالسکه بود.
پادشاه شهر جلو آمد.
نگاهش روی پادشاه جنگل افتاد.
چهرهاش درهم رفت.
«تو...»
پادشاه جنگل چیزی نگفت.
ملکه هم از کالسکه پایین آمد.
چشمش هنوز
روی شارلوت بود.
شارلوت گیج شده بود.
آرام کنار تهیونگ ایستاد.
«چرا اینطوری نگام میکنه؟»
تهیونگ آهسته گفت:
«نمیدونم.»
پادشاه شهر چند قدم جلو رفت.
«بعد از شانزده سال...»
مکث کرد.
«بالاخره پیدات کردیم.»
شارلوت اخم کرد.
«منو؟»
پادشاه جنگل جلو آمد.
«کافیـه.»
پادشاه شهر شمشیرش را کشید.
«تو حق نداری حرف بزنی.»
پادشاه جنگل هم
نگاهش کرد.
«هنوز هم همونقدر عجولی.»
تهیونگ بینشان ایستاد.
«صبر کنید.»
پادشاه شهر به او نگاه کرد.
«تو کنار برو.»
تهیونگ تکان نخورد.
«اول توضیح بدید.»
ملکه آرام گفت:
«اون دختر...»
صدایش لرزید.
«اسمش چیه؟»
تهیونگ گفت:
«شارلوت.»
ملکه چشمهایش را بست.
اشکی از صورتش پایین آمد.
شارلوت با تعجب نگاهش کرد.
«چرا گریه میکنید؟»
ملکه جلو آمد.
اما درست قبل از اینکه
به شارلوت برسد...
پادشاه جنگل گفت:
«قبل از هر چیزی...»
«باید حقیقت رو بدونید.»
همه ساکت شدند.
او به شارلوت نگاه کرد.
«شانزده سال پیش...»
«من اون بچه رو دزدیدم.»
شارلوت خشکش زد.
تهیونگ هم
با ناباوری نگاهش کرد.
پادشاه شهر شمشیرش را
محکمتر گرفت.
و ملکه فقط زیر لب گفت:
«دخترم...»
انگشت نازت و قر بده رو لایک💃🏻💃🏻
کاملاً ساکت شد.
سربازها شمشیرهایشان را
پایین آوردند.
همه نگاهها
به سمت کالسکه بود.
پادشاه شهر جلو آمد.
نگاهش روی پادشاه جنگل افتاد.
چهرهاش درهم رفت.
«تو...»
پادشاه جنگل چیزی نگفت.
ملکه هم از کالسکه پایین آمد.
چشمش هنوز
روی شارلوت بود.
شارلوت گیج شده بود.
آرام کنار تهیونگ ایستاد.
«چرا اینطوری نگام میکنه؟»
تهیونگ آهسته گفت:
«نمیدونم.»
پادشاه شهر چند قدم جلو رفت.
«بعد از شانزده سال...»
مکث کرد.
«بالاخره پیدات کردیم.»
شارلوت اخم کرد.
«منو؟»
پادشاه جنگل جلو آمد.
«کافیـه.»
پادشاه شهر شمشیرش را کشید.
«تو حق نداری حرف بزنی.»
پادشاه جنگل هم
نگاهش کرد.
«هنوز هم همونقدر عجولی.»
تهیونگ بینشان ایستاد.
«صبر کنید.»
پادشاه شهر به او نگاه کرد.
«تو کنار برو.»
تهیونگ تکان نخورد.
«اول توضیح بدید.»
ملکه آرام گفت:
«اون دختر...»
صدایش لرزید.
«اسمش چیه؟»
تهیونگ گفت:
«شارلوت.»
ملکه چشمهایش را بست.
اشکی از صورتش پایین آمد.
شارلوت با تعجب نگاهش کرد.
«چرا گریه میکنید؟»
ملکه جلو آمد.
اما درست قبل از اینکه
به شارلوت برسد...
پادشاه جنگل گفت:
«قبل از هر چیزی...»
«باید حقیقت رو بدونید.»
همه ساکت شدند.
او به شارلوت نگاه کرد.
«شانزده سال پیش...»
«من اون بچه رو دزدیدم.»
شارلوت خشکش زد.
تهیونگ هم
با ناباوری نگاهش کرد.
پادشاه شهر شمشیرش را
محکمتر گرفت.
و ملکه فقط زیر لب گفت:
«دخترم...»
انگشت نازت و قر بده رو لایک💃🏻💃🏻
- ۹.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط