پارت ۱۱(افسر داتسون و کیم تهیونگ)
چشامو باز کردم
هوا روشن شده بود و باد ملایمی از پنجره ی نیمه باز وارد اتاق میشد
گردنمو به پشت چرخوندم
تهیونگ مثه یه بچه کوچولو خوابیده بود
بلند شدم نشستم تا بتونم بهتر نگاش کنم
طبق عادت همیشگیش یه دستش رو پیشونیش بود
موهای مشکی خوشگلشم روی بالشت پراکنده شده بود
یواش دست بردم لای موهاش
یهو به خودم اومدم دیدم دارم چیکار میکنم
خاک عالم انگار نه انگار من کسی بودم که تا چند روز پیش میخواستم از دستش فرار کنم
زود دستمو کشیدم بیرون
بعد یاد شب قبل افتادم
اون حرفایی که زدیم
قرار شد من باهاش ازدواج کنم و پیشش بمونم تا زمانی که قرضش رو بپردازه
بعد خودشو به پلیس ها تسلیم میکنه
تهیونگ بهشون میگه از همه چی دست کشیده و تازه مقدار زیادی از پولاش رو هم به دادگاه برای جبران خسارت هاش میده
بهترین وکیل رو هم براش میگیریم تا مشکلی بوجود نیاد
در آخر از مجازاتش کم میشه و شاید مدت خیلی خیلی کوتاهی توی زندان بیوفته
بعدشم که اومد بیرون
یه زندگی بدون خلاف و گیر به گیری داره
اما...واقعا میخواد این همه کار رو فقط واسه ازدواج با من بکنه؟
واسه اینکه منو بدست بیاره؟
چرا انقد براش مهمم...
و البته این قضیه درباره ی منم همینطوره
چون فقط واسه کم شدن جرم و جنایت از جامعه دارم با کسی ازدواج میکنم که نمیشناسمش و نمیدونم بهش علاقه دارم یا نه
چون همیشه ازین زاویه بهش نگاه میکنم که یه خلافکاره و کارایی که کرده باعث تباهی خیلی چیزا شده
اما بعد که این افکارو میزنمکنار ناخودآگاه بهش جذب میشم
البته تهیونگم تو مخ زدن رو دست نداره
خلاصه اینکه من بخاطر کارم دارم با تهیونگ ازدواج میکنم و اون بخاطر ازدواج با من داره کارشو ول میکنه
دنیای عجیبیه...
تو همین فکرا بودم که تهیونگ بیدار شد
چشمای خواب آلودشو مالوند و نگاهی بهم انداخت
لبخندی زد و با دستش لپمو ناز کرد
بعد گفت:
داشتی منو دید میزدی
_نخیر تو فکر بودم
بلند شد نشست و با طعنه گفت:
که اینطور...
بعد رفت سراغ لباساش و شروع کرد به پوشیدنشون
اوفف از خوابم که بیدار میشه جذابهههه
منم پا شدم و رفتم سمت کمدش
تا درشو باز کردم پرسید:
چیکار میکنی عشقم
_میخوام دوش بگیرم ولی لباس ندارم،نکه داشتی منو میدزدیدی لباسم واسم آوردی
تهیونگ گفت:
یعنی میخوای از لباسای من بپوشی؟
_روی لباسات حساسی؟
تهیونگ با خنده:
نه فقط دارم تو لباسام تصورت میکنم آخه خیلی کوچولویی توشون گم میشی
_مشکلی ندارم
از کمد پر از لباسش،یه پیرهن آبی روشن برداشتم و به سمت حموم رفتم
قبل اینکه وارد شم تهیونگ گفت:
عزیزم نمیخوای منم بیام؟
_همینممونده بود
بعد رفتم حموم
پایان پارت یازدهمون،پارت دوازهم همراه باهاش آپلود شده برید بخونید
هوا روشن شده بود و باد ملایمی از پنجره ی نیمه باز وارد اتاق میشد
گردنمو به پشت چرخوندم
تهیونگ مثه یه بچه کوچولو خوابیده بود
بلند شدم نشستم تا بتونم بهتر نگاش کنم
طبق عادت همیشگیش یه دستش رو پیشونیش بود
موهای مشکی خوشگلشم روی بالشت پراکنده شده بود
یواش دست بردم لای موهاش
یهو به خودم اومدم دیدم دارم چیکار میکنم
خاک عالم انگار نه انگار من کسی بودم که تا چند روز پیش میخواستم از دستش فرار کنم
زود دستمو کشیدم بیرون
بعد یاد شب قبل افتادم
اون حرفایی که زدیم
قرار شد من باهاش ازدواج کنم و پیشش بمونم تا زمانی که قرضش رو بپردازه
بعد خودشو به پلیس ها تسلیم میکنه
تهیونگ بهشون میگه از همه چی دست کشیده و تازه مقدار زیادی از پولاش رو هم به دادگاه برای جبران خسارت هاش میده
بهترین وکیل رو هم براش میگیریم تا مشکلی بوجود نیاد
در آخر از مجازاتش کم میشه و شاید مدت خیلی خیلی کوتاهی توی زندان بیوفته
بعدشم که اومد بیرون
یه زندگی بدون خلاف و گیر به گیری داره
اما...واقعا میخواد این همه کار رو فقط واسه ازدواج با من بکنه؟
واسه اینکه منو بدست بیاره؟
چرا انقد براش مهمم...
و البته این قضیه درباره ی منم همینطوره
چون فقط واسه کم شدن جرم و جنایت از جامعه دارم با کسی ازدواج میکنم که نمیشناسمش و نمیدونم بهش علاقه دارم یا نه
چون همیشه ازین زاویه بهش نگاه میکنم که یه خلافکاره و کارایی که کرده باعث تباهی خیلی چیزا شده
اما بعد که این افکارو میزنمکنار ناخودآگاه بهش جذب میشم
البته تهیونگم تو مخ زدن رو دست نداره
خلاصه اینکه من بخاطر کارم دارم با تهیونگ ازدواج میکنم و اون بخاطر ازدواج با من داره کارشو ول میکنه
دنیای عجیبیه...
تو همین فکرا بودم که تهیونگ بیدار شد
چشمای خواب آلودشو مالوند و نگاهی بهم انداخت
لبخندی زد و با دستش لپمو ناز کرد
بعد گفت:
داشتی منو دید میزدی
_نخیر تو فکر بودم
بلند شد نشست و با طعنه گفت:
که اینطور...
بعد رفت سراغ لباساش و شروع کرد به پوشیدنشون
اوفف از خوابم که بیدار میشه جذابهههه
منم پا شدم و رفتم سمت کمدش
تا درشو باز کردم پرسید:
چیکار میکنی عشقم
_میخوام دوش بگیرم ولی لباس ندارم،نکه داشتی منو میدزدیدی لباسم واسم آوردی
تهیونگ گفت:
یعنی میخوای از لباسای من بپوشی؟
_روی لباسات حساسی؟
تهیونگ با خنده:
نه فقط دارم تو لباسام تصورت میکنم آخه خیلی کوچولویی توشون گم میشی
_مشکلی ندارم
از کمد پر از لباسش،یه پیرهن آبی روشن برداشتم و به سمت حموم رفتم
قبل اینکه وارد شم تهیونگ گفت:
عزیزم نمیخوای منم بیام؟
_همینممونده بود
بعد رفتم حموم
پایان پارت یازدهمون،پارت دوازهم همراه باهاش آپلود شده برید بخونید
- ۳.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط