{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نودهشتیا

نودهشتیا

بخشی از رمان:

-کجا؟! مادرم گفت: -خب ما هم میایم دیگه. عاقل اَندرسَفیه نگاشون کردم و گفتم: -توروخدا شلوغش نکنید،خودم می برمش دکتر بعد هم بر می گردیم دیگه. با اینکه دلشون راضی نبود اما قبول کردن و من تنهایی رفتم بیرون و سوارِماشین شدم.دیبا تو ماشین نشسته و صورتش از درد جمع شده بود.حرکت کردم و ازش پرسیدم: -پات چی شده دیبا؟ کمی هول شد ولی خونسرد گفت: -پام خورد به پایه ی میز. -چرا به پایه ی میز؟ چونه ش لرزید و من تازه فهمیدم که چه سوالِ مسخره ای پرسیدم. خواستم از دلش دربیارم برای همین گفتم: -حالا نمی خواد گریه کنی،بزرگ بشی یادت می ره. زدم زیرِ خنده اما دیبا گریه کرد و خنده رو لبم ماسید.دیگه هیچی نگفتم و بینمون رو سکوتِ بدی پُر کرد.تو تمامِ طولِ مسیرِ راه دیبا گریه کرد و من حرص خوردم.آخرم طاقت نیاوردم و گفتم: -بسه دیبا،عصبیم کردی. دستشو برد سمتِ صورتش و اشکاشو پاک کرد بعد آروم گفت: -باشه گریه نمی کنم،اما می خوام یه چیزی رو بهت بگم
https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%ba%d9%88%d8%b4-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af/
دیدگاه ها (۱)

انرژي هسته ای و هوش مصنوعی

یه آرمی تهیونگ رو توی رستورانی که خودش اونجا کار میکنه دیده ...

*💜 یه آرمی تو رستورانی که کار می‌کنه، به‌طور اتفاقی تهیونگ ر...

dark life = 33

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

My professorChapter:2Part:100یک هفته بعدظهر | ساعت ۱۴:۴۵صدای...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۹ سانیار مامان با تعجب و بابا با...

پارت ۱۳

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p90صبح...نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق...

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط