رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

خبره.ممنوعه.🖤💜پارت¹

ساعت نزدیک دوازده شب بود و سوآ پشت یه ماشین پارک‌شده کمین کرده بود. دوربینش رو بالا آورد و ساختمون روبه‌روش رو زوم کرد. امشب برای تهیه‌ی یه خبر مهم اومده بود؛ قرار بود یکی از مدیرهای یه شرکت معروف، مخفیانه با یه آدم ناشناس ملاقات کنه. چند دقیقه بعد بالاخره یه مرد از ساختمون بیرون اومد و سوآ سریع چندتا عکس گرفت.

«گرفتمت...»

مرد سوار ماشین شد و رفت. سوآ هم دوربینش رو جمع کرد و دنبال ماشین راه افتاد، اما چند دقیقه بعد ماشین از جلوی چشمش ناپدید شد. با عصبانیت برگشت سمت خیابون اصلی که ناگهان چشمش به یه نفر افتاد.
مردی کنار دیوار افتاده بود.
سوآ سریع خودش رو بهش رسوند. «آقا؟ صدای منو می‌شنوی؟» مرد آروم چشم‌هاش رو باز کرد و نگاهش مستقیم روی صورت سوآ افتاد. نگاهش سرد بود، ولی معلوم بود حالش خوب نیست.

سوآ گفت: «زخمی شدی. باید بری بیمارستان.»

مرد با صدای گرفته گفت: «نه.»

«نه یعنی چی؟ می‌خوای همین‌جا بمیری؟»

لبخند خیلی کمرنگی زد. «زیادی حرف می‌زنی.»

سوآ اخم کرد. «تو هم زیادی لجبازی.»
خواست کمکش کنه بلند شه که صدای چند ماشین از پشت سرش بلند شد. چهار ماشین مشکی با سرعت جلوی خیابون توقف کردن و چند مرد پیاده شدن. یکی‌شون مستقیم سمت سوآ اومد.
«ازش فاصله بگیر.»

سوآ ایستاد. «شما کی هستید؟»

«آدمای خودش.»

سوآ به مرد زخمی نگاه کرد. «واقعاً؟»

مرد چشم‌هاش رو باز کرد و گفت: «آره.»

سوآ نفس راحتی کشید. «خب پس ببریدش بیمارستان.»

مردی که جلوش ایستاده بود گفت: «بیمارستان نمی‌ره.»

سوآ با تعجب گفت: «پس کجا می‌بریدش؟»

«عمارت.»

«عمارت؟ مگه قرن نوزدهمه؟»
مرد هیچ واکنشی نشون نداد و به دو نفر اشاره کرد. اون‌ها مرد زخمی رو بلند کردن.
سوآ سریع جلو رفت. «صبر کنید! من باید مطمئن شم حالش خوبه.»

«لازم نیست.»

سوآ دوربینش رو بالا آورد. «اتفاقاً لازمه.»

یکی از مردها دستش رو گرفت.

سوآ سریع دستش رو کشید. «ولم کن!»

«خانم، همکاری کنید.»

«نمیام.»

مرد چند لحظه نگاهش کرد، بعد به بقیه اشاره کرد.

«ببریدش.»

سوآ با عصبانیت گفت: «چی؟ نه! ولم کنید!»

دو نفر از دو طرف بازوهاش رو گرفتن و به سمت ماشین بردنش.

«گفتم ولم کنید! من خبرنگارم!»

«می‌دونیم.»

سوآ با شنیدن این حرف ساکت شد.

«چی؟»

یکی از مردها در ماشین رو باز کرد.

«دقیقاً به همین دلیله که باید با ما بیای.»

سوآ مقاومت کرد. «من هیچ کاری نکردم!»

«رئیس خودش تصمیم می‌گیره.»

«رئیستون کیه؟»

مرد فقط گفت: «کانگ ته‌جون.»

سوآ همون‌جا خشکش زد.

اسمش رو می‌شناخت.
همون مردی که چند روز بود اسمش توی پرونده‌ی سوآ تکرار می‌شد.
«کانگ ته‌جون؟»
کسی جواب نداد.
سوآ رو به زور داخل ماشین نشوندن و در رو بستن. «هی! در رو باز کنید!»
ماشین راه افتاد
سوآ به شیشه کوبید و با عصبانیت گفت: «این آدم‌رباییه!»
مردی که کنارش نشسته بود خیلی خونسرد جواب داد: «اسمش رو هرچی می‌خوای بذار.»
«من شکایت می‌کنم.»

«اگه رئیس اجازه بده، شاید.»

سوآ با حرص نگاهش کرد. «من از رئیستون نمی‌ترسم.»

مرد فقط لبخند کوتاهی زد.
«بهتره وقتی دیدیش همین حرف رو به خودش هم بگی.»
نیم ساعت بعد ماشین وارد محوطه‌ی یه عمارت بزرگ شد. سوآ از شیشه به ساختمون نگاه کرد؛ بزرگ، مدرن و فوق‌العاده لوکس بود، اما نگهبان‌های زیادی اطرافش بودن.
در ماشین باز شد.

«پیاده شو.»

سوآ تکون نخورد. «نه.»

مرد نفسش رو بیرون داد. «خانم هان...»

«گفتم نمیام.»

یکی از نگهبان‌ها خواست بازوش رو بگیره که سوآ خودش پیاده شد.

«دست به من نزن.»

وارد عمارت شد.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای قدم‌هایی از بالای پله‌ها شنید.
سوآ سرش رو بالا آورد.
همون مردی که چند دقیقه قبل کنار خیابون زخمی افتاده بود، حالا با لباس مشکی بالای پله‌ها ایستاده بود.
کانگ ته‌جون

سوآ با عصبانیت گفت: «تو؟»

ته‌جون آرام پایین اومد.

«بالاخره رسیدی.»

سوآ با حرص گفت: «تو آدم‌هات منو دزدیدن!»

ته‌جون جلویش ایستاد.

«می‌دونم.»

«پس چرا جلوشون رو نگرفتی؟»

نگاهش روی دوربین سوآ افتاد.

«چون نمی‌خواستم جلوشون رو بگیرم.»

سوآ با ناباوری نگاهش کرد.

ته‌جون کمی خم شد و با صدای آروم گفت:

«از امشب، تو بدون اجازه‌ی من از این عمارت بیرون نمی‌ری.»

سوآ جواب داد: «فکر کردی کی هستی؟»

ته‌جون مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد.

«کسی که تو امشب زیادی درباره‌ش کنجکاوی کردی.»

سوآ چند ثانیه ساکت موند.

بعد گفت: «من فقط دنبال یه خبر بودم.»

ته‌جون لبخند خیلی کمرنگی زد.

«و حالا خود خبر، تو رو پیدا کرده.»
#رمان
پ.ن:اینم پارت اول رمان جدیدم امید وارم خوشتون بیاد💜🎴
دیدگاه ها (۳)

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

قسمت ده

Why Did I Fall in Love with Her? | P¹⁹ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p26کوک: ته‌ته به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط