رمان از یخ تا آتش
#Part_1
پدر و مادرم رفته بودن بازار و ساعت تقریبا 9 شب بود. از اونجا که تک فرزند بودم با وجود اینکه 16 سالمه از 12 سالگی به تنها توی خونه موندن عادت داشتم. چون درسم تموم شده بود موزیک گذاشتم و تصمیم گرفتم یکم قبل از خوابیدنم بیدار بمونم. چراغ ها رو خاموش کردم و چند تا شمع روشن کردم. گوشی رو جوری تنظیم کردم که چند دقیقه بعد از پخش موزیک خودش خاموش بشه و نیازی نباشه بلند بشم. روی تخت دراز کشیدم و همونجوری که به شعله ی نارنجی و زرد شمع ها نگاه میکردم به موزیک گوش میدادم.
+شمع های توی اتاق، این خیلی مسخرست که دارم با چند تا جسم حرف میزنم ولی میدونید چیه؟ من خیلی احساس تنهایی میکنم. منظورم اینه که خب درسته من پدر و مادر دارم و اتفاقا پدر و مادر خیلی خوبی دارم ولی اینکه مامانبزرگ رفته و من دیگه هیچ پدر بزرگ و مادربزرگی ندارم، یا اینکه عمو، عمه، خاله ندارم و فقط دایی دارم که واسه درس ها خیلی خیلی کم میبینمشون و حتی دوستام توی یه استان دیگه هستن و یک سال و نیم ازشون دور شدم و آره خلاصه این حس تنهایی خودش به تنهایی خیلی سخته تازه این فقط یه مشکله ولی... ولی خوشحالم که همین حس خوب رو دارم و دیدن شما و این موسیقی حالم رو خوب...
قبل از اینکه حرفمو تموم کنم شمع ها خاموش شد و موزیک خیلی زودتر از تایمر قطع شد. آروم نشستم و با تعجب به در نگاه میکردم.
+یعنی، باد اومده!؟ من.... من که بادی حس نکردم! موزیک چرا قطع شد!
وقتی خاستم بلند بشم یه کلیپ که توی گوشی دیده بودم یادم اومد و آروم متنش توی ذهنم زمزمه شد.
+(خوناشام ها نور رو جذب میکنن و خاموشش میکنن تا ردشون مشخص نشه!) این فکر احمقانه چیه! معلومه که این واقعی نیست!. ولی... ولی اگه باشه چی!؟؟
با ترکیبی از ذوق و ترس که حس عجیبی به وجود آورده بود بلند شدم و دوباره شمع ها رو روشن کردم و برگشتم روی تخت و منتظر موندم.
+(ممکنه؟ واقعا ممکنه دوباره بی دلیل خاموش بشن؟؟! ولی این یه افسانست، هست ولی اگه واقعی باشه چی!؟؟)
توی فکر بودم که اتاق تاریک شد. اینبار ترس بیشتری رو در کنار کنجکاوی حس میکردم. دوباره شمع رو روشن کردم و برای بار سوم خاموش شد اینبار حتی قبل از اینکه برگردم روی تخت. با تاریک شدن اتاق فقط رفتم زیر پتو و همونجا جمع شدم.
+(داره چه اتفاقی میوفته! چرا سه بار بدون هیچ باد یا هیچی شمع ها خاموش شدن!)
با ترس چشمامو محکم به هم فشردم و زانوهامو بغل کردم. سرم یکم گیج میرفت و تمام صورتم از عرق خیس شده بود از ترس ناله میکردم و دنبال یه جور آرامش بودم
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک
پدر و مادرم رفته بودن بازار و ساعت تقریبا 9 شب بود. از اونجا که تک فرزند بودم با وجود اینکه 16 سالمه از 12 سالگی به تنها توی خونه موندن عادت داشتم. چون درسم تموم شده بود موزیک گذاشتم و تصمیم گرفتم یکم قبل از خوابیدنم بیدار بمونم. چراغ ها رو خاموش کردم و چند تا شمع روشن کردم. گوشی رو جوری تنظیم کردم که چند دقیقه بعد از پخش موزیک خودش خاموش بشه و نیازی نباشه بلند بشم. روی تخت دراز کشیدم و همونجوری که به شعله ی نارنجی و زرد شمع ها نگاه میکردم به موزیک گوش میدادم.
+شمع های توی اتاق، این خیلی مسخرست که دارم با چند تا جسم حرف میزنم ولی میدونید چیه؟ من خیلی احساس تنهایی میکنم. منظورم اینه که خب درسته من پدر و مادر دارم و اتفاقا پدر و مادر خیلی خوبی دارم ولی اینکه مامانبزرگ رفته و من دیگه هیچ پدر بزرگ و مادربزرگی ندارم، یا اینکه عمو، عمه، خاله ندارم و فقط دایی دارم که واسه درس ها خیلی خیلی کم میبینمشون و حتی دوستام توی یه استان دیگه هستن و یک سال و نیم ازشون دور شدم و آره خلاصه این حس تنهایی خودش به تنهایی خیلی سخته تازه این فقط یه مشکله ولی... ولی خوشحالم که همین حس خوب رو دارم و دیدن شما و این موسیقی حالم رو خوب...
قبل از اینکه حرفمو تموم کنم شمع ها خاموش شد و موزیک خیلی زودتر از تایمر قطع شد. آروم نشستم و با تعجب به در نگاه میکردم.
+یعنی، باد اومده!؟ من.... من که بادی حس نکردم! موزیک چرا قطع شد!
وقتی خاستم بلند بشم یه کلیپ که توی گوشی دیده بودم یادم اومد و آروم متنش توی ذهنم زمزمه شد.
+(خوناشام ها نور رو جذب میکنن و خاموشش میکنن تا ردشون مشخص نشه!) این فکر احمقانه چیه! معلومه که این واقعی نیست!. ولی... ولی اگه باشه چی!؟؟
با ترکیبی از ذوق و ترس که حس عجیبی به وجود آورده بود بلند شدم و دوباره شمع ها رو روشن کردم و برگشتم روی تخت و منتظر موندم.
+(ممکنه؟ واقعا ممکنه دوباره بی دلیل خاموش بشن؟؟! ولی این یه افسانست، هست ولی اگه واقعی باشه چی!؟؟)
توی فکر بودم که اتاق تاریک شد. اینبار ترس بیشتری رو در کنار کنجکاوی حس میکردم. دوباره شمع رو روشن کردم و برای بار سوم خاموش شد اینبار حتی قبل از اینکه برگردم روی تخت. با تاریک شدن اتاق فقط رفتم زیر پتو و همونجا جمع شدم.
+(داره چه اتفاقی میوفته! چرا سه بار بدون هیچ باد یا هیچی شمع ها خاموش شدن!)
با ترس چشمامو محکم به هم فشردم و زانوهامو بغل کردم. سرم یکم گیج میرفت و تمام صورتم از عرق خیس شده بود از ترس ناله میکردم و دنبال یه جور آرامش بودم
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک
- ۸.۰k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط