{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند،

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.
يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـف
گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه
برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که
نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد.
دیدگاه ها (۱)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

رمان :{ تا وقتی که عاشقت شدم }

I want to love you forever part 2

پارت آخر

فاصله یک لبخند تا جنون

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_27🍷🎸با صدایی از توی ...

پارت دو

فصل دومپارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعیبعد از آن شب...همه‌چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط