خرگوش درون ددی$
خرگوش درون ددی$
فصل : ۱$
پارت : ۱۳$
ویو کایرا
امروز بلخره بعداز مدت ها قراره برگردم کشورم ولی نمیدونم واکنششون با دیدن بچه ها چیه،چون یونگی هم دوست داشت قبول کرد که نقش پدر بچه هارو بازی کنه.
یونگی : وسایل هارو جمع کردی؟؟.
کایرا : اره،فقط بروبیرون من به سونو شی✨ر بدم میام دیگه بریم.
یونگی : باشه پس با سوبین منتظرت میمونم بیرون.
کایرا به سونوش✨یر داد اومد بیرون وبه سمت فرودگاه رفتن،چنددقیقه بعد رسیدن تهیونگ منتظر کایرا ایستاده بود کایرا با تمام سرعت خودشو تو بغل تهیونگ گذاشت وگریه کرد.
کایرا : خیلی بدی هققق منو وقتی بیهوشم فرستادی خارج هققققق هقق دلم برات تنگ شده بود.
تهیونگ : منم دلم برات تنگ شده بود ابجی خوشگلم[لپش رو بوس کرد].
یونگی :سلام.
تهیونگ : سلام،بچه ها کین؟؟.
یونگی : بچه های کایرا.....و....م.....من.
تهیونگ : چیییی مگه میشه،من فرستادمت خارج راحت زندگی کنی بچه بیاری.
کایرا : داداش داستانش مفصله،حالا بهت میگم،الان بریم خونه.
تهیونگ : نه الان بگو.
کایرا : دادی اذیت میکنی بلیط میگیرم میرما،یونگی بچه هارو بده بقلم!.
یونگی : بفرمایید.
تهیونگ :باشه بعدابگو.
کایرا : از مامان بابا چخبر؟؟.
تهیونگ : خب...اونااخلاقشون بهتر شده ولی بعداز اینکه رفتی یذره مشکل پیدا کردن.
کایرا : چه مشکلی؟؟.
تهیونگ : همش فکر می کنن اینجایی وبا دیوار صحبت می کنن،مطمئنم از دیدنت خوشحال میشن.
گاهی وقتا یک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
فصل : ۱$
پارت : ۱۳$
ویو کایرا
امروز بلخره بعداز مدت ها قراره برگردم کشورم ولی نمیدونم واکنششون با دیدن بچه ها چیه،چون یونگی هم دوست داشت قبول کرد که نقش پدر بچه هارو بازی کنه.
یونگی : وسایل هارو جمع کردی؟؟.
کایرا : اره،فقط بروبیرون من به سونو شی✨ر بدم میام دیگه بریم.
یونگی : باشه پس با سوبین منتظرت میمونم بیرون.
کایرا به سونوش✨یر داد اومد بیرون وبه سمت فرودگاه رفتن،چنددقیقه بعد رسیدن تهیونگ منتظر کایرا ایستاده بود کایرا با تمام سرعت خودشو تو بغل تهیونگ گذاشت وگریه کرد.
کایرا : خیلی بدی هققق منو وقتی بیهوشم فرستادی خارج هققققق هقق دلم برات تنگ شده بود.
تهیونگ : منم دلم برات تنگ شده بود ابجی خوشگلم[لپش رو بوس کرد].
یونگی :سلام.
تهیونگ : سلام،بچه ها کین؟؟.
یونگی : بچه های کایرا.....و....م.....من.
تهیونگ : چیییی مگه میشه،من فرستادمت خارج راحت زندگی کنی بچه بیاری.
کایرا : داداش داستانش مفصله،حالا بهت میگم،الان بریم خونه.
تهیونگ : نه الان بگو.
کایرا : دادی اذیت میکنی بلیط میگیرم میرما،یونگی بچه هارو بده بقلم!.
یونگی : بفرمایید.
تهیونگ :باشه بعدابگو.
کایرا : از مامان بابا چخبر؟؟.
تهیونگ : خب...اونااخلاقشون بهتر شده ولی بعداز اینکه رفتی یذره مشکل پیدا کردن.
کایرا : چه مشکلی؟؟.
تهیونگ : همش فکر می کنن اینجایی وبا دیوار صحبت می کنن،مطمئنم از دیدنت خوشحال میشن.
گاهی وقتا یک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
- ۱۶۸
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط