سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۹
سانیار
مامان با تعجب و بابا با شک نگام میکرد انگار قصد و نیت بدی دارم !
بابا یهو تند گفت : مثلا می خواستی از دل خواهرت در بیاری
بی توجه ،موهای مروارید که انگار دباره بافته شده بود اما شلخته انگار که خودش بافته رو نوازش کردم و گفتم : قوربون چشات برم با الماس مو نمیزنه.
مروارید خنده ای کرد و بعد یهو دستش رفت سمت دکمه های لباسم که کنجکاو و شوکه نگاهش کردم ، یه دکمه رو باز کرد ، دباره بست ، یکی دیگه رو باز کرد و یکی دیگه و یکی دیگه و دباره بست .
وقتی هم دکمه ای رو جابه جا میبست زیر لب چیزی میگفت گه من نمیفهمیدم .
با صدای مامان سرم رو بالا آوردم: پسرم بهش غذا بده نگاش کن از ضعف رنگش زرد شده
نگران نگاهی بهش انداختم و یادم اومد دیشب هیچی به جز شکلات نخورده بود . لعنتی! چطور یادم رفت!
نگاهی به میز پر صبحانه انداختم و شکلات صبحانه آن طرف میز رو برداشتم و شروع کردم به لقمه گرفتن .
مروارید که توجهش جلب شده بود دکمه هام رو نیمه باز ول کرد و چرخید … تا شکلات صبحانه رو با نون لواش تو دستم دید لبخند پهنی زد و گفت : منم می قوام(منم می خوام)
با لبخندش منم جون گرفتم و خندون گفتم : برا خودته
بعد لقمه کوچولویی که براش گرفته بودم و بهش دادم ، وقتی می خواست لقمه رو از دستم با دهن بگیره انگشتم رو گاز گرفت که شوک گفتم : ول کن بچه چی کار میکنی
ولی با این حرفم بیشتر گاز گرفت که منم کم نذاشتم و لقمه رو تو دهنش گذاشتم و زبونش رو خیلی آروم گرفتم کشیدم … ولی تا فهمید چی کار کردم بغض کرد و انگشتم رو ول کرد و لقمه رو در آورد پرت کرد اون طرف دقیقا جلو پای یک خدمه .
سرم رو برگردوندم دیدم داره از رو پاهام پایین میره سریع جلوش رو گرفتم گفتم : کجا با این عجله
گفت : تو بدی دوشت ندالم(تو بدی دوست ندارم)
فهمیدم ناراحت شده بغلش کردم و گفتم : ببخشید قوربون چشای خوشگلت بشم … فدای تار به تار موهات شم … فرشته کوچولوی کی بودی تو ؟
صدای مامان رو شنیدم گه گفت : عشقم پسرمون از دست رفت زنگ بزن دکتر این پسر من نیست
بابا پشت بند حرف مامان خندید که من با اخم نگاهشون کردم و خواستم چیزی بگم که مروارید گفت : باسه بکجیدم(باشه بخشیدم)
بعد بی توجه به من رو پاهام جا به جا شد و شیشه شکلات صبحونه رو برداشت و گفت : بلی به یه چَرت(ولی به یه شرط )
متعجب از حالت جدیش گفتم : الان خیلی شبیه آدم بزرگانی به نظر میای که می خوان سر بچه هاشون شرط بندی کنن
تا اینو گفتم گیج نگام کرد که مامان زد زیر خنده و گفت : سانیار اذیتش نکن گناه داره
مروارید که هیچی از حرفامون انگار سردرنمیاورد اخم به صورت آورد و فک کنممم از عصبانیت صورتش سرخ شد تا خواست جیغ بزنه فک کنم البته ، سریع گفتم : چشم هرچی شما بگی شرطت چیه دورت بگردم .
درجا آروم شد و گفت : این مال خودمه خالی میخولمش
و شیشه شکلات صبحونه رو بالا آورد که خندون گفتم : برا خودت کلی داریم تو قصر همش برا خودت
درجا ادای مغرور ها رو درآورد و انگشت کرد تو شکلات صبحانه که بخوره اما قبلی که به دهنش برسه من انگشت شکلاتی رو خوردم …
امروز به طور استثنا وقتم خالی بود پارت نوشتم ✨️🫶🏻❤️
دیگه ببخشید دیر شد 😛😛
پارت ۲۹
سانیار
مامان با تعجب و بابا با شک نگام میکرد انگار قصد و نیت بدی دارم !
بابا یهو تند گفت : مثلا می خواستی از دل خواهرت در بیاری
بی توجه ،موهای مروارید که انگار دباره بافته شده بود اما شلخته انگار که خودش بافته رو نوازش کردم و گفتم : قوربون چشات برم با الماس مو نمیزنه.
مروارید خنده ای کرد و بعد یهو دستش رفت سمت دکمه های لباسم که کنجکاو و شوکه نگاهش کردم ، یه دکمه رو باز کرد ، دباره بست ، یکی دیگه رو باز کرد و یکی دیگه و یکی دیگه و دباره بست .
وقتی هم دکمه ای رو جابه جا میبست زیر لب چیزی میگفت گه من نمیفهمیدم .
با صدای مامان سرم رو بالا آوردم: پسرم بهش غذا بده نگاش کن از ضعف رنگش زرد شده
نگران نگاهی بهش انداختم و یادم اومد دیشب هیچی به جز شکلات نخورده بود . لعنتی! چطور یادم رفت!
نگاهی به میز پر صبحانه انداختم و شکلات صبحانه آن طرف میز رو برداشتم و شروع کردم به لقمه گرفتن .
مروارید که توجهش جلب شده بود دکمه هام رو نیمه باز ول کرد و چرخید … تا شکلات صبحانه رو با نون لواش تو دستم دید لبخند پهنی زد و گفت : منم می قوام(منم می خوام)
با لبخندش منم جون گرفتم و خندون گفتم : برا خودته
بعد لقمه کوچولویی که براش گرفته بودم و بهش دادم ، وقتی می خواست لقمه رو از دستم با دهن بگیره انگشتم رو گاز گرفت که شوک گفتم : ول کن بچه چی کار میکنی
ولی با این حرفم بیشتر گاز گرفت که منم کم نذاشتم و لقمه رو تو دهنش گذاشتم و زبونش رو خیلی آروم گرفتم کشیدم … ولی تا فهمید چی کار کردم بغض کرد و انگشتم رو ول کرد و لقمه رو در آورد پرت کرد اون طرف دقیقا جلو پای یک خدمه .
سرم رو برگردوندم دیدم داره از رو پاهام پایین میره سریع جلوش رو گرفتم گفتم : کجا با این عجله
گفت : تو بدی دوشت ندالم(تو بدی دوست ندارم)
فهمیدم ناراحت شده بغلش کردم و گفتم : ببخشید قوربون چشای خوشگلت بشم … فدای تار به تار موهات شم … فرشته کوچولوی کی بودی تو ؟
صدای مامان رو شنیدم گه گفت : عشقم پسرمون از دست رفت زنگ بزن دکتر این پسر من نیست
بابا پشت بند حرف مامان خندید که من با اخم نگاهشون کردم و خواستم چیزی بگم که مروارید گفت : باسه بکجیدم(باشه بخشیدم)
بعد بی توجه به من رو پاهام جا به جا شد و شیشه شکلات صبحونه رو برداشت و گفت : بلی به یه چَرت(ولی به یه شرط )
متعجب از حالت جدیش گفتم : الان خیلی شبیه آدم بزرگانی به نظر میای که می خوان سر بچه هاشون شرط بندی کنن
تا اینو گفتم گیج نگام کرد که مامان زد زیر خنده و گفت : سانیار اذیتش نکن گناه داره
مروارید که هیچی از حرفامون انگار سردرنمیاورد اخم به صورت آورد و فک کنممم از عصبانیت صورتش سرخ شد تا خواست جیغ بزنه فک کنم البته ، سریع گفتم : چشم هرچی شما بگی شرطت چیه دورت بگردم .
درجا آروم شد و گفت : این مال خودمه خالی میخولمش
و شیشه شکلات صبحونه رو بالا آورد که خندون گفتم : برا خودت کلی داریم تو قصر همش برا خودت
درجا ادای مغرور ها رو درآورد و انگشت کرد تو شکلات صبحانه که بخوره اما قبلی که به دهنش برسه من انگشت شکلاتی رو خوردم …
امروز به طور استثنا وقتم خالی بود پارت نوشتم ✨️🫶🏻❤️
دیگه ببخشید دیر شد 😛😛
- ۲۸۶
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط