چند شاتی از کوک

*********************
ساعت دوازده:
بورام ویو:درخاب نازم بودم ک گوشیم زنگ خورد هان جی بود(اسمای الکی ک از خدم در میارم جالب نی؟)
(نکته:بگم ک عینجا ا.ت خونه ی جدا برا خودش دارع و کوکیم رلشه)
جواب دادم:(علامت بورام+علامت هان جی&)
+دِه هان جیا؟(بله هان جی؟)
&انیو اونیییی(سلام عاجییی)
+انیو(سلام)
&یاا ویرهههه؟ کینچانا؟(یااا تو چتهههه؟خوبی؟)
+ایگو کینچانا کینچا(ایگو خوبم خوبم)(عم اگ عین قسمتو غلط نوشتم بیخشین دوزتان چن یادم رفده بود معنیه ایگو چی میشع ول یچزی ت مایه هایه خدای منو عین حرفا بود عون قسمتیم ک میگف خوبم مطمعن نیسم درس ترجمه کردع باشم پس صاری اگ اشتب بود)
&هوم تازع از خاب بیدار شدی؟
+عاره توچی؟
&من سحر خیز بودم ساعت یازده بیدار شدم
+بهبه ی کف مرتب واسه تو
&حیحححححح
&بورام عاجیی جونمممم
+بعله؟
&امروز تولد یجیه(یجی خاهر هان جیه)
+ععععع مبارککککک
&سالایه قبل ک نیومدی میشع امسالو بیای
؟لطفا فقط ایندفه
+عاخه کوک.......نذاشت بقیه ی حرفمو بگمو گفت:
&یاااا عونو ولش کن از همه چی دیگه دارع منعت میکنه شوهرت ک نیس رلته اصنم شوهرت لاسه حق نداراه اصن،.......عین دفه من نذاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم
+باشه حالا خبرشو تا ده دیقه دیگ بت میدم
&باش ولی بیایااااا
+بزا فک کنم
&باشه
+دوصت دارم
&منم
+بایییییی
&باییییی
بعد از قطع کردن نشستم و فکر کردم
اخه نمیشه که بدون اجازه گرفتن ازش...... ولی نه هان جی راست میگه قرار نیست کل زندگیه من به اون وابسته باشه اون که شوهرم نیست دوست پسرمه اصلا بهش خبرم نمیدم تا حالش سر جاش بیاد .........ولی نکنه مثل دفعه ی قبل.....نه بابا بوارم چی زر میزنی ساکت هیچی نگو فکرم نکن
فکرایه اضافیو گذاشتم کنارو به سمت دستشویی رفتم کارایه لازمه رو انجام دادمو وقتی بیرون اومدم گوشیمو ورداشتم و به هان جی زنگ زدم
&الووووووووو اونیییییی چیی شدددد؟
+ایگو گوشمو کر کردیییی
&حالااا بگووو چیی شدددد
+متاسفم......
&نمیای؟(ناراحت)
+متاسفم ولی قراررههههه بیامممممم
&(جیغغغ همراههه خوشحالییی)
+یااااااااااا گوشمممم(خنده)
&اونیییی سارانهیه(اجییییی دوستتت دارممممم)
+منممم
+خو دیه برم اماده شم برم خرید بیام
&باششههههه
+بایییی
&باییی
بلافاصله بعد از قطع کردنش پاشدم یه دوش سی مینی گرفتم اومدم بیرون لباس پوشیدم ارایش کردم رفتم یچزی خورومو کیفمو همراه با گوشیم ورداشتمو از خونه رفتم بیرون به سمت بازار
**داخل بازار**
چیزایه خوبی داشت اولش به سمت لباس فروشی رفتم چندتا لباس گرفتمو بعد به سمت لوازم ارایش فروشی رفتم اونجاهم لوازمایه مورد نیازمو گرفتمو رفتم کادو بگیرم او اونحایی که یجی هشت سالشه فکر کنم اسبابازی دوست داشته باشه
رفتم یه خرس گنده با یدونه از این باربیا گرفتم
دیگه جا نداره ساری بیشتر بنویسم پر میشه
دیدگاه ها (۳)

Love youپارت دوازدهمسرم بدجور درد میکرد بزور چشمامو باز کردم...

عشق خیانت انتقام

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part4خندیدم_خب پس پاشو بیا تو تا بچت...

«𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸»« پارت : ۲ » بالاخره وقت تعطیلی کافه رسید و...

رمان عشق ممنوع

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

{عشق فراموش شده}[P8]یوری خنده ریزی کرد. مرد دهن باز کرد چیزی...

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟭𝟮@هعی اومیدوارم که خوشبخت شین -هومتهیونگ رفت -انگار روم...

من عاشق یک مافیا شدم Part 2#جونگکوکجونگکوک :هر چی ام که شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط