{winter} " pt 2 "
{winter} " pt 2 "
ویو هان
وقتی در سالن رو باز کردم با چیزی که دیدم خشکم زد . فلیکس با دهنی خونی بیهوش روی زمین افتاده بود . از نگرانی چشمام گرد شد و رنگم پرید . سریع به سمت فلیکس دویدم و نبضش رو چک کردم ، خیلی ضعیف بود . سریع دست به کار شدم و به آمبولانس زنگ زدم . وقتی تماس تموم شد فلیکس رو کول کردم و به سمت طبقه ی اول که خروجی بود بردم . بعد از پنج دقیقه آمبولانس رسید و فلیکس رو بردن ، یا عجله و نگرانی به سمت اتاق ضبط حرکت کردم چون چان هیونگ اونجا بود با لحنی لرزاون لب زدم
؛ چ...چا...چان هیونگ فلیکس..فلیکس اون خون بالا آورده و بیهوش شده....
! چی ؟! منظورت چیه ؟ اون الان کجاست ؟
؛ آمبولانس بردش بیمارستان . باید عجله کنیم .
! باشه ، بریم
فلش بک به چند ساعت قبل *
# بعد از رفتن هیون جین همینجوری داشتم هق هق میزدم و گریه می کردم که بعد چند دقیقه حالت تهوع بهم دست داد و.....خون زیادی بالا آوردم و بعد بیهوش شدم.
( چند ماه قبل )
دکتر : آقای لی متاسفانه شما ناراحتی قلبی دارین و خب نباید زیاد گریه کنید و خودتون رو ناراحت کنید .
فلش بک
ویو هیون جین .
روی تختم دراز کشیده بودم و با رفتارم با فلیکس فکر میکردم با اینکه حتی فکر کردن هم بهش عصبانیم میکرد . بعد پنج ساعت بیدار بودن یهو با چان هیونگ مواجه شدم که با رنگی پریده داخل چهارچوب در وایساده و با لحنی نگران گفت.
! هیون جین...سریع آماده شو . فلیکس حالش بد شده
ویو هیون
با چیزی که شنیدم برای چند لحظه زمان برام متوقف شد . بدون هیچ حرفی سوییشرتم رو برداشتم و با عجله با چان هیونگ به سمت پارکینگ حرکت کردیم . همه اعضا اونجا بودن و منتظر و نگران وایساده بودن . سریع سوار ماشین شدیم و به سمت بیمارستانی کت فلیکس بهش منتقل شده بود حرکت کردیم .
* داخل راه *
: فکر نمی کردم یونگبوک هیونگ اینجوری شه
! جونگینا ، بهتره فعلا در مورد این موضوع صحبت نکنیم . همینجوری حالمون بده .
( اما بین تمام اعضا هیون جین از همه حالش بدتر بود )
* نیم ساعت بعد *
همه ی اعضا از ماشین با عجله پیاده شدن . با وجود همچین وضعیت وخیم فن ها دور بیمارستان پشت حصار ها جمع شده بودن . هیون جین سریع تر از همه از ماشین پیاده شد و به سمت بیمارستان حرکت کرد . به یکی از پرستار ها برخورد و با لحنی نگران و نفس نفس زنان گفت
× ببخشید خانم لی فلیکس داخل کدوم اتاقه ؟
پرستار : ته راه رو .
× ممنون .
ویو هیون
سریع به اتاقی که پرستار گفت حرکت کردم وقتی در اتاق رو باز کردم بغضم ترکید و گریه کنان به سمت فلیکس که بیهوش رو تخت بیمارستان دراز کشیده بود رفتم و کنارش نشستم و دستاش رو با دوتا دستم محکم گرفتم . بعد ده دقیقه هق هق زدن یهو...
ادامه دارد.....
شرط : ۲۵ لایک ؛ ۱۰ کامنت
امیدوارم خوشتون اومده باشه پشمکام 🍧🍧
ویو هان
وقتی در سالن رو باز کردم با چیزی که دیدم خشکم زد . فلیکس با دهنی خونی بیهوش روی زمین افتاده بود . از نگرانی چشمام گرد شد و رنگم پرید . سریع به سمت فلیکس دویدم و نبضش رو چک کردم ، خیلی ضعیف بود . سریع دست به کار شدم و به آمبولانس زنگ زدم . وقتی تماس تموم شد فلیکس رو کول کردم و به سمت طبقه ی اول که خروجی بود بردم . بعد از پنج دقیقه آمبولانس رسید و فلیکس رو بردن ، یا عجله و نگرانی به سمت اتاق ضبط حرکت کردم چون چان هیونگ اونجا بود با لحنی لرزاون لب زدم
؛ چ...چا...چان هیونگ فلیکس..فلیکس اون خون بالا آورده و بیهوش شده....
! چی ؟! منظورت چیه ؟ اون الان کجاست ؟
؛ آمبولانس بردش بیمارستان . باید عجله کنیم .
! باشه ، بریم
فلش بک به چند ساعت قبل *
# بعد از رفتن هیون جین همینجوری داشتم هق هق میزدم و گریه می کردم که بعد چند دقیقه حالت تهوع بهم دست داد و.....خون زیادی بالا آوردم و بعد بیهوش شدم.
( چند ماه قبل )
دکتر : آقای لی متاسفانه شما ناراحتی قلبی دارین و خب نباید زیاد گریه کنید و خودتون رو ناراحت کنید .
فلش بک
ویو هیون جین .
روی تختم دراز کشیده بودم و با رفتارم با فلیکس فکر میکردم با اینکه حتی فکر کردن هم بهش عصبانیم میکرد . بعد پنج ساعت بیدار بودن یهو با چان هیونگ مواجه شدم که با رنگی پریده داخل چهارچوب در وایساده و با لحنی نگران گفت.
! هیون جین...سریع آماده شو . فلیکس حالش بد شده
ویو هیون
با چیزی که شنیدم برای چند لحظه زمان برام متوقف شد . بدون هیچ حرفی سوییشرتم رو برداشتم و با عجله با چان هیونگ به سمت پارکینگ حرکت کردیم . همه اعضا اونجا بودن و منتظر و نگران وایساده بودن . سریع سوار ماشین شدیم و به سمت بیمارستانی کت فلیکس بهش منتقل شده بود حرکت کردیم .
* داخل راه *
: فکر نمی کردم یونگبوک هیونگ اینجوری شه
! جونگینا ، بهتره فعلا در مورد این موضوع صحبت نکنیم . همینجوری حالمون بده .
( اما بین تمام اعضا هیون جین از همه حالش بدتر بود )
* نیم ساعت بعد *
همه ی اعضا از ماشین با عجله پیاده شدن . با وجود همچین وضعیت وخیم فن ها دور بیمارستان پشت حصار ها جمع شده بودن . هیون جین سریع تر از همه از ماشین پیاده شد و به سمت بیمارستان حرکت کرد . به یکی از پرستار ها برخورد و با لحنی نگران و نفس نفس زنان گفت
× ببخشید خانم لی فلیکس داخل کدوم اتاقه ؟
پرستار : ته راه رو .
× ممنون .
ویو هیون
سریع به اتاقی که پرستار گفت حرکت کردم وقتی در اتاق رو باز کردم بغضم ترکید و گریه کنان به سمت فلیکس که بیهوش رو تخت بیمارستان دراز کشیده بود رفتم و کنارش نشستم و دستاش رو با دوتا دستم محکم گرفتم . بعد ده دقیقه هق هق زدن یهو...
ادامه دارد.....
شرط : ۲۵ لایک ؛ ۱۰ کامنت
امیدوارم خوشتون اومده باشه پشمکام 🍧🍧
- ۵.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط