37
پارت ۳۷ – فصل اول فیک «درون تاریکی، نام او»
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات کم)
---
[زیرزمین عمارت – لحظاتی پس از حمله]
صدای انفجار دوم عمارت رو لرزوند. دود از پلهها بالا میرفت و چراغهای اضطراری با نور قرمز و چشمکزن، حس سقوط رو به فضا میداد. ات با جونگکوک دواندوان از سالن عبور میکرد. صدای شلیک از هر طرف شنیده میشد.
جونگکوک ناگهان ات رو به دیوار چسبوند، بدنش رو جلوش سپر کرد.
«باید بری پایین، از تونل فرار کنی. الان وقتشه.»
ات با فک قفلشده گفت: «نه. گفتی باهم. تا تهش. فرار دیگه برام معنی نداره.»
جونگکوک نگاهش کرد. تو اون لحظه، حتی صداهای جنگ هم محو شدن.
«دارنت برای من میبرنت. این نقشه یونهوئه. اون نمیخواد تو رو بکشه… میخواد باهام معامله کنه.»
چشمهای ات لرزید.
«پس نذار منو ببره. اگه قراره بمیرم، بذار کنارت باشه.»
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد. صدای قدمها نزدیکتر میشد. و بعد، با حرکتی سریع، لبهای ات رو بوسید. با اضطراب، با ترس، با طعم خاکستر و آتش.
«قول بده اگه نتونستم… اگه اسیرت کردن… تورو تو هرجای دنیا هم که باشی، پیدا میکنم.»
ات سر تکون داد. اشک تو چشمهاش جمع شد.
«قول بده نمیذاری دوباره تنها بمونم، جونگکوک.»
جوابش، یک نگاه بود. همزمان با صدای گلولهای که کنار دیوار خورد و تکهای از گچ رو پاشید روی موهای ات.
جونگکوک هلش داد سمت در فلزی تونل اضطراری.
«برو!»
اما همون لحظه، در پشتش باز شد. یونهو، با چهرهای یخزده و اسلحهای در دست، روبهروش ایستاده بود.
«بالاخره رسیدم به نقطه ضعف پادشاه.»
--
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات کم)
---
[زیرزمین عمارت – لحظاتی پس از حمله]
صدای انفجار دوم عمارت رو لرزوند. دود از پلهها بالا میرفت و چراغهای اضطراری با نور قرمز و چشمکزن، حس سقوط رو به فضا میداد. ات با جونگکوک دواندوان از سالن عبور میکرد. صدای شلیک از هر طرف شنیده میشد.
جونگکوک ناگهان ات رو به دیوار چسبوند، بدنش رو جلوش سپر کرد.
«باید بری پایین، از تونل فرار کنی. الان وقتشه.»
ات با فک قفلشده گفت: «نه. گفتی باهم. تا تهش. فرار دیگه برام معنی نداره.»
جونگکوک نگاهش کرد. تو اون لحظه، حتی صداهای جنگ هم محو شدن.
«دارنت برای من میبرنت. این نقشه یونهوئه. اون نمیخواد تو رو بکشه… میخواد باهام معامله کنه.»
چشمهای ات لرزید.
«پس نذار منو ببره. اگه قراره بمیرم، بذار کنارت باشه.»
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد. صدای قدمها نزدیکتر میشد. و بعد، با حرکتی سریع، لبهای ات رو بوسید. با اضطراب، با ترس، با طعم خاکستر و آتش.
«قول بده اگه نتونستم… اگه اسیرت کردن… تورو تو هرجای دنیا هم که باشی، پیدا میکنم.»
ات سر تکون داد. اشک تو چشمهاش جمع شد.
«قول بده نمیذاری دوباره تنها بمونم، جونگکوک.»
جوابش، یک نگاه بود. همزمان با صدای گلولهای که کنار دیوار خورد و تکهای از گچ رو پاشید روی موهای ات.
جونگکوک هلش داد سمت در فلزی تونل اضطراری.
«برو!»
اما همون لحظه، در پشتش باز شد. یونهو، با چهرهای یخزده و اسلحهای در دست، روبهروش ایستاده بود.
«بالاخره رسیدم به نقطه ضعف پادشاه.»
--
- ۷.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط