the little tiger of the mafia
the little tiger of the mafia
PT 25
ادمین: اونا تا صبح باهم فیلم دیدن و خوراکی خوردن و کلی بهشون خوش گذشت و ساعت شیش صبح تازه خوابیدن.
ساعت 11 بود و....
وقت خداحافظیه
ات زودتر بیدار شد و بهش نگاه کرد.
+چرا اینقدر کیوتی؟ ته پاشو... پاشو دیگه مثل خرس میخوابی
_ممم... یکم دیگه...
+خودکشی میکنمااا
ادمین: تهیونگ سریع روی تخت نشست
_صبح بخیر
+افرین پسر خوب (خنده) ظهره الان خرس خوابالو
ادمین: تهیونگ هیچی نمیگفت و فقط به نونا نگاه میکرد
+هی اونجوری نگام نکن داری منو تو کهکشان چشمات غرق میکنی
ادمین: تهیونگ نگاهشو از ات دزدید و پروانه های شکمشو حس کرد 🦋
_هی منصفانه نیست تاحالا یه دختر نتونسته منو سرخ کنه ولی... تو متفاوتی
+معلومه که متفاوتم من نونای یه ببر کوچولوعم 🐯
_از خود راضی (خنده)
+خب وقتشه دیگه
ادمین: خنده از لب تهیونگ محو شد
_و... وقت چی
+واقعا یادت رفته یا نمیخوای بشنوی؟
_نمیخوام اون کلمه لعنتی رو بشنوم که هرچی بدبختی دارم زیر سر همون کلمه زهرماریه.
+خب دیگه حرف بسه باید مرگ با شکوهی داشته باشم.
_درسته من میرم حاضر بشم.
ادمین: اونا حاضر شدن صبحونه درست کردن و خوردن و خودشون رو برای جدایی پیشرو اماده میکردن. به تپه ای که دور از عمارت بود رفتن.
+اینجا از چیزی که به یاد دارم زیبا تره
_ولی از زیبایی تو که بیشتر نیست بانو
+لاس نزن ته (خنده)
ادمین: باد ملایمی میوزید و شکوفه های گیلاس رو توی هوا پخش میکرد.
کنار هم روی تنه ی درختی که اونجا بود نشستن و ات سرش رو روی شونه ی تهیونگ گذاشت.
_میدونی... واقعا باورم نمیشه که به اینجا رسیدیم که باید از هم جدا بشیمو خداحافظی کنیم.
+اره... سرنوشتمون واقعا مسخرست. ای کاش ماهم ادمای عادی بودیم که میتونستیم کنار هم در ارامش بدون هیچ خطری زندگی کنیم
بچه دار بشیم و بزرگ شدن کوچولو هامون رو ببینیم ولی الان...
ببینم اگه میتونستیم با هم بچه دار بشیم چند تا بچه میخواستی؟
_خب... من که از بدنت خسته نمیشم کم کمش 20 تا بچه.
+مگه مهد کودکهه!
_(خنده) هیچوقت اولین رابطمون رو یادم نمیره صدای جیغ هات هنوز تو گوشمه... اولین بار... داغ، خیس، تنگ
+هی خفه شو... دیشب کم جرم ندادیا
(قسمت اسماتو حذف کردم که طولانی نشه)
_من نمیتونم ازت دل بکنم خب...
+ته... ولی میگم تو میتونی دوباره عاشق بشیا
بقیش تو کامنتا🎀🎀
PT 25
ادمین: اونا تا صبح باهم فیلم دیدن و خوراکی خوردن و کلی بهشون خوش گذشت و ساعت شیش صبح تازه خوابیدن.
ساعت 11 بود و....
وقت خداحافظیه
ات زودتر بیدار شد و بهش نگاه کرد.
+چرا اینقدر کیوتی؟ ته پاشو... پاشو دیگه مثل خرس میخوابی
_ممم... یکم دیگه...
+خودکشی میکنمااا
ادمین: تهیونگ سریع روی تخت نشست
_صبح بخیر
+افرین پسر خوب (خنده) ظهره الان خرس خوابالو
ادمین: تهیونگ هیچی نمیگفت و فقط به نونا نگاه میکرد
+هی اونجوری نگام نکن داری منو تو کهکشان چشمات غرق میکنی
ادمین: تهیونگ نگاهشو از ات دزدید و پروانه های شکمشو حس کرد 🦋
_هی منصفانه نیست تاحالا یه دختر نتونسته منو سرخ کنه ولی... تو متفاوتی
+معلومه که متفاوتم من نونای یه ببر کوچولوعم 🐯
_از خود راضی (خنده)
+خب وقتشه دیگه
ادمین: خنده از لب تهیونگ محو شد
_و... وقت چی
+واقعا یادت رفته یا نمیخوای بشنوی؟
_نمیخوام اون کلمه لعنتی رو بشنوم که هرچی بدبختی دارم زیر سر همون کلمه زهرماریه.
+خب دیگه حرف بسه باید مرگ با شکوهی داشته باشم.
_درسته من میرم حاضر بشم.
ادمین: اونا حاضر شدن صبحونه درست کردن و خوردن و خودشون رو برای جدایی پیشرو اماده میکردن. به تپه ای که دور از عمارت بود رفتن.
+اینجا از چیزی که به یاد دارم زیبا تره
_ولی از زیبایی تو که بیشتر نیست بانو
+لاس نزن ته (خنده)
ادمین: باد ملایمی میوزید و شکوفه های گیلاس رو توی هوا پخش میکرد.
کنار هم روی تنه ی درختی که اونجا بود نشستن و ات سرش رو روی شونه ی تهیونگ گذاشت.
_میدونی... واقعا باورم نمیشه که به اینجا رسیدیم که باید از هم جدا بشیمو خداحافظی کنیم.
+اره... سرنوشتمون واقعا مسخرست. ای کاش ماهم ادمای عادی بودیم که میتونستیم کنار هم در ارامش بدون هیچ خطری زندگی کنیم
بچه دار بشیم و بزرگ شدن کوچولو هامون رو ببینیم ولی الان...
ببینم اگه میتونستیم با هم بچه دار بشیم چند تا بچه میخواستی؟
_خب... من که از بدنت خسته نمیشم کم کمش 20 تا بچه.
+مگه مهد کودکهه!
_(خنده) هیچوقت اولین رابطمون رو یادم نمیره صدای جیغ هات هنوز تو گوشمه... اولین بار... داغ، خیس، تنگ
+هی خفه شو... دیشب کم جرم ندادیا
(قسمت اسماتو حذف کردم که طولانی نشه)
_من نمیتونم ازت دل بکنم خب...
+ته... ولی میگم تو میتونی دوباره عاشق بشیا
بقیش تو کامنتا🎀🎀
- ۲۶.۲k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط