اشتباه من
مامان و توی چارچوب در دیدیم که داره با چشمای گشاد نگاهمون میکنه
لارا: م..مامان..
سریع از روی جونگکوک پاشدم ، اون حس خواستن تموم شده بود و قلبم به تپش افتاده بود هر لحظه ممکن بود از استرس بمیرم
جونگکوک: ما میتونیم توضیح......
مامان : دهنتو ببند.... معلوم هست چه غلطی میکنید شما... شما ها خواهر و برادرید درسته ناتنی هستید....ولی چطور میتونید... اینکارو کنید
لارا: مامان ما....
مامان : دهنتو ببند و گمشو تو اتاقت... سریع ( داد)
سریع راه افتادم سمت اتاقم ، بدنم یه لرزه افتاده بود ، نمیتونستم نفس بکشم ، داشتم از استرس میمردم
مامان: و تو... منو ببین جئون جونگکوک... اگر فقط یه دفعه دیگه...فقط یه دفعه تو رو پیش دخترم ببینم ، کاری میکنم این خونه برات جهنم بشه فهمیدی ، دیگه حق نداری به دخترم نگاه کنی چه برسه به دست زدن ، کثافت بی حیا
جونگکوک: حواست به دهن....
یه سیلی تو صورت جونگکوک فرود اومد ، جوری محکم بود که صورت پسر به یه سمت دیگه رفت و قرمز شد
مامان: در اصل تو حواست به دهنت باشه ، آشغال
مامان از اتاق جونگکوک بیرون رفت و درو محکم کوبید و به سمت اتاق لولا حرکت کرد
مامان : تو خجالت نمیکشی هاع!!!!! رفتی با پسر پدر ناتنی خودت رابطه داشتی
لارا: مامان بخدا اینطوری نیست
مامان: لارا بسه دیگه خیلی ولت کردم... دیگه حتی نمیخوام نزدیک اون پسر ببینمت وگرنه برمیگردی پیش خالت
لارا: چی؟
مامان: حواست و جمع کن ، من دختر تربیت نکردم که بره با پسر پدر خودش بریزه روهم حالا هم برو دوش بگیر نمیخوام عطر اون کثافت روی تنت باشه
مامان از اتاق رفت بیرون ، هه تربیت؟ اون حتی بزرگ شدن منو هم ندید ... اشکام داشت میریخت ، من فقط خواستم یه بار یکی دوستم داشته باشه فقط همین دیگه هیچی نخواستم ولی اونم دیگه ندارم ، گوشیمو خاموش کردم و رفتم زیر پتو و قرص خواب آور خوردم و خوابیدم حتی نمیخواستم به چیزی فک کنم
صبح ، ویو لارا
از خواب با سردرد بدی پا شدم تازه یادم اومد دیشب چی شد ، بعد دیشب حتی با جونگکوک حرفم نزدم ، آماده شدم و رفتم بیرون از اتاق
بابا: صبح بخیر
لارا: صبح بخیر
مامان: بشین صبحونه بخور
لارا: جونگکوک نیست؟
مامان: خوابه ، تو هم سریع بخور و برو تو اتاقت
لارا: من امروز دانشگاه دا....
مامان: نمیری
لارا: چی ؟
مامان: میگم امروز نمیری
بعد از قضیه دیشب نمیتونم چیزی بگم یا حرفی بزنم ، اکه مامان این قضیه رو به پدر جونگکوک بگه ممکنه خیلی براش بد بشه پس باید مدارا کنم
غذامو خوردم و رفتم تو اتاقم نمیتونستم کاری کنم یا بیرون برم عملا با یه زندانی فرقی نداشتم ، در اتاقم یهو باز شد
مامان: ما داریم میریم بیرون با پدرت ، گوش کن لارا اگه نزدیک اون پسر بشی ، خیلی براتون بد میشه
لارا: باشه نمیرم پیشش خوب شد؟!
در بسته شد ، به محض اینکه صدا خوردن در و شنیدم رفتم سمت اتاق جونگکوک ، درو باز کردم اما کسی تو اتاق نبود ، نیستش حتما رفته بیرون ، باید باهاش حرف بزنم
ساعتها گذشت و هیچ خبری نشد ، نمیدونستم کجا برم دنبالش یا چیکار کنم هیچ ایده ای نداشتم پس باید وایمیستادم تا بیاد بالاخره شب شد و صدای کلید توی در و شنیدم
رفتم پایین و جونگکوک و دیدم که داشت تلو تلو خوران میومد تو
لارا: جونگکوک ؟
جونگکوک: اوه ناتنییییی ، چه خبرااا
لایک و فالو یادتون نره بچه ها
لارا: م..مامان..
سریع از روی جونگکوک پاشدم ، اون حس خواستن تموم شده بود و قلبم به تپش افتاده بود هر لحظه ممکن بود از استرس بمیرم
جونگکوک: ما میتونیم توضیح......
مامان : دهنتو ببند.... معلوم هست چه غلطی میکنید شما... شما ها خواهر و برادرید درسته ناتنی هستید....ولی چطور میتونید... اینکارو کنید
لارا: مامان ما....
مامان : دهنتو ببند و گمشو تو اتاقت... سریع ( داد)
سریع راه افتادم سمت اتاقم ، بدنم یه لرزه افتاده بود ، نمیتونستم نفس بکشم ، داشتم از استرس میمردم
مامان: و تو... منو ببین جئون جونگکوک... اگر فقط یه دفعه دیگه...فقط یه دفعه تو رو پیش دخترم ببینم ، کاری میکنم این خونه برات جهنم بشه فهمیدی ، دیگه حق نداری به دخترم نگاه کنی چه برسه به دست زدن ، کثافت بی حیا
جونگکوک: حواست به دهن....
یه سیلی تو صورت جونگکوک فرود اومد ، جوری محکم بود که صورت پسر به یه سمت دیگه رفت و قرمز شد
مامان: در اصل تو حواست به دهنت باشه ، آشغال
مامان از اتاق جونگکوک بیرون رفت و درو محکم کوبید و به سمت اتاق لولا حرکت کرد
مامان : تو خجالت نمیکشی هاع!!!!! رفتی با پسر پدر ناتنی خودت رابطه داشتی
لارا: مامان بخدا اینطوری نیست
مامان: لارا بسه دیگه خیلی ولت کردم... دیگه حتی نمیخوام نزدیک اون پسر ببینمت وگرنه برمیگردی پیش خالت
لارا: چی؟
مامان: حواست و جمع کن ، من دختر تربیت نکردم که بره با پسر پدر خودش بریزه روهم حالا هم برو دوش بگیر نمیخوام عطر اون کثافت روی تنت باشه
مامان از اتاق رفت بیرون ، هه تربیت؟ اون حتی بزرگ شدن منو هم ندید ... اشکام داشت میریخت ، من فقط خواستم یه بار یکی دوستم داشته باشه فقط همین دیگه هیچی نخواستم ولی اونم دیگه ندارم ، گوشیمو خاموش کردم و رفتم زیر پتو و قرص خواب آور خوردم و خوابیدم حتی نمیخواستم به چیزی فک کنم
صبح ، ویو لارا
از خواب با سردرد بدی پا شدم تازه یادم اومد دیشب چی شد ، بعد دیشب حتی با جونگکوک حرفم نزدم ، آماده شدم و رفتم بیرون از اتاق
بابا: صبح بخیر
لارا: صبح بخیر
مامان: بشین صبحونه بخور
لارا: جونگکوک نیست؟
مامان: خوابه ، تو هم سریع بخور و برو تو اتاقت
لارا: من امروز دانشگاه دا....
مامان: نمیری
لارا: چی ؟
مامان: میگم امروز نمیری
بعد از قضیه دیشب نمیتونم چیزی بگم یا حرفی بزنم ، اکه مامان این قضیه رو به پدر جونگکوک بگه ممکنه خیلی براش بد بشه پس باید مدارا کنم
غذامو خوردم و رفتم تو اتاقم نمیتونستم کاری کنم یا بیرون برم عملا با یه زندانی فرقی نداشتم ، در اتاقم یهو باز شد
مامان: ما داریم میریم بیرون با پدرت ، گوش کن لارا اگه نزدیک اون پسر بشی ، خیلی براتون بد میشه
لارا: باشه نمیرم پیشش خوب شد؟!
در بسته شد ، به محض اینکه صدا خوردن در و شنیدم رفتم سمت اتاق جونگکوک ، درو باز کردم اما کسی تو اتاق نبود ، نیستش حتما رفته بیرون ، باید باهاش حرف بزنم
ساعتها گذشت و هیچ خبری نشد ، نمیدونستم کجا برم دنبالش یا چیکار کنم هیچ ایده ای نداشتم پس باید وایمیستادم تا بیاد بالاخره شب شد و صدای کلید توی در و شنیدم
رفتم پایین و جونگکوک و دیدم که داشت تلو تلو خوران میومد تو
لارا: جونگکوک ؟
جونگکوک: اوه ناتنییییی ، چه خبرااا
لایک و فالو یادتون نره بچه ها
- ۱۵.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط