نام رمان : باران

نام رمان : باران
نویسنده : +Lily کاربر انجمن نودهشتیا
خلاصه داستان :
چشمم به النگوهایم می افتد و بغض گلویم را می گیرد؛
«وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه می خواست بشکند،
یک لحظه…
از خیال پریشان من گذشت؛ بر شانه های تو…
بر شانه های تو، می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست از بار این مصیبت سنگین آسوده ام کند…»
سرم را به شیشه تکیه می دهم و بی اراده زمزمه می کنم: بابایی… بابایی…
کاش اینجا بودی… کاش…
صدایت در ذهنم می پیچد: باران بهار من! بغضم را به زور قورت می دهم، کاش بودی و سر خودخواه و یکدنده ام را در آغوش می گرفتی و اصرار می کردی گریه کنم؛ من هم با لجاجت لب هایم را گاز می گرفتم، تند تند نفس می کشیدم و نمی گذاشتم اشک هایم پایین بیایند. بعد تو می خندیدی و موهایم را با انگشت شانه می کردی…
پرده ی اشک چشمانم را تار می کند و وقتی نفر روبه رویی ام خم می شود و پیشانی دختر کوچکش را می بوسد، اشک از چشمم جاری می شود…
www.98ia.com
nafas
دیدگاه ها (۱)

🍂🖇گاهی چایی‌ام را با خیالتشیرین می‌کنم گاهی دست در دستِ خیال...

#این پاییز لعنتی...فصل‌ها عوض شدند و من در هر فصل، جُست‌وجوی...

عاشقانه های شبنم

#باران 🦋🫰🏼دلتنگی هایتان را تایپ نکنید...دلتنگی هایتان را با ...

عاشقانه های شبنم

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

وقتی میخواد بره سربازی part 1

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط