پارت ۸۹
گوشیش رو برداشت و به آنگو زنگ زد و دعا دعا میکرد که جواب بده و در این بین داخل خونه رو میگشت تا ردی ازش پیدا کنه
بالاخره بعد از چند تا بوق خوردن آنگو جواب داد صداش مثل همیشه آروم و جدی بود.
آنگو:سلام دازای . خوبی، کاری داشتی
با لحن پر از استرس و نگرانی لب زد:آ....آنگو چویا...چویا
آنگو:دازای چیشده؟ چویا چی؟
دازای:چویا نیست پیداش نمیکنم.
با شنیدن جمله لحن آرومش به نگرانی تغییر کرد
آنگو:چ...چی....یعنی چی که پیداش نمیکنم منظورت چیه؟ شما دوتا که از صبح تا شب باهم بودید چطوریه که از هم خبر ندارید؟؟؟
با حرص و پشیمونی گفت:قصهاش طولانیه آنگو فعلا وقت نیست بگو ببینم تو...تو ازش خبر نداری
آنگو:نه خیلی وقته باهم حرف نزدیم ببینم چه اتفاقی افتاده
دازای:بعدا بهت میگم اما الان مهم اینه که___________
آنگو:دازای؟......دازای؟.......آهای تو اونجایی؟صدام رو میشنوی؟........ چرا جواب نمیدی؟
میشنید....صدای آنگو رو خیلی هم خوب پشت تلفن میشنید میخواست جواب بده اما با دیدن صحنهی روبهروش نمیتونست لبش رو برای گفتن کلامی باز کنه.
اثری از خون روی زمین اتاق خواب خودشون بود....حالا هم که دقت میکرد اتاق هم بهم ریخته بود........نه...... کل خونه بهم ریخته بود.
آثاری از درگیری توی کل خونه معلوم بود.
گلدون شکسته ، در ورودی باز ، وسایل که نامرتب پخش بود ، آثار خون روی زمین و دیوار.
قلبش هر لحظه از قبل تند تر میزد...با زدن یک ضربان ، ضربان بعدی تندتر و محکم تر از قبلی بود دستاش و پاهاش شروع به لرزیدن کرد.
و در آخر روی زمین افتاد.
دازای اوسامو کسی که هیچ وقت به زانو در نیومده بود به زانو در اومد.
دازای:خُ....خُ..خدای من.....اینجا....اینجا چه اتفاقی افتاده؟
یک ساعت قبل خانه ناکاهارا چویا
سریع رفت تا یه وقت مرد رو بخاطر دیر جواب دادن نگران نکنه.
صفحه چتش رو با دازای باز کرد و پیام رو خوند
دازای"چویا من دیگه اهمیتی به حرف های اون دُکی عوضی نمیدم
میام پیشت دوری تو برای من از هر عذابی سخت تره من فقط میخوام پیش تو باشم فقط تو یکم دیگه هم میرسم"
با خوندنش اشک دلتنگی روی چشاش ظاهر شد و قلبش مثل قلب یه گنجشک به تپش افتاد و تند تند میتپد.
چویا:دازای نمیدونم باهام چی کار کردی که این قلب بی جنبه انقدر برات حاضره بتپه.
و با ذوق در جواب پیام نوشت
منم همینطور دازای ، برای منم اصلا دیگه اهمیتی نداره.
زود بیا منتظرم"
و زود رفت تا خونه رو از اون وضع در بیاره تا بتونن تا نصف شب باهم دیگه خوش بگذرونن و از دلتنگی های این مدت بگن.
نیم ساعتی گذشت اما دازای هنوز نیومده بود ، پس بازم منتظر نشست.
اما یکم بعد صدای دینگ دینگ زنگ توی خونه پیچید.
با فکر اینکه دازای باشه راهش رو سمت در کج کرد.
در و کامل باز کرد و با لبخند محوی گفت:میبینم که نتونستی چند روز دوری رو تحمل___
_:دقیقا ناکاهارا....نتونستم دوری ازت رو تحمل کنم...واقعا سخت و غیر قابل تحمل بود.
شکه شد
چشماش از تعجب گشاد شده بود.
با همون شک و تعجب گفت:تو...تو اینجا چی کار میکنی؟برای چی اینجایی؟ چطور چطور اومدی؟
در جواب نیشخندی بهش زد و بهش نزدیک تر بود
_:فکر میکنی اون پلیسای احمق میتونن جلوی منو بگیرن؟
زهی خیال باطل ناکاهارا
چویا:گم شو برو من با تو هیچ حرفی ندارم برو و برنگرد
عقب رفت در و بست و قفل کرد نمیخواست ثانیهای با اون عوضی رو در رو بشه
_:همین الان در رو باز کن و اگرنه مجبور میشم خودم این کار رو بکنم
چویا:گفتم باهات حرفی ندارم برو ریختت رو نبینم.
_:باشه خودت خواستی
یه دفعه صدای کوبیده شدن دستگیره اومد
موحنایی از در فاصله گرفت و دور شد
که یکم بعد در باز شد.
تپش قلبش بیشتر شد ، اون به تنهایی از سیگما نمیترسید
اما اون یه بار روی خودش و دازای اسلحه کشیده بود پس توقع هر کاری ازش داشت حتی اگر الان میکشتش تعجب نمیکرد.
و دوباره قامتش توی خونه نمایان شد.
سیگما:گفتم که مجبورم نکن
و بعد یه دفعه سمت چویا حمله برد و به قصد درگیری بهش ضربه زد.
و چویا با وجود اثرات دارو و شُکی که داخلش بود اما به ضربه هاش جواب داد.
با هر ضربه یکی عقب می رفت و اون یکی جلو و برعکس
کم کم چویا دیگه نفسی برای مقابله با سیگما رو نداشت
احوالش بهش اجازه نمیداد که ادامه بده .
از ضربه جاخالی داد سمت میز که تلفنش اونجا بود رفت برش داشت و سمت اتاق خواب دوید ، دوباره در و بست و قفل کرد
خواست به دازای زنگ بزنه که با ضربهای که به سرش خورد و بعدش صدای شکستن گلدون به گوش رسید.
گوشش سوت کشید
سرش گیج رفت
و دنیا دورش چرخید
و در آخر جسم بی جونش محکم و با شتاب به زمین خورد.
حتی خودش هم تونست صدای ترک برداشتن جمجمهاش رو شنید.
و در آخر دو تا اقیانوس چشم هاش آروم و تاریک شد
۱۵ تا لایک شرطه
بالاخره بعد از چند تا بوق خوردن آنگو جواب داد صداش مثل همیشه آروم و جدی بود.
آنگو:سلام دازای . خوبی، کاری داشتی
با لحن پر از استرس و نگرانی لب زد:آ....آنگو چویا...چویا
آنگو:دازای چیشده؟ چویا چی؟
دازای:چویا نیست پیداش نمیکنم.
با شنیدن جمله لحن آرومش به نگرانی تغییر کرد
آنگو:چ...چی....یعنی چی که پیداش نمیکنم منظورت چیه؟ شما دوتا که از صبح تا شب باهم بودید چطوریه که از هم خبر ندارید؟؟؟
با حرص و پشیمونی گفت:قصهاش طولانیه آنگو فعلا وقت نیست بگو ببینم تو...تو ازش خبر نداری
آنگو:نه خیلی وقته باهم حرف نزدیم ببینم چه اتفاقی افتاده
دازای:بعدا بهت میگم اما الان مهم اینه که___________
آنگو:دازای؟......دازای؟.......آهای تو اونجایی؟صدام رو میشنوی؟........ چرا جواب نمیدی؟
میشنید....صدای آنگو رو خیلی هم خوب پشت تلفن میشنید میخواست جواب بده اما با دیدن صحنهی روبهروش نمیتونست لبش رو برای گفتن کلامی باز کنه.
اثری از خون روی زمین اتاق خواب خودشون بود....حالا هم که دقت میکرد اتاق هم بهم ریخته بود........نه...... کل خونه بهم ریخته بود.
آثاری از درگیری توی کل خونه معلوم بود.
گلدون شکسته ، در ورودی باز ، وسایل که نامرتب پخش بود ، آثار خون روی زمین و دیوار.
قلبش هر لحظه از قبل تند تر میزد...با زدن یک ضربان ، ضربان بعدی تندتر و محکم تر از قبلی بود دستاش و پاهاش شروع به لرزیدن کرد.
و در آخر روی زمین افتاد.
دازای اوسامو کسی که هیچ وقت به زانو در نیومده بود به زانو در اومد.
دازای:خُ....خُ..خدای من.....اینجا....اینجا چه اتفاقی افتاده؟
یک ساعت قبل خانه ناکاهارا چویا
سریع رفت تا یه وقت مرد رو بخاطر دیر جواب دادن نگران نکنه.
صفحه چتش رو با دازای باز کرد و پیام رو خوند
دازای"چویا من دیگه اهمیتی به حرف های اون دُکی عوضی نمیدم
میام پیشت دوری تو برای من از هر عذابی سخت تره من فقط میخوام پیش تو باشم فقط تو یکم دیگه هم میرسم"
با خوندنش اشک دلتنگی روی چشاش ظاهر شد و قلبش مثل قلب یه گنجشک به تپش افتاد و تند تند میتپد.
چویا:دازای نمیدونم باهام چی کار کردی که این قلب بی جنبه انقدر برات حاضره بتپه.
و با ذوق در جواب پیام نوشت
منم همینطور دازای ، برای منم اصلا دیگه اهمیتی نداره.
زود بیا منتظرم"
و زود رفت تا خونه رو از اون وضع در بیاره تا بتونن تا نصف شب باهم دیگه خوش بگذرونن و از دلتنگی های این مدت بگن.
نیم ساعتی گذشت اما دازای هنوز نیومده بود ، پس بازم منتظر نشست.
اما یکم بعد صدای دینگ دینگ زنگ توی خونه پیچید.
با فکر اینکه دازای باشه راهش رو سمت در کج کرد.
در و کامل باز کرد و با لبخند محوی گفت:میبینم که نتونستی چند روز دوری رو تحمل___
_:دقیقا ناکاهارا....نتونستم دوری ازت رو تحمل کنم...واقعا سخت و غیر قابل تحمل بود.
شکه شد
چشماش از تعجب گشاد شده بود.
با همون شک و تعجب گفت:تو...تو اینجا چی کار میکنی؟برای چی اینجایی؟ چطور چطور اومدی؟
در جواب نیشخندی بهش زد و بهش نزدیک تر بود
_:فکر میکنی اون پلیسای احمق میتونن جلوی منو بگیرن؟
زهی خیال باطل ناکاهارا
چویا:گم شو برو من با تو هیچ حرفی ندارم برو و برنگرد
عقب رفت در و بست و قفل کرد نمیخواست ثانیهای با اون عوضی رو در رو بشه
_:همین الان در رو باز کن و اگرنه مجبور میشم خودم این کار رو بکنم
چویا:گفتم باهات حرفی ندارم برو ریختت رو نبینم.
_:باشه خودت خواستی
یه دفعه صدای کوبیده شدن دستگیره اومد
موحنایی از در فاصله گرفت و دور شد
که یکم بعد در باز شد.
تپش قلبش بیشتر شد ، اون به تنهایی از سیگما نمیترسید
اما اون یه بار روی خودش و دازای اسلحه کشیده بود پس توقع هر کاری ازش داشت حتی اگر الان میکشتش تعجب نمیکرد.
و دوباره قامتش توی خونه نمایان شد.
سیگما:گفتم که مجبورم نکن
و بعد یه دفعه سمت چویا حمله برد و به قصد درگیری بهش ضربه زد.
و چویا با وجود اثرات دارو و شُکی که داخلش بود اما به ضربه هاش جواب داد.
با هر ضربه یکی عقب می رفت و اون یکی جلو و برعکس
کم کم چویا دیگه نفسی برای مقابله با سیگما رو نداشت
احوالش بهش اجازه نمیداد که ادامه بده .
از ضربه جاخالی داد سمت میز که تلفنش اونجا بود رفت برش داشت و سمت اتاق خواب دوید ، دوباره در و بست و قفل کرد
خواست به دازای زنگ بزنه که با ضربهای که به سرش خورد و بعدش صدای شکستن گلدون به گوش رسید.
گوشش سوت کشید
سرش گیج رفت
و دنیا دورش چرخید
و در آخر جسم بی جونش محکم و با شتاب به زمین خورد.
حتی خودش هم تونست صدای ترک برداشتن جمجمهاش رو شنید.
و در آخر دو تا اقیانوس چشم هاش آروم و تاریک شد
۱۵ تا لایک شرطه
- ۱۹.۴k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط