داستانک مهرمادرانه

❤️مهر مادرانه

🌸چشم های آسمان بارانی شده بود. دانه های باران شلاق وار بر سقف خانه می کوبیدند. سماور قدیمی نقره ای گوشه اتاق غل غل می کرد.

🍃مریم خیره به شعله های آبی شومینه به خود می لرزید. سرفه های خشک گلویش را می خراشید. مادر پتو را دور مریم محکم کرد. تشک را نزدیک شومینه پهن کرد. گفت:« عزیزم دراز بکش.» مریم بلند شد. چشمانش سیاهی رفت. استخوان هایش مثل چوب خشک شده بودند. مادر قبل افتادن مریم زیر بغلش را گرفت. مریم را خواباند. دست روی پیشانی مریم گذاشت؛ مثل کوره داغ بود. مریم آب گلویش را با اخم و فشردن چشم هایش قورت داد.

🌸مادر دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. پدر مریم مأموریت بود و مادر نمی دانست دست تنهایی چه کار کند. او به آشپزخانه رفت و برای مریم سوپ پخت. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. رشته های باران زیر نور چراغ برق مثل رشته های نقره ای می درخشیدند. با خودش گفت:« اگه تب مریم پایین نیاد، چطوری دکتر ببرمش؟»

🍃کنار مریم نشست. صورت مریم سرخ شده بود. دوباره دست روی پیشانی اش گذاشت. تبش بالاتر رفته بود. سلول،سلول بدن مادر مثل قلب دونده ها به تپش افتادند. مادر لبخندی بر لب نشاند. مریم را به خود تکیه داد. چند قاشق سوپ به مریم خوراند؛ اما مریم هر چه خورد را قی کرد.

🌸رنگ پریده مریم و سرد شدن دست هایش، لرز بر اندام مادر انداخت، به سمت در خانه دوید. چادر به سر کشید و سراغ همسایه اش رفت. فائزه زن همسایه در را باز کرد. مادر اشک ریزان گفت:« فائزه جون! بچم داره از دستم میره؛ کمک کنید.» فائزه و شوهرش با ماشین قدیمی و خراب خود آنان را به بیمارستان رساندند.

🍃مریم در بیمارستان بستری شد. دو شب در تب می سوخت. مادر مثل پروانه دور مریم می چرخید. خواب با چشمانش قهر بودند. زیرچشم هایش گود افتاد.

🌸مریم چشم هایش را بعد از دو روز باز کرد. مادرش را دید. سرش را روی تخت گذاشته و‌خوابش برده بود. مریم با دستان بی جانش دست مادرش را بلند کرد و بوسید.

#ارتباط_با_فرزندان
#داستان

🆔 @tanha_rahe_narafte
دیدگاه ها (۱)

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

.....پارت ششم....

مادری روی زمین نشسته تا هم‌قد دست‌های پسرش شود.آب را که روی ...

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

•~رمان پشت شیشه‌های مات~•Part ۲💜:فرکانسِ امنبوی قورمه‌سبزیِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط