تکپارتی
سلااام امیدوارم چطورتون عالییی باشه زی زی هستم من قبلا یه تکپارتی داده بودم با همین کاور بعد ولی حس کردم خیلی زود بخشیدش و یکیتون ازم خواسته بود تا یه ورژن دیگه ازش بنویسم که یکم نازمونو بخره
پس داستان همونه وقت آخرشو تغیر میدم
ویو باکوگو:
باورم نمیشه...من چیکار کردم ...چون وقت رفته بود برادرشو ببینه بهش سیلی زدم
احمق احمق...باکوگوی خر حداقل میزاشتی که توضیح بده
ویو زی زی:
ا/ت:گوشیمو بده میخوام برم
باکوگو: ا/ت ...من متاسفم...لطفا منو ببخش
ا/ت: متاسفم؟ یعنی چی هر غلطی میخوای بکنی بعد بیای بگی متاسفم منم مثل منگلا همون لحضه ببخشمت آره؟نخیر از این خبرا نیست جناب کاتسوکی( گوشیو از دست باکوگو گرفت) من میرم شماهم برو کسی رو پیدا کن که بهش اعتماد داری چون انگار به من نداری خدافظ
ا/ت میره سمت خونه خودش همین که میرسه میشینه پشت در و زانوهاشو بغل میکنه و شروع میکنه به گریه کردن
چند روز بعد _ویو زی زی:
تو این چند روز باکوگو از هیچ روشی برای اینکه ا/ت ببخشدش دریغ نکرده از گل و شیرینی بگیر تا شب جلوی خونشون خوابیدن اما تو این چند روز باکوگو هرجا که ا/ت میرفت دنبالش میکرد بدون اینکه ا/ت بفهمه
یه روز ا/ت داشت برمیگشت خونه که تصمیم گرفت از یه کوچه خلوت بره تا یکم تنوع بشه غافل از اینکه چندتا مرد هول و مستم تو اون کوچن
باکوگو اینو میبینه و خیلی تعجب میکنه از طرفی دلهره بدی تو دلش میوفته
مرد ۱: اوفف اینجارو ببین چه چیزی اومده
یه مرد میاد و از زیر چونه ا/ت میگیره و سر ا/تو میاره بالا
مرد ۲: حیف دافی مثل تو نیست که تنها باشی
مرد خواست ا/ت رو ببوسه که یه مشت اومد تو صورت مرد
ا/ت با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و دید کسی که مشت زده باکوگو بوده
ا/ت: تو ... تو اینجا چیکار میکنی؟
باکوگو: اینو من باید بپرسم نفله چرا از مسیر اصلی نرفتی؟(جدی و عصبانی)
مرد۳: هووی یارو چه غلطی میکنی؟
مرد۲: اون دختر مال ماس پس بزن به جاک
همین یه جمله کافی بود تا باکوگو از کوره در بره باکوگو اون مردا رو گرفت زیر مشت و لگد و تا میخوردن میزدشون
باکوگو: به دوست دختر من چش داری نفله ؟ الان چشاتو از کاسه در میارم یه وری(عصبانی و تن صدای بالا)
بعد از اینکه کار باکوگو با اونا تموم شد به سمت ا/ت رفت طوری اونارو زده بود که باید با کارت و کفگیر از زمین جداشون میکردی
اینم بگم باکوگو حین زدن دوتا مشتم خورده بود که باعث شده بود یه کبودی زیر چشمش داشته باشه و یکم لبش ترک بخوره
اون دستاشو رو شونه ا/ت گذاشت و گفت
باکوگو: حالت خوبه کاریت که نکردن؟
ا/ت با بهت و ترس به باکوگو نگاه میکرد اون دستشو به سمت کبودی روی صورت باکوگو برد ولی قبل از اینکه لمسش کنه سریع دستشو کشید و روی دهنش گذاشت
اشک تو چشمای ا/ت حلقه زد ناگهان باکوگو رو بغل کرد
ا/ت: ببخشید ...هق هق بخاطر من هق به این وضع افتادی هق هق ببخشید
باکوگو: هی اشکال نداره نداره نفله بعدشم زخم شمشیر که نخوردم دوتا مشت خوردم
ا/ت از بغل باکوگو در اومد و با دستش کبودی روی صورت باکوگو رو لمس کرد که باعث شد باکوگو آخی بگه
ا/ت با شنیدن صدای باکوگو سریع دستشو کشید
ا/ت: ببخشید دردت اومد؟
باکوگو تک خنده ای کرد و گفت
باکوگو: چیزی نیست بیا بریم
باکوگو دست ا/تو گرفت و رفتن خونه همین که رسیدن ا/ت رفت و جعبه کمک های اولیه رو آورد و شروع کرد به پانسمان زخمای باکوگو
باکوگو: نمیخوای منو ببخشی؟
ا/ت: آخه الان وقت این حرفاس
باکوگو: آره الان وقتشه نفله منو میبخشی؟
ا/ت: بزار پانسمانت کنم بعداً ....
ا/ت اومد ادامه حرفشو بگه که باکوگو دستای ا/تو گرفت و به خودش نزدیک کرد
باکوگو: تا جوابمو ندی نمیزارم کاری کنی نفله
ا/ت: هوففف خیلی لجبازی
باکوگو: خب؟
ا/ت: باشه بابا بخشیدمت
باکوگو لباشو کبوند به لبای ا/ت و شروع کرد به بوسیدنش و در همون حالت ا/تو پرنسسی بغل کرد و برد به سمت اتاق
بعدشو نذاشتن من ببینم ولی صدای آه و ناله میومد خدا میدونه چیکار میکردن💋🔞🛐
خب امیدوارم خوشتون بیاد تا پست بعدی همینجوری شاد پرانرژی و خفن بمونییید
پس داستان همونه وقت آخرشو تغیر میدم
ویو باکوگو:
باورم نمیشه...من چیکار کردم ...چون وقت رفته بود برادرشو ببینه بهش سیلی زدم
احمق احمق...باکوگوی خر حداقل میزاشتی که توضیح بده
ویو زی زی:
ا/ت:گوشیمو بده میخوام برم
باکوگو: ا/ت ...من متاسفم...لطفا منو ببخش
ا/ت: متاسفم؟ یعنی چی هر غلطی میخوای بکنی بعد بیای بگی متاسفم منم مثل منگلا همون لحضه ببخشمت آره؟نخیر از این خبرا نیست جناب کاتسوکی( گوشیو از دست باکوگو گرفت) من میرم شماهم برو کسی رو پیدا کن که بهش اعتماد داری چون انگار به من نداری خدافظ
ا/ت میره سمت خونه خودش همین که میرسه میشینه پشت در و زانوهاشو بغل میکنه و شروع میکنه به گریه کردن
چند روز بعد _ویو زی زی:
تو این چند روز باکوگو از هیچ روشی برای اینکه ا/ت ببخشدش دریغ نکرده از گل و شیرینی بگیر تا شب جلوی خونشون خوابیدن اما تو این چند روز باکوگو هرجا که ا/ت میرفت دنبالش میکرد بدون اینکه ا/ت بفهمه
یه روز ا/ت داشت برمیگشت خونه که تصمیم گرفت از یه کوچه خلوت بره تا یکم تنوع بشه غافل از اینکه چندتا مرد هول و مستم تو اون کوچن
باکوگو اینو میبینه و خیلی تعجب میکنه از طرفی دلهره بدی تو دلش میوفته
مرد ۱: اوفف اینجارو ببین چه چیزی اومده
یه مرد میاد و از زیر چونه ا/ت میگیره و سر ا/تو میاره بالا
مرد ۲: حیف دافی مثل تو نیست که تنها باشی
مرد خواست ا/ت رو ببوسه که یه مشت اومد تو صورت مرد
ا/ت با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و دید کسی که مشت زده باکوگو بوده
ا/ت: تو ... تو اینجا چیکار میکنی؟
باکوگو: اینو من باید بپرسم نفله چرا از مسیر اصلی نرفتی؟(جدی و عصبانی)
مرد۳: هووی یارو چه غلطی میکنی؟
مرد۲: اون دختر مال ماس پس بزن به جاک
همین یه جمله کافی بود تا باکوگو از کوره در بره باکوگو اون مردا رو گرفت زیر مشت و لگد و تا میخوردن میزدشون
باکوگو: به دوست دختر من چش داری نفله ؟ الان چشاتو از کاسه در میارم یه وری(عصبانی و تن صدای بالا)
بعد از اینکه کار باکوگو با اونا تموم شد به سمت ا/ت رفت طوری اونارو زده بود که باید با کارت و کفگیر از زمین جداشون میکردی
اینم بگم باکوگو حین زدن دوتا مشتم خورده بود که باعث شده بود یه کبودی زیر چشمش داشته باشه و یکم لبش ترک بخوره
اون دستاشو رو شونه ا/ت گذاشت و گفت
باکوگو: حالت خوبه کاریت که نکردن؟
ا/ت با بهت و ترس به باکوگو نگاه میکرد اون دستشو به سمت کبودی روی صورت باکوگو برد ولی قبل از اینکه لمسش کنه سریع دستشو کشید و روی دهنش گذاشت
اشک تو چشمای ا/ت حلقه زد ناگهان باکوگو رو بغل کرد
ا/ت: ببخشید ...هق هق بخاطر من هق به این وضع افتادی هق هق ببخشید
باکوگو: هی اشکال نداره نداره نفله بعدشم زخم شمشیر که نخوردم دوتا مشت خوردم
ا/ت از بغل باکوگو در اومد و با دستش کبودی روی صورت باکوگو رو لمس کرد که باعث شد باکوگو آخی بگه
ا/ت با شنیدن صدای باکوگو سریع دستشو کشید
ا/ت: ببخشید دردت اومد؟
باکوگو تک خنده ای کرد و گفت
باکوگو: چیزی نیست بیا بریم
باکوگو دست ا/تو گرفت و رفتن خونه همین که رسیدن ا/ت رفت و جعبه کمک های اولیه رو آورد و شروع کرد به پانسمان زخمای باکوگو
باکوگو: نمیخوای منو ببخشی؟
ا/ت: آخه الان وقت این حرفاس
باکوگو: آره الان وقتشه نفله منو میبخشی؟
ا/ت: بزار پانسمانت کنم بعداً ....
ا/ت اومد ادامه حرفشو بگه که باکوگو دستای ا/تو گرفت و به خودش نزدیک کرد
باکوگو: تا جوابمو ندی نمیزارم کاری کنی نفله
ا/ت: هوففف خیلی لجبازی
باکوگو: خب؟
ا/ت: باشه بابا بخشیدمت
باکوگو لباشو کبوند به لبای ا/ت و شروع کرد به بوسیدنش و در همون حالت ا/تو پرنسسی بغل کرد و برد به سمت اتاق
بعدشو نذاشتن من ببینم ولی صدای آه و ناله میومد خدا میدونه چیکار میکردن💋🔞🛐
خب امیدوارم خوشتون بیاد تا پست بعدی همینجوری شاد پرانرژی و خفن بمونییید
- ۳۴.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط