اعتماد پارت|۷۱|

ا/ت

تو حیاط کناره هم قدم میزدیم
–کاش میشد همیشه اینجا بمونیم
–دوسش داری؟
–خیلی..کلا وقتی به دور از اون عمارت و جو خطرناکه اونجام خیالم راحتتره.
دستمو بین پنجه‌هاش فشرد و گفت:لازم نیست بترسی
–لازم نیست بترسم؟ هر حرکتی که میکنی استرسمو تشدید میکنه،اینقدر که تو این چندماه تو اون خونه استرسو تجربه کردم که..
–من قدرتمندتر از اونم که کسی بتونه منو یا اطرافیانمو تو دردسر بندازه..تا اینکه از جونش سیر شده باشه
–ولی کناره تو موندن خودش نگرانیو اظطراب داره..
نگاش کردم،نگاهی سرتاسر غمگین.
–باید عادت کنی،ما،منو تو آدمایی با زندگی‌ای عادی نیستیم،مجبوری باهاش کنار بیای.
بازم مجبور بودم.
رفتم تو بغلش،روی موهامو بوسید
متوجه حال گرفتم شد که گفت:تا چند روز اینجا میمونیم بعد برمیگردیم،خوبه؟
–اوهوم
بعده چند دقیقه تلفنش دوباره زنگ خورد
جواب داد
و بعده قطع کردن تماس گفت:من باید برم جایی
ناراحت بودم،اینجاام بیخیال کاراش نمیشد
–تو خونه بمون و نیا بیرون،اینجا محافظای زیادی نیستن که مراقبت کنن،منم سعی میکنم زود برگردم،باشه؟
با لحن ناراحتی گفتم:باشه
رفت..
وارده خونه شدم،خودمو روی کاناپه انداختمو به اطراف نگاه کردم،باده شدیدی میپیچید و هیچ صدایی جز تکون خوردن شاخ و برگ درختا نمیومد
حس خوبی بود که هیچکس اطرافمون نبود
حداقل یکم احساس راحتی و ارامش میکردم برای چند روز
بهتر بود بلند بشم و خودمو با کاری سرگرم کنم.
تقریبا سه ساعتی از وقتی که رفته بود میگذشت،منم درحال تمیز کردنو مرتب کردن خونه بودم..
چیزی رو جابه‌جا نمیکردم چون فکر میکردم ممکنه خوشش نیاد.
اخرین قاب عکس رو هم پاک کردمو روی دیوار قرارش دادم
یه دختر بچه که میخندید..شاید خواهرش بود!
صدای قدمایی رو پشت سرم احساس کردم
با فکر به اینکه جونگ کوکه لبخند زدمو چرخیدم به پشت..
با دیدن شخصی که جلوم بود لبخندم محو شد.
لبخنده روی لباش بهم دهن کجی میکرد
–یو..یوجین
وقتی دید حرکتی نمیکنم گفت:چیشد؟ ترسیدی؟
از صداش متنفر بودم..
چسبیده به دیوار با تن و بدنی لرزون نگاش میکردم
قدمی نزدیک اومد
نفس لرزونی گرفتمو بی اختیار چشمام پر از اشک شد
–چطور تونسته تورو تنها بزاره؟
–چطور..چطوری..اومدی..داخل؟
لرزش صدام دست خودم نبود،عرق سرد روی بدنم نشسته بود و دستو پام انگار گوی یخ بودن.
دستکشای سیاهش رو از دستش دراورد و گفت:منو دست کم گرفتی عزیزم
حتی از صدای نفساشم میترسیدم.
–اینجا چیکار داری؟
–اومدم دنبال تو..دنبال کسی که دوسش دارم.
چشمامو رو هم فشردم
بازومو گرفتو سمت خودش کشیدم
با وحشت دستم رو دستش نشست تا ولم کنه
–فکر کردی میزارم راحت زندگی کنی؟ میزارم به نظرت؟
–ازت بدم میاد..ازت متنفرم یوجین
بازومو بیشتر فشرد
لبای لرزونم رو روی هم فشردم
قطره‌ی اشکی از چشمم چکید
خندید،بلند،مثل دیوونه‌ها!
هولم داد که پهلوم به لبه‌ی پنجره برخورد کرد و از دردش نفسم برید
کناره دیوار سرخوردم روی زمین
–از کجا براش شروع کنم؟ یا..
نگاهی به قیافه رنگ پریده‌ی من انداختو ادامه داد
–یا وقتی اومد باهم تصمیم میگیریم بهش چی بگیم،نظرت چیه؟ حتما میدونی که بعد از اینکه بفهمه چیکار میتونه بکنه،،میدونی که چجور ادمیه؟! نه؟ یه ادم بی منطق که موقع اعصبانیت هیچی حالیش نیست..من که میمیرم اما تو،دوست دارم ببینم برای تو چطور میشه اخرش!
درده پهلوم جونمو میگرفت و حرفای اون بدتر.
–چی میخوای بگی؟ چه دوروغی میخوای بهش بگی؟
با فریادی که زد باعث شد سرمو بندازم پایین و شونه هام بلرزن
–دوروغ؟ یا حقیقت؟
دیدگاه ها (۱۷)

سناریو بی تی اسوقتی برات قلدری میکنن بعد می‌فهمن افسردگی گرف...

پارت ۲۹

وقتی همسرت و استادت بود🩵پارت ۲حس کردم پاهام خالی شد و بعدش د...

Cruel Love.پارت ۲ .که ، جونگکوک گفت:میشه اتاقم رو نشون بدین...

Custom bride part : 9

My dady پارت④①«ویو ۳ روز بعد تهیونگ» همینطور که با جیمین صحب...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت9ویو اتبه سم...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.8 (روایت از زبان ا...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط