پارت سوم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡☆♡♡♡♡♡♡♡
به سمت واگن ثروتمندان رفت و پرده را کنار زد میخواست وارد شود که ناگهان نگهبان جلوی او ظاهر شد و با صدای کلفت گفت
نگهبان: دختر کوچولو اینجا جای تو نیست
هانول یکم سرش را بالا آورد ترسید و یک قدم به عقب رفت و با صدای کودکانه اش گفت
هانول: م.. من باید برم اینجا...
نگهبان: اما تو بچه ای اینجا جای تو نیست.. جای قمار باز هاستـ... برو..
هانول: ق.. قمار باز چیه؟؟؟
نگهبان پوزخند زد و با صدای بلند گفت
نگهبان: دختر کوچولو برو..
اما هانول تکان نخورد و حرکت نکرد مرد اعصبانی شد ناگهان دخترک کنار گوشش سوزشی را احساس کرد. دختر بچه کنار گوشش را گرفت و با چشمان تیله ای کوچکش به مرد خیره شد و با بغض گفت
هانول: چــ... چرا من رو زدی عمو؟
نگهبان: چون خیلی روی اعصاب منی دختره ی نفهم
دستش را بلند کرد که دخترک بیچاره را سیلی بزند ناگهان مردی دستان مرد را گرفت و فشار داد
مرد: چیکار این کودک بیچاره داری؟
نگهبان: قربان حرف گوش نمیدهد به او میگویم اینجا جای تو نیست میگوید دنبال مردی هستم... اخر این کو...
مرد دستش را بلند کرد به نگهبان سیلی زد و دست کودک را گرفت و وارد واگن شد دخترگ را روی صندلی اش نشاند و موهایش را از صورتش کنار زد زن ان مرد به سمتش آمد و پرسید
زن: این دختر کیست ایزاک
ایزاک: نمیدانم... دختر کوچولو اسمت چیه و به دنبال چه کسی هستی؟؟
هانول سرش را بالا گرفت و به مرد نگاه کرد میخواست با ان مرد صحبت کند و بگوید که چرا به اینجا آمده است آیا بغض در گلو اش که او را خفه میکرد به او اجازه صحبت کردن میداد؟؟ نه.. نه.. البته چه کسی دوست داشت به صحبت های یک دختر 7 ساله ی تنها در واگن قمار بازان گوش دهد... هیچکس.. شاید مادر اشتباه کرده بود و دختر را در وسط سختی رها کرده بود... بنابراین هانول سرش را پایین انداخت و به پنجره نگاه کرد. قطار در حال حرکت بود. او به دور دست ها خیره شده بود ولی متوجه نشد چگونه ابرهای سیاه چشمانش به یکدیگر برخورد کردن و باعث ایجاد باران بر روی گونه دخترک شدن آیا کسی در این دنیا بود که صدای قلب شکسته تپنده دخترک را بشنود.آیا میتوانست در دنیای بی اعتماد ها به کسی اعتماد کند آیا میتوانست در دنیای دروغگو ها زندگی کند... پس سکوت کرد و سرش را پایین انداخت..و در آن هنگام دستانی گرم گونه های دخترک را لمس کرده بودند.. اما هانول نگاهی نکرد و سکوت کرد...و متوجه نشد چه زمانی چشمان کوچک و زیبایش را بست و هنگام گریه خوابش برد..
(من: دستت بشکنه واقعا چرا این بچه کوچولو رو زدییییی..
نگهبان: تو چی میگی این وسط...
من: ال آقا ـ.. تو لا خواهر لا مادر.. لا خواهر و مادر.. نماز مسلمان.. مسلم لاااااااا....
نگهبان: جمع کن ببینم... روانی... ببین کی برای ما نویسنده شدهه...
من: تو خوبی... انسان باید خوش روی باشه دانا و خوش بیان باشه... زندگی از ان بس که هرکسی را بهر کاری ساختن نه از ان بس که...
نگهبان: خدایایایااااا... ببند
من: بی ترادب...)
حمایت مهربونا ☆🫠✨
به سمت واگن ثروتمندان رفت و پرده را کنار زد میخواست وارد شود که ناگهان نگهبان جلوی او ظاهر شد و با صدای کلفت گفت
نگهبان: دختر کوچولو اینجا جای تو نیست
هانول یکم سرش را بالا آورد ترسید و یک قدم به عقب رفت و با صدای کودکانه اش گفت
هانول: م.. من باید برم اینجا...
نگهبان: اما تو بچه ای اینجا جای تو نیست.. جای قمار باز هاستـ... برو..
هانول: ق.. قمار باز چیه؟؟؟
نگهبان پوزخند زد و با صدای بلند گفت
نگهبان: دختر کوچولو برو..
اما هانول تکان نخورد و حرکت نکرد مرد اعصبانی شد ناگهان دخترک کنار گوشش سوزشی را احساس کرد. دختر بچه کنار گوشش را گرفت و با چشمان تیله ای کوچکش به مرد خیره شد و با بغض گفت
هانول: چــ... چرا من رو زدی عمو؟
نگهبان: چون خیلی روی اعصاب منی دختره ی نفهم
دستش را بلند کرد که دخترک بیچاره را سیلی بزند ناگهان مردی دستان مرد را گرفت و فشار داد
مرد: چیکار این کودک بیچاره داری؟
نگهبان: قربان حرف گوش نمیدهد به او میگویم اینجا جای تو نیست میگوید دنبال مردی هستم... اخر این کو...
مرد دستش را بلند کرد به نگهبان سیلی زد و دست کودک را گرفت و وارد واگن شد دخترگ را روی صندلی اش نشاند و موهایش را از صورتش کنار زد زن ان مرد به سمتش آمد و پرسید
زن: این دختر کیست ایزاک
ایزاک: نمیدانم... دختر کوچولو اسمت چیه و به دنبال چه کسی هستی؟؟
هانول سرش را بالا گرفت و به مرد نگاه کرد میخواست با ان مرد صحبت کند و بگوید که چرا به اینجا آمده است آیا بغض در گلو اش که او را خفه میکرد به او اجازه صحبت کردن میداد؟؟ نه.. نه.. البته چه کسی دوست داشت به صحبت های یک دختر 7 ساله ی تنها در واگن قمار بازان گوش دهد... هیچکس.. شاید مادر اشتباه کرده بود و دختر را در وسط سختی رها کرده بود... بنابراین هانول سرش را پایین انداخت و به پنجره نگاه کرد. قطار در حال حرکت بود. او به دور دست ها خیره شده بود ولی متوجه نشد چگونه ابرهای سیاه چشمانش به یکدیگر برخورد کردن و باعث ایجاد باران بر روی گونه دخترک شدن آیا کسی در این دنیا بود که صدای قلب شکسته تپنده دخترک را بشنود.آیا میتوانست در دنیای بی اعتماد ها به کسی اعتماد کند آیا میتوانست در دنیای دروغگو ها زندگی کند... پس سکوت کرد و سرش را پایین انداخت..و در آن هنگام دستانی گرم گونه های دخترک را لمس کرده بودند.. اما هانول نگاهی نکرد و سکوت کرد...و متوجه نشد چه زمانی چشمان کوچک و زیبایش را بست و هنگام گریه خوابش برد..
(من: دستت بشکنه واقعا چرا این بچه کوچولو رو زدییییی..
نگهبان: تو چی میگی این وسط...
من: ال آقا ـ.. تو لا خواهر لا مادر.. لا خواهر و مادر.. نماز مسلمان.. مسلم لاااااااا....
نگهبان: جمع کن ببینم... روانی... ببین کی برای ما نویسنده شدهه...
من: تو خوبی... انسان باید خوش روی باشه دانا و خوش بیان باشه... زندگی از ان بس که هرکسی را بهر کاری ساختن نه از ان بس که...
نگهبان: خدایایایااااا... ببند
من: بی ترادب...)
حمایت مهربونا ☆🫠✨
- ۲.۳k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط