👑 پارت یازدهم | گفت‌وگویی پشتِ پنجره

👑 پارت یازدهم | گفت‌وگویی پشتِ پنجره

صبح روز بعد، قصر آرام‌تر از همیشه بود.
لیانا در باغ قدم می‌زد که صدای جنگکوک را شنید.
— صبح بخیر.
لیانا برگشت.
— شما از کجا پیداتون شد؟
جنگکوک لبخند زد.
— من اینجا زندگی می‌کنم.
— درست می‌گید. یادم رفته بود.
— بعد از نامزدی با ولیعهد، هنوز هم با من رسمی حرف می‌زنید؟
— شما هنوز هم ولیعهدید.
— و نامزد شما.
لیانا مکث کرد.
— این قسمت رو هنوز دارم بهش عادت می‌کنم.
جنگکوک کنار او راه افتاد.
— من هم.
— واقعاً؟
— بله.
— فکر می‌کردم شما به همه‌چیز عادت دارید.
— نه به همه‌چیز.
— مثلاً؟
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— به حضور شما.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— این یعنی خوب یا بد؟
— هنوز تصمیم نگرفته‌ام.
لیانا خندید.
— شما خیلی از این جمله استفاده می‌کنید.
— چون جواب خوبی برای خیلی از سؤال‌های شماست.
— پس من سؤال زیاد می‌پرسم؟
— خیلی.
— و اذیتتون می‌کنه؟
— بعضی وقت‌ها.
— پس چرا هنوز کنار من راه می‌رید؟
جنگکوک ایستاد.
لیانا هم ایستاد.
— چون...
چند ثانیه سکوت کرد.
— چون وقتی نیستید، قصر خیلی ساکت می‌شه.
لیانا آرام لبخند زد.
— اعلیحضرت...
— بله؟
— فکر کنم این اولین جمله‌ی قشنگی بود که از شما شنیدم.
جنگکوک لبخند زد.
— پس بهتره بهش عادت کنید.
— چرا؟
— چون شاید بیشتر بشنوید.
لیانا با شیطنت گفت:
— یعنی دارید قول می‌دید؟
— شاید.
— باز هم «شاید»؟
جنگکوک خندید.
— فعلاً همین رو دارم.
لیانا هم خندید.
اما درست در همان لحظه، صدای زنگ‌های قصر بلند شد.
لیانا پرسید:
— این صدا برای چیه؟
جنگکوک به سمت قصر نگاه کرد.
— جلسه‌ی شورای سلطنتی.
— و شما باید برید؟
— بله.
لیانا لبخند زد.
— پس بروید.
جنگکوک چند قدم برداشت، اما برگشت.
— لیانا؟
— بله؟
— امشب وقت دارید؟
— برای چی؟
— یک جشن کوچک در باغ برگزار می‌شه.
لیانا لبخند زد.
— و شما می‌خواید با من برقصید؟
جنگکوک گفت:
— شاید.
لیانا خندید.
— پس جواب من هم شاید.
جنگکوک لبخند زد و رفت.
لیانا چند لحظه همان‌جا ایستاد.
بعد آرام زیر لب گفت:
— این مرد داره خطرناک می‌شه...
اما لبخندش هنوز روی لب‌هایش بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 24یک هفته بعد، وسایل سفر آماده شده ب...

part 18

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

قسمت بیست و پنج

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط