بوسه ی اجبار پارت هفتم
چویا:چیییی؟
موری: برادرم و همسرش حسابی از تو خوششون اومده بود چویا!
چویا:اما....اما پادشاه....
موری:و تو هم حق مخالفت نداری....
چویا ناراحت بود...چون اون از خانواده ی اشرافی نبود با اینکه خیلی برازنده و نجیب بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با کالسکه اومدن دنبال چویا،چویا داشت وسایلش رو جمع میکرد و چمدانش رو میبست.
یه فئودور و مارگارت یه لباس خیلی زیبا«لباس تو عکس »برای چویا فرستاده بودن و خواسته بودن که چویا حتما زیبا باشه.
چویا لباس رو پوشید و موهاش رو هم حالت داد:مدل مو ی بالا».
شد یه بانوی زیبا و اشرافی.
از اون طرف دازای از اتاق بیرون نمی اومد.چون میدونست اگه بیاد بیرون و چویا رو ببینه نمیتونه جلوی گریه اش رو بگیره!
چویا اومد بیرون.تو راه رو همه ی نگاه ها روی زیبایی چویا بود
فئودور و مارگارت تا چویا رو دیدن چشماشون برق زد.
مارگارت با خوشحالی دوید سمت چویا و دستای چویا رو گرفت.
مارگارت:خدای من... چطوری میشه یه دختر آنقدر زیبا باشه ؟؟
چویا از خجالت سرخ شد.
مارگارت:از این به بعد من مادر تو هستم پس تو باید منو مادر صدا کنی باشه دخترم؟
چویا:بله....ما...مادر
این کلمه برای چویا خیلی سنگین بود و از اونجایی که همیشه بَرده بوده راحت نبود به یه شخص محترم و مقام بالا مادر بگه.
خلاصه چویا و فئودور و مارگارت سوار کالسکه شدن.
چویا از پنجره به بیرون نگاه میکرد و ساکت بود.
فئودور:خب .... یکم از خودت بگو!
چویا:چ...چی؟...آه... زندگی من اونقدر قشنگ یا جالب نیست که تعریف کنم!
مارگارت:اووو....هر جور راحتی!....خب چویا تو قراره جایگاه بالایی رو برای خودت کنی . پس سعی کن مثل بَرده رفتار نکنی!
چویا:چشم مادر!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی به قصر رسیدن چویا متوجه شد که اینجا خیلی قشنگ تر از قصر موری هست با اینکه مقام و سن موری بیشتر بود قصر فئودور خیلی قشنگ تر بود.
خدمتکار ها چویا رو همراهی کردن به اتاق،یه اتاق بزرگ و قشنگ پر از گوی های برفی.... لباس های شیک و زیبا.....و کلی چیز میز.
چویا لباس هایش رو عوض کرد و از اونجایی که تو راه خسته شده بود گرفت خوابید و ناهار نخورد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فئودور:به نظرت چویا واقعا میتونه جا نشین خوبی باشه؟
مارگارت:اون دختر .... خیلی مهربون و همینطور بی توقع هست.مطمعنم که میتونه!
فئودور:منم همین فکر رو میکنم!
مارگارت:حالا که اون دختر ما ست باید اون هم به اوسامو تبدیل بشه!
فئودور:درسته!فردا اعلام میکنم که چویا فرزند و جانشین من خواهد شد!
ادامه دارد.....
موری: برادرم و همسرش حسابی از تو خوششون اومده بود چویا!
چویا:اما....اما پادشاه....
موری:و تو هم حق مخالفت نداری....
چویا ناراحت بود...چون اون از خانواده ی اشرافی نبود با اینکه خیلی برازنده و نجیب بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با کالسکه اومدن دنبال چویا،چویا داشت وسایلش رو جمع میکرد و چمدانش رو میبست.
یه فئودور و مارگارت یه لباس خیلی زیبا«لباس تو عکس »برای چویا فرستاده بودن و خواسته بودن که چویا حتما زیبا باشه.
چویا لباس رو پوشید و موهاش رو هم حالت داد:مدل مو ی بالا».
شد یه بانوی زیبا و اشرافی.
از اون طرف دازای از اتاق بیرون نمی اومد.چون میدونست اگه بیاد بیرون و چویا رو ببینه نمیتونه جلوی گریه اش رو بگیره!
چویا اومد بیرون.تو راه رو همه ی نگاه ها روی زیبایی چویا بود
فئودور و مارگارت تا چویا رو دیدن چشماشون برق زد.
مارگارت با خوشحالی دوید سمت چویا و دستای چویا رو گرفت.
مارگارت:خدای من... چطوری میشه یه دختر آنقدر زیبا باشه ؟؟
چویا از خجالت سرخ شد.
مارگارت:از این به بعد من مادر تو هستم پس تو باید منو مادر صدا کنی باشه دخترم؟
چویا:بله....ما...مادر
این کلمه برای چویا خیلی سنگین بود و از اونجایی که همیشه بَرده بوده راحت نبود به یه شخص محترم و مقام بالا مادر بگه.
خلاصه چویا و فئودور و مارگارت سوار کالسکه شدن.
چویا از پنجره به بیرون نگاه میکرد و ساکت بود.
فئودور:خب .... یکم از خودت بگو!
چویا:چ...چی؟...آه... زندگی من اونقدر قشنگ یا جالب نیست که تعریف کنم!
مارگارت:اووو....هر جور راحتی!....خب چویا تو قراره جایگاه بالایی رو برای خودت کنی . پس سعی کن مثل بَرده رفتار نکنی!
چویا:چشم مادر!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی به قصر رسیدن چویا متوجه شد که اینجا خیلی قشنگ تر از قصر موری هست با اینکه مقام و سن موری بیشتر بود قصر فئودور خیلی قشنگ تر بود.
خدمتکار ها چویا رو همراهی کردن به اتاق،یه اتاق بزرگ و قشنگ پر از گوی های برفی.... لباس های شیک و زیبا.....و کلی چیز میز.
چویا لباس هایش رو عوض کرد و از اونجایی که تو راه خسته شده بود گرفت خوابید و ناهار نخورد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فئودور:به نظرت چویا واقعا میتونه جا نشین خوبی باشه؟
مارگارت:اون دختر .... خیلی مهربون و همینطور بی توقع هست.مطمعنم که میتونه!
فئودور:منم همین فکر رو میکنم!
مارگارت:حالا که اون دختر ما ست باید اون هم به اوسامو تبدیل بشه!
فئودور:درسته!فردا اعلام میکنم که چویا فرزند و جانشین من خواهد شد!
ادامه دارد.....
- ۱۴.۱k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط