فصل دوم
فصل دوم
پارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعی
بعد از آن شب...
همهچیز تغییر کرد.
دیگر جنگکوک و لیانا فقط دو نفری نبودند که همیشه با هم کلکل میکردند.
حالا...
آنها یکدیگر را انتخاب کرده بودند.
---
صبح روز بعد...
لیانا وقتی چشمهایش را باز کرد، اولین چیزی که دید، پیام جنگکوک بود.
جنگکوک:
«صبح بخیر، خانوم لجباز.»
لیانا لبخند زد و جواب داد:
«صبح بخیر، آقای مغرور.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
جنگکوک:
«دلم برات تنگ شده.»
لیانا با تعجب به صفحهی گوشی نگاه کرد.
ـ «این همون جنگکوکه؟»
چون باورش سخت بود...
پسری که روزی حتی نگاه کردن به دخترها برایش مهم نبود، حالا هر صبح منتظر بود با یک نفر حرف بزند.
---
ظهر همان روز...
جنگکوک جلوی خانهی لیانا منتظرش بود.
وقتی لیانا بیرون آمد، لبخند زد.
ـ «هنوز باورم نمیشه.»
لیانا کنجکاو پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «اینکه بالاخره میتونم بدون اینکه بهونه بیارم، کنارت باشم.»
لیانا خندید.
ـ «یعنی قبلاً بهونه میآوردی؟»
جنگکوک با شیطنت گفت:
ـ «شاید.»
ـ «مثلاً وقتی اذیتم میکردی؟»
جنگکوک ساکت شد.
بعد با خجالت گفت:
ـ «اون بدترین روش ممکن برای نزدیک شدن بهت بود.»
لیانا لبخند زد.
ـ «ولی جواب داد.»
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ «یعنی؟»
ـ «چون اگه اونقدر اعصابمو خورد نمیکردی... شاید هیچوقت نمیفهمیدم پشت اون قیافهی مغرور، چه آدمی قایم شده.»
---
آن روز را با هم در خیابانهای سئول گذراندند.
از یک مغازه به مغازهی دیگر رفتند.
برای هم خوراکی خریدند.
عکس گرفتند.
و برای اولین بار...
بدون ترس از اینکه کسی قضاوتشان کند، دست هم را گرفتند.
---
غروب...
روی نیمکتی کنار رودخانه نشستند.
لیانا آرام گفت:
ـ «میدونی عجیبترین چیز چیه؟»
جنگکوک نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «اینکه کسی که اولش بیشتر از همه ازش متنفر بودم... الان کسیه که نمیخوام از دستش بدم.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «منم هیچوقت فکر نمیکردم دختری که روز اول وارد کلاس شد و جواب همهی حرفامو میداد، یه روز بشه دلیل لبخندم.»
لیانا سرش را روی شانهی او گذاشت.
و جنگکوک برای چند لحظه فقط به آرامش آن لحظه فکر کرد.
اما در همان زمان...
در نقطهای دیگر از شهر...
یک تماس تلفنی زندگی جنگکوک را برای همیشه تغییر میداد.
تماسی از ایتالیا...
تماسی که خبر از اتفاقی میداد که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
پآیآن پآت دوازدهم...☕⃢🖤
پارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعی
بعد از آن شب...
همهچیز تغییر کرد.
دیگر جنگکوک و لیانا فقط دو نفری نبودند که همیشه با هم کلکل میکردند.
حالا...
آنها یکدیگر را انتخاب کرده بودند.
---
صبح روز بعد...
لیانا وقتی چشمهایش را باز کرد، اولین چیزی که دید، پیام جنگکوک بود.
جنگکوک:
«صبح بخیر، خانوم لجباز.»
لیانا لبخند زد و جواب داد:
«صبح بخیر، آقای مغرور.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
جنگکوک:
«دلم برات تنگ شده.»
لیانا با تعجب به صفحهی گوشی نگاه کرد.
ـ «این همون جنگکوکه؟»
چون باورش سخت بود...
پسری که روزی حتی نگاه کردن به دخترها برایش مهم نبود، حالا هر صبح منتظر بود با یک نفر حرف بزند.
---
ظهر همان روز...
جنگکوک جلوی خانهی لیانا منتظرش بود.
وقتی لیانا بیرون آمد، لبخند زد.
ـ «هنوز باورم نمیشه.»
لیانا کنجکاو پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «اینکه بالاخره میتونم بدون اینکه بهونه بیارم، کنارت باشم.»
لیانا خندید.
ـ «یعنی قبلاً بهونه میآوردی؟»
جنگکوک با شیطنت گفت:
ـ «شاید.»
ـ «مثلاً وقتی اذیتم میکردی؟»
جنگکوک ساکت شد.
بعد با خجالت گفت:
ـ «اون بدترین روش ممکن برای نزدیک شدن بهت بود.»
لیانا لبخند زد.
ـ «ولی جواب داد.»
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ «یعنی؟»
ـ «چون اگه اونقدر اعصابمو خورد نمیکردی... شاید هیچوقت نمیفهمیدم پشت اون قیافهی مغرور، چه آدمی قایم شده.»
---
آن روز را با هم در خیابانهای سئول گذراندند.
از یک مغازه به مغازهی دیگر رفتند.
برای هم خوراکی خریدند.
عکس گرفتند.
و برای اولین بار...
بدون ترس از اینکه کسی قضاوتشان کند، دست هم را گرفتند.
---
غروب...
روی نیمکتی کنار رودخانه نشستند.
لیانا آرام گفت:
ـ «میدونی عجیبترین چیز چیه؟»
جنگکوک نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «اینکه کسی که اولش بیشتر از همه ازش متنفر بودم... الان کسیه که نمیخوام از دستش بدم.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «منم هیچوقت فکر نمیکردم دختری که روز اول وارد کلاس شد و جواب همهی حرفامو میداد، یه روز بشه دلیل لبخندم.»
لیانا سرش را روی شانهی او گذاشت.
و جنگکوک برای چند لحظه فقط به آرامش آن لحظه فکر کرد.
اما در همان زمان...
در نقطهای دیگر از شهر...
یک تماس تلفنی زندگی جنگکوک را برای همیشه تغییر میداد.
تماسی از ایتالیا...
تماسی که خبر از اتفاقی میداد که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
پآیآن پآت دوازدهم...☕⃢🖤
- ۶۵۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط