ᴜɴᴅᴇʀ ᴛʜᴇ Qᴜᴇᴇɴ’ꜱ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ
_فکر نمیکنم چنین لیدی جذابی رو قبلا دیده باشم..
به سمتش برگشتم..
پس هوانگ هیونجینی که میگن اینه..
+باعث افتخار اقای هوانگ..درسته؟
_و شما؟
+کیم هاری هستم..
_از کجا باید بشناسم؟
+دختر رئیس کیم از شرکت فشن زیرو..
_از اشناییتون خوشبختم..ولی اقای کیم تاحالا نگفته بودن فرزندی دارن..
+پدر خیلی راحت نیستن..و همچنین به خاطر شرایط امنیتی..
_به هرحال..خوش اومدین..
لعنتی..چه نگاه با نفوذی داره..اگه میتونستم میشستم و ساعت ها این جذابیت رو تحسین میکردم…
داری چیکار میکنی رونا..اون فقط یه عوضیه کلاهبرداره..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
_مطمئنی خودش بود؟
^اره دقیقا خوده خودشه..خواهر لی فلیکس کارت ملیشم چک کردم..یه نقطه یادشون رفته واسه جعل بزارن..
_پس این دختر کوچولو دلش میخواد بازی کنه..
نورای طلایی نقره ای کلاب روی صورتش پخش میشدن..
نباید خیلی تابلو میگشت همین که میفهمید کیا توی این کلاب رفت و امد میکنن خودش خیلی مفید بود..
چشماشو همراه لیوان شراب توی دستش میچرخوند که دوباره همون صدا رو شنید
-خیلی ساکتین خانوم کیم..
+انتظار نداشتم دوباره ببینمتون..
-ادم وقتی خیلی ساکته یا داره خوب گوش میده یا داره دروغ میگه؟..
رونا ابروشو بالا انداخت و همچنان لبخندش رو به نمایش گذاشت
+اشتباه میکنین اقای هوانگ..گاهی سکوت به خاطر اینه که چیزی واسه گفتن وجود نداره..
-چیزایی که میگین و نمیگین جفتش جالبه..
رونا نگاه مبهمی بهش انداخت
-قطعا فرقی هست بین نگاهی که کنجکاوه..و نگاهی که دنبال نقطه ضعفه..و شک ندارم شما از دسته ی دومین..
رونا خنده ی ریزی کرد
+بعضی وقتا پیدا کردن نقطه ضعف یه بازی بین دو نفره..دو نفری که هردو خوب بلدن چجوری خودشونو قوی جلوه بدن
-و من عاشق بازی هاییم که حریفم انقدر دلربا باشه..
-ولی پرنسس..یه چیزیو باید بدونی..این یه توصیه ی دوستانست..دارلینگ اگه قراره بازی کنی..تو خونه ی من و طبق قوانین من باید انجامش بدی..
امیدوارم دوباره بتونم با شما ملاقات داشته باشم
از باقی شبتون لذت ببرین مادام..
(رونا ویو)
لعنتی..چرا انقدر مطمئنه؟..وقتی حرف میزنه واقعا احساس ضعف میکنم..عوضی..
رونا..تمرکز کن..این فقط یه بازی مثل بازی های قبله..ولی..یکم خطرناک تر
هوفف..باید برم…یه ذره اطرافو بچرخم..
لعنتی..چرا الان باید شراب بریزه رو لباسم؟
کلی پولشو دادم..
بدو بدو رفتم سمت سرویس بهداشتی و با اب روشویی سعی کردم لکه رو از بین ببرم..
وایسا..این دختره دستش چرا کبوده..
رنگشم حسابی پریده..
+ببخشید خانوم..مشکلی پیش اومده؟
؟نه..نگران نباشین..من..من خوبم..
بدو بدو از سرویس زد بیرون اما یه کاغذ از جیبش افتاد..
کاغذ کوچیکو از رو زمین برداشتمو بازش کردم
«جدیدا نافرمانی هات زیاد شده و رئیس خیلی شاکیه..برا جبران بیا ghhh67»
لعنتی…رمزی حرف میزنن؟البته..یه مافیای سطح بالا کمتر از اینم نمیتونه انجام بده..حتما یکی از اون مدلاس…
کاغذو سریع فرو کردم تو کیفم..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«دفتر هیونجین»
خیلی شبیه همن..چجوری همون اول متوجهش نشدم..طرز نگاه کردنشون کاملا یکسانه..
..
چشماشون..دقیقا عین همه..
..
«فلش بک/روز عملیات ۷۲۴»
خودشو به زور به زیر زمین پایگاه مورد نظرش رسوند..
اتاقو دود و گرد و خاک گرفته بود و لامپی پر پر زنان فضا رو نصفه نیمه روشن میکرد..
فلیکس با دست زخمی خودشو به دیوار چسبونده بود و نفس زنان حرف میزد
~میدونستم …انقدر راحت نمیزاری …منو اینجا ول کنن…..تو بی دلیل هیچوقت …باعث مرگ کسی نمیشی… نه؟
-نفستو نگه دار دارن میرسن..
~بامزس…بزرگ ترین ضربه ی ادمو دشمنش نمیزنه..کسی میزنه….که داره..واسش میجنگه..
هیونجین چیزی نگفت..فقط اروم بهش خیره شده بود..کنارش نشست..
~اگه من مردم..به اون بگو..نه..نه..اصلا هیچی ولش کن..خودش میفهمه
-چی رو؟
~کسی که ماشه رو میکشه..گاهی وقتا کسیه که قهرمان قصه های تو سرته..
صدای انفجار فضا رو پر کرد..دود کل اون اواره رو فرا گرفت و تاریکی مطلق..
———————————————————————
^قربان منو خواسته بودین؟
-اره..برو از لیست شماره ی مامور cha78 رو بگیر..بگو رئیس واسه فردا منتظرته..سوالیم پرسید بگو مربوطه به ماموریت جدیدشه..
^بله قربان
—————————————
اینم پارت سه
تادااا
#استری_کیدز #چان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین #وانشات
به سمتش برگشتم..
پس هوانگ هیونجینی که میگن اینه..
+باعث افتخار اقای هوانگ..درسته؟
_و شما؟
+کیم هاری هستم..
_از کجا باید بشناسم؟
+دختر رئیس کیم از شرکت فشن زیرو..
_از اشناییتون خوشبختم..ولی اقای کیم تاحالا نگفته بودن فرزندی دارن..
+پدر خیلی راحت نیستن..و همچنین به خاطر شرایط امنیتی..
_به هرحال..خوش اومدین..
لعنتی..چه نگاه با نفوذی داره..اگه میتونستم میشستم و ساعت ها این جذابیت رو تحسین میکردم…
داری چیکار میکنی رونا..اون فقط یه عوضیه کلاهبرداره..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
_مطمئنی خودش بود؟
^اره دقیقا خوده خودشه..خواهر لی فلیکس کارت ملیشم چک کردم..یه نقطه یادشون رفته واسه جعل بزارن..
_پس این دختر کوچولو دلش میخواد بازی کنه..
نورای طلایی نقره ای کلاب روی صورتش پخش میشدن..
نباید خیلی تابلو میگشت همین که میفهمید کیا توی این کلاب رفت و امد میکنن خودش خیلی مفید بود..
چشماشو همراه لیوان شراب توی دستش میچرخوند که دوباره همون صدا رو شنید
-خیلی ساکتین خانوم کیم..
+انتظار نداشتم دوباره ببینمتون..
-ادم وقتی خیلی ساکته یا داره خوب گوش میده یا داره دروغ میگه؟..
رونا ابروشو بالا انداخت و همچنان لبخندش رو به نمایش گذاشت
+اشتباه میکنین اقای هوانگ..گاهی سکوت به خاطر اینه که چیزی واسه گفتن وجود نداره..
-چیزایی که میگین و نمیگین جفتش جالبه..
رونا نگاه مبهمی بهش انداخت
-قطعا فرقی هست بین نگاهی که کنجکاوه..و نگاهی که دنبال نقطه ضعفه..و شک ندارم شما از دسته ی دومین..
رونا خنده ی ریزی کرد
+بعضی وقتا پیدا کردن نقطه ضعف یه بازی بین دو نفره..دو نفری که هردو خوب بلدن چجوری خودشونو قوی جلوه بدن
-و من عاشق بازی هاییم که حریفم انقدر دلربا باشه..
-ولی پرنسس..یه چیزیو باید بدونی..این یه توصیه ی دوستانست..دارلینگ اگه قراره بازی کنی..تو خونه ی من و طبق قوانین من باید انجامش بدی..
امیدوارم دوباره بتونم با شما ملاقات داشته باشم
از باقی شبتون لذت ببرین مادام..
(رونا ویو)
لعنتی..چرا انقدر مطمئنه؟..وقتی حرف میزنه واقعا احساس ضعف میکنم..عوضی..
رونا..تمرکز کن..این فقط یه بازی مثل بازی های قبله..ولی..یکم خطرناک تر
هوفف..باید برم…یه ذره اطرافو بچرخم..
لعنتی..چرا الان باید شراب بریزه رو لباسم؟
کلی پولشو دادم..
بدو بدو رفتم سمت سرویس بهداشتی و با اب روشویی سعی کردم لکه رو از بین ببرم..
وایسا..این دختره دستش چرا کبوده..
رنگشم حسابی پریده..
+ببخشید خانوم..مشکلی پیش اومده؟
؟نه..نگران نباشین..من..من خوبم..
بدو بدو از سرویس زد بیرون اما یه کاغذ از جیبش افتاد..
کاغذ کوچیکو از رو زمین برداشتمو بازش کردم
«جدیدا نافرمانی هات زیاد شده و رئیس خیلی شاکیه..برا جبران بیا ghhh67»
لعنتی…رمزی حرف میزنن؟البته..یه مافیای سطح بالا کمتر از اینم نمیتونه انجام بده..حتما یکی از اون مدلاس…
کاغذو سریع فرو کردم تو کیفم..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«دفتر هیونجین»
خیلی شبیه همن..چجوری همون اول متوجهش نشدم..طرز نگاه کردنشون کاملا یکسانه..
..
چشماشون..دقیقا عین همه..
..
«فلش بک/روز عملیات ۷۲۴»
خودشو به زور به زیر زمین پایگاه مورد نظرش رسوند..
اتاقو دود و گرد و خاک گرفته بود و لامپی پر پر زنان فضا رو نصفه نیمه روشن میکرد..
فلیکس با دست زخمی خودشو به دیوار چسبونده بود و نفس زنان حرف میزد
~میدونستم …انقدر راحت نمیزاری …منو اینجا ول کنن…..تو بی دلیل هیچوقت …باعث مرگ کسی نمیشی… نه؟
-نفستو نگه دار دارن میرسن..
~بامزس…بزرگ ترین ضربه ی ادمو دشمنش نمیزنه..کسی میزنه….که داره..واسش میجنگه..
هیونجین چیزی نگفت..فقط اروم بهش خیره شده بود..کنارش نشست..
~اگه من مردم..به اون بگو..نه..نه..اصلا هیچی ولش کن..خودش میفهمه
-چی رو؟
~کسی که ماشه رو میکشه..گاهی وقتا کسیه که قهرمان قصه های تو سرته..
صدای انفجار فضا رو پر کرد..دود کل اون اواره رو فرا گرفت و تاریکی مطلق..
———————————————————————
^قربان منو خواسته بودین؟
-اره..برو از لیست شماره ی مامور cha78 رو بگیر..بگو رئیس واسه فردا منتظرته..سوالیم پرسید بگو مربوطه به ماموریت جدیدشه..
^بله قربان
—————————————
اینم پارت سه
تادااا
#استری_کیدز #چان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین #وانشات
- ۱۸.۵k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط