پارت ۸
---
پارت هشتم: رقص با شیطان
دو روز از ورود هی-جین گذشته بود و یونا نمیتوانست تکانهای عجیبش را فراموش کند. حرفهایی که هی-جین زده بود، مثل خوره توی ذهنش میخزید: «جانگ کوک کسی نیست که بهش اعتماد کنی.»
همان شب، یونا تصمیم گرفت خودش به دنبال حقیقت برود. شمارهی هی-جین را از طریق یکی از هکرهای روزنامه پیدا کرد و پیامی کوتاه فرستاد:
«میخوام باهات حرف بزنم. تنها. فردا ساعت ۳، کافیشاپ هونگده.»
پاسخ هی-جین چند دقیقه بعد رسید: «خوب شد که عاقلی. منتظرتم، عزیزم.»
روز بعد، یونا به جانگ کوک گفت که میخواهد به کتابخانه برود. جانگ کوک با اکراه قبول کرد، اما دو نفر از افرادش را برای مراقبت نامحسوس فرستاد. یونا اما، در میان شلوغی خیابان، آنها را گم کرد و سوار تاکسی شد.
کافیشاپ هونگده، همان جایی بود که اولین بار جانگ کوک را دیده بود. یونا با نوستالژی تلخ به آن گوشه نگاه کرد که جانگ کوک نشسته بود و قهوهی سیاه میخورد. حالا، پشت همان میز، هی-جین با لباس قرمز و لبخندی مرموز نشسته بود.
هی-جین بدون مقدمه گفت: «خوب، به حرفام گوش کن. برادرت، مینجون، توسط خود جانگ کوک گروگان گرفته نشده. اون رو یه گروه رقیب دزدیده. ولی جانگ کوک از این موضوع خبر داره و بهت دروغ میگه که خودش میخواد نجاتش بده.»
یونا با عصبانیت گفت: «چرا باید بهت اعتماد کنم؟ تو خودت میگفتی که قبلاً با جانگ کوک بودی!»
هی-جین با خونسردی جواب داد: «دقیقاً به خاطر همینه که میدونم چجور آدمیه. جانگ کوک از این قضیه استفاده میکنه تا تو رو پیش خودش نگه داره. اون عاشقت شده، ولی عشقش به معنای مالکیتِ مطلقِ توست.»
یونا مات و مبهوت ماند. «پس چرا تو داری به من کمک میکنی؟»
هی-جین لبخندی زد که تهش تلخی موج میزد: «چون من عاشقش بودم. و اون من رو رها کرد. ولی نه به خاطر تو، به خاطر اینکه من حقیقت رو فهمیدم. جانگ کوک به هیچکس وفادار نیست، جز به قدرت.»
یونا قلبش تند تند میزد. نمیدانست چه کسی را باور کند. مردی که جانش را برایش فدا کرده بود، یا زنی که از کینه حرف میزد؟
ناگهان، در کافیشاپ باز شد و دو مرد نقابدار وارد شدند. یکی از آنها مستقیم به سمت میز یونا آمد و با صدای خشن گفت: «خانم یونا؟ باید با ما بیایید.»
هی-جین با سرعت از جا بلند شد و جلوی یونا را گرفت. «بیرون برید! اون تحت حفاظت منه!»
اما مردان نقابدار بدون توجه به هی-جین، یونا را از جا کندند. یونا فریاد زد، اما قبل از اینکه کاری کنند، صدای تیراندازی از پشت سر پیچید. یک گلوله، دقیقاً از بالای سر یونا عبور کرد و به شانهی یکی از مهاجمان اصابت کرد.
جانگ کوک با تفنگ در دست، از پشت در ظاهر شد. چشمانش از خشم سرخ بود. دو گلولهی دیگر شلیک کرد و هر دو مهاجم را نقش بر زمین کرد. سپس با سرعت به سمت یونا دوید و او را محکم در آغوش گرفت.
«گفتم تنها نرو!» صدایش میلرزید. «چرا حرفم رو گوش نمیدی؟!»
یونا در آغوشش گریه کرد. «من... من میخواستم حقیقت رو بدونم...»
جانگ کوک نگاهش به هی-جین افتاد که با وحشت به صحنه نگاه میکرد. با صدایی که از سرما میلرزید، گفت: «هی-جین، این آخرین باره که به یونا نزدیک میشی. دفعهی بعد که ببینمت، گلوله رو توی قلبم میذارم، نه شانهات.»
هی-جین با ترس عقب رفت و از در پشتی فرار کرد.
توی ماشین، یونا هنوز میلرزید. جانگ کوک دستش را روی دستش گذاشت و با نرمی گفت: «بله، من دروغ گفتم. برادرت رو گروه رقیب دزدیده، نه من. ولی من از روز اول میخواستم نجاتش بدم، نه به خاطر اینکه تو رو پیش خودم نگه دارم، بلکه به خاطر اینکه میخواستم تو شاد باشی.»
یونا با اشک گفت: «پس چرا راستش رو بهم نگفتی؟»
جانگ کوک با چشمانی پر از درد جواب داد: «چون میترسیدم اگه بدونی من مقصر نیستم، عمارت رو ترک کنی. میترسیدم دیگه نبینمت. میدونم خودخواهانهست، ولی تو تنها دلیلی هستی که من هنوز نفس میکشم.»
یونا برای اولین بار، نه از روی ترس، که از روی عشق، دستش را روی صورت جانگ کوک گذاشت و بوسهای آرام روی لبهایش گذاشت. در آن تاریکی ماشین، با بوی باروت و اشک، به هم قول دادند که از این به بعد، هیچ دروغی بینشان نباشد.
جانگ کوک در گوشش زمزمه کرد: «قول میدم، برادرت رو نجات بدم. و بعد از اون، اگه بازم خواستی بری، در رو باز میکنم. ولی میدونم که نمیری.»
یونا لبخند زد و در آغوشش فرو رفت. آن شب، برای اولین بار، مطمئن شد که این مرد، هرچند تاریک، قلبش مال اوست.
---
ادامه دارد...
پارت هشتم: رقص با شیطان
دو روز از ورود هی-جین گذشته بود و یونا نمیتوانست تکانهای عجیبش را فراموش کند. حرفهایی که هی-جین زده بود، مثل خوره توی ذهنش میخزید: «جانگ کوک کسی نیست که بهش اعتماد کنی.»
همان شب، یونا تصمیم گرفت خودش به دنبال حقیقت برود. شمارهی هی-جین را از طریق یکی از هکرهای روزنامه پیدا کرد و پیامی کوتاه فرستاد:
«میخوام باهات حرف بزنم. تنها. فردا ساعت ۳، کافیشاپ هونگده.»
پاسخ هی-جین چند دقیقه بعد رسید: «خوب شد که عاقلی. منتظرتم، عزیزم.»
روز بعد، یونا به جانگ کوک گفت که میخواهد به کتابخانه برود. جانگ کوک با اکراه قبول کرد، اما دو نفر از افرادش را برای مراقبت نامحسوس فرستاد. یونا اما، در میان شلوغی خیابان، آنها را گم کرد و سوار تاکسی شد.
کافیشاپ هونگده، همان جایی بود که اولین بار جانگ کوک را دیده بود. یونا با نوستالژی تلخ به آن گوشه نگاه کرد که جانگ کوک نشسته بود و قهوهی سیاه میخورد. حالا، پشت همان میز، هی-جین با لباس قرمز و لبخندی مرموز نشسته بود.
هی-جین بدون مقدمه گفت: «خوب، به حرفام گوش کن. برادرت، مینجون، توسط خود جانگ کوک گروگان گرفته نشده. اون رو یه گروه رقیب دزدیده. ولی جانگ کوک از این موضوع خبر داره و بهت دروغ میگه که خودش میخواد نجاتش بده.»
یونا با عصبانیت گفت: «چرا باید بهت اعتماد کنم؟ تو خودت میگفتی که قبلاً با جانگ کوک بودی!»
هی-جین با خونسردی جواب داد: «دقیقاً به خاطر همینه که میدونم چجور آدمیه. جانگ کوک از این قضیه استفاده میکنه تا تو رو پیش خودش نگه داره. اون عاشقت شده، ولی عشقش به معنای مالکیتِ مطلقِ توست.»
یونا مات و مبهوت ماند. «پس چرا تو داری به من کمک میکنی؟»
هی-جین لبخندی زد که تهش تلخی موج میزد: «چون من عاشقش بودم. و اون من رو رها کرد. ولی نه به خاطر تو، به خاطر اینکه من حقیقت رو فهمیدم. جانگ کوک به هیچکس وفادار نیست، جز به قدرت.»
یونا قلبش تند تند میزد. نمیدانست چه کسی را باور کند. مردی که جانش را برایش فدا کرده بود، یا زنی که از کینه حرف میزد؟
ناگهان، در کافیشاپ باز شد و دو مرد نقابدار وارد شدند. یکی از آنها مستقیم به سمت میز یونا آمد و با صدای خشن گفت: «خانم یونا؟ باید با ما بیایید.»
هی-جین با سرعت از جا بلند شد و جلوی یونا را گرفت. «بیرون برید! اون تحت حفاظت منه!»
اما مردان نقابدار بدون توجه به هی-جین، یونا را از جا کندند. یونا فریاد زد، اما قبل از اینکه کاری کنند، صدای تیراندازی از پشت سر پیچید. یک گلوله، دقیقاً از بالای سر یونا عبور کرد و به شانهی یکی از مهاجمان اصابت کرد.
جانگ کوک با تفنگ در دست، از پشت در ظاهر شد. چشمانش از خشم سرخ بود. دو گلولهی دیگر شلیک کرد و هر دو مهاجم را نقش بر زمین کرد. سپس با سرعت به سمت یونا دوید و او را محکم در آغوش گرفت.
«گفتم تنها نرو!» صدایش میلرزید. «چرا حرفم رو گوش نمیدی؟!»
یونا در آغوشش گریه کرد. «من... من میخواستم حقیقت رو بدونم...»
جانگ کوک نگاهش به هی-جین افتاد که با وحشت به صحنه نگاه میکرد. با صدایی که از سرما میلرزید، گفت: «هی-جین، این آخرین باره که به یونا نزدیک میشی. دفعهی بعد که ببینمت، گلوله رو توی قلبم میذارم، نه شانهات.»
هی-جین با ترس عقب رفت و از در پشتی فرار کرد.
توی ماشین، یونا هنوز میلرزید. جانگ کوک دستش را روی دستش گذاشت و با نرمی گفت: «بله، من دروغ گفتم. برادرت رو گروه رقیب دزدیده، نه من. ولی من از روز اول میخواستم نجاتش بدم، نه به خاطر اینکه تو رو پیش خودم نگه دارم، بلکه به خاطر اینکه میخواستم تو شاد باشی.»
یونا با اشک گفت: «پس چرا راستش رو بهم نگفتی؟»
جانگ کوک با چشمانی پر از درد جواب داد: «چون میترسیدم اگه بدونی من مقصر نیستم، عمارت رو ترک کنی. میترسیدم دیگه نبینمت. میدونم خودخواهانهست، ولی تو تنها دلیلی هستی که من هنوز نفس میکشم.»
یونا برای اولین بار، نه از روی ترس، که از روی عشق، دستش را روی صورت جانگ کوک گذاشت و بوسهای آرام روی لبهایش گذاشت. در آن تاریکی ماشین، با بوی باروت و اشک، به هم قول دادند که از این به بعد، هیچ دروغی بینشان نباشد.
جانگ کوک در گوشش زمزمه کرد: «قول میدم، برادرت رو نجات بدم. و بعد از اون، اگه بازم خواستی بری، در رو باز میکنم. ولی میدونم که نمیری.»
یونا لبخند زد و در آغوشش فرو رفت. آن شب، برای اولین بار، مطمئن شد که این مرد، هرچند تاریک، قلبش مال اوست.
---
ادامه دارد...
- ۵.۲k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط