Feeling between the frames p1
لطفا اول اسلاید هارو بخونید و بعد متن زیر رو
-------------------------------------------------
همین حین استودیو::
منیجر: فلیکس شی نفر بعدی نوبت شماست که برید رو صحنه
فلیکس: با شه ممنونم
چان: هی پسر حالت خوبه؟
فلیکس: آره هیونگ خوبم
چان: داری دروغ میگی
فلیکس: نه بخدا
چان المی حرف نزن هروقت دروغ میگی لب پایینیتو گاز میگیری
فلیکس: خیل خب باشه آره ناراحتم
چان: بازم اون حرومزاده؟
فلیکس: هیونگ! اینجوری بهش نگو
منیجر: فلیکس_شی نوبت شماست
فلیکس: خیلی خب پاشه
(فلیکس از صندلی بلند شد که چان دستشو گرفت)
چان: فلیکس
فلیکس: بله
چان: چرا اون عوضی انقدر برات مهمه
(فلیکس یه قطره از گوشه چشمش چکید)
فلیکس: خودمم نمیدونم هیونگ اون باهام خیلی بده اما من اما من.....
منیجر : فلیکس شی لطفا سریع تر
فلیکس: اومدم
فلیکس: من دیگه باید برم هیونگ
چان: خیل خب باشه شب بهت زنگ میزنم
فلیکس: باشه
ویو فلیکس
همینجوری داشتم راه میرفتم یاد اولین بازی افتاده که هیونجین
رو دیدم
فلش بک---->17 سال پیش
داشتم از مهدکودک برمیگشتم همیشه همینطور بود مامان و بابام
همیشه
سر کار بودن حتی اگه نبودن بازم اونقدر براشون اهمیت نداشتم که
بیان دنبالم مثل همیشه داشتم میرفتم خیلی داشتم فکر میکردم
همینجوری راه میرفتم که سرمو آورم بالا دیدم تو محله غریبه ام
#هیونجین #فلیکس #استری_کیدز #هیونلیکس #سناریوی_هیونلیکس #فیک_هیونلیکس #فیک_استری_کیدز
-------------------------------------------------
همین حین استودیو::
منیجر: فلیکس شی نفر بعدی نوبت شماست که برید رو صحنه
فلیکس: با شه ممنونم
چان: هی پسر حالت خوبه؟
فلیکس: آره هیونگ خوبم
چان: داری دروغ میگی
فلیکس: نه بخدا
چان المی حرف نزن هروقت دروغ میگی لب پایینیتو گاز میگیری
فلیکس: خیل خب باشه آره ناراحتم
چان: بازم اون حرومزاده؟
فلیکس: هیونگ! اینجوری بهش نگو
منیجر: فلیکس_شی نوبت شماست
فلیکس: خیلی خب پاشه
(فلیکس از صندلی بلند شد که چان دستشو گرفت)
چان: فلیکس
فلیکس: بله
چان: چرا اون عوضی انقدر برات مهمه
(فلیکس یه قطره از گوشه چشمش چکید)
فلیکس: خودمم نمیدونم هیونگ اون باهام خیلی بده اما من اما من.....
منیجر : فلیکس شی لطفا سریع تر
فلیکس: اومدم
فلیکس: من دیگه باید برم هیونگ
چان: خیل خب باشه شب بهت زنگ میزنم
فلیکس: باشه
ویو فلیکس
همینجوری داشتم راه میرفتم یاد اولین بازی افتاده که هیونجین
رو دیدم
فلش بک---->17 سال پیش
داشتم از مهدکودک برمیگشتم همیشه همینطور بود مامان و بابام
همیشه
سر کار بودن حتی اگه نبودن بازم اونقدر براشون اهمیت نداشتم که
بیان دنبالم مثل همیشه داشتم میرفتم خیلی داشتم فکر میکردم
همینجوری راه میرفتم که سرمو آورم بالا دیدم تو محله غریبه ام
#هیونجین #فلیکس #استری_کیدز #هیونلیکس #سناریوی_هیونلیکس #فیک_هیونلیکس #فیک_استری_کیدز
- ۲.۶k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط