{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(Part21)

15 سال دروغ..
فصل دوم..
{بعضی از مرگ ها..شاید برایشان گریه نکردم
..ولی در دل خود میخواستم فریادی سر دهم.. اوپا چرا مردی؟}
ساعت:12:10
"دل خوشی ندارم با خانوم ها بجنگم" دور هم میچرخیم و بعد به سمتم حمله ور میشود سرم را پایین می آورم وبه کمک جادو اواو را از روی شانه ایم به سمت دیگر پرتاب میکنم .وصدای تالاپ افتادن محکمی روی آب میشنوم.خنجر را جیب مخفی ام جا میدهم فورا بلند میشود و به من مشت میزند مشتش بسیار محکم بود جوری که دهانم پر خون میشود منم چند مشت به فکش میزنم... مشت هایی که پرتاب میشوند سرهایی که بالا پایین میشوند پاهایی که پیچ میخورند..داریم هم را تیکه پاره میکنیم وحشیانه خونین از نوعی جادو عجیب استفاده میکند ریسمان هایی سیاه تاحالا همچین چیزی را ندیده ام چیزی نوک تیز در دستانش میبینم او م سلاح داد! فورا خنجر م را بیرون میاورم و میخواهم که در دستانش فرو کنم ولی به جای اینکه خنجر در دستانش فرو برود از آن رد میشود چی این خیلی عجیب بود ونگاهی به دور و اطراف می اندازم اون غیب شده کجاست؟ من هیچ چیز لعنتی راجب اینجا نمیدونم ولی میدونم نمی تونم از جادو استفاده کنم! توی این چند دقیقه خیلی تلاش مردم ولی نشد! با چاقویی تیز کنار دست چپم کمی بریده میشود ناله ای خفه میکنم و فورا به سمت اون طرف میپرم ولی هیچکی اونجا نیست دوباره همین اتفاق می افتد می خندد دیوانه وار ولی خودش معلوم نیستمیگویو"می دونی پرنسس من عاشق این حس ها هستم ترس تعجب"و پیدا میشود خنجرم را به سمتش پرتاب میکنم ولی خنجر دوباره ازش رد میشود تفی رو زمین میریزم"لعنت بهت" و حدود8 تا جونگ هی دور برم پیدا میشوند به همی آنها نگاه میکنم دیگر یکی از خنجر هامو از دست داده ام نمی دانم کدامشان واقعی است اینجا چه خبره؟ یکی یشان از پشت لگدی به میزند میچرخم ومیبینم همیشان بهم لبخندی احمقانه زده اند با اون پرسینگ وسط لبش که میخوام بکنمش الان نمی دانم کدامشان را نشانه بگیرم فقط یک خنجر دیگر دارم دور خودم میچرخم نزدیک تر میشوند به قصد کشتن دورم را میگیرن با شمشیر هایشان. جونگ هی کدومه کدوم رو میتونم بکشم؟اصلا میشه کشتشون؟ گفتنش راحت تر از انجام دادنشه اون میتونه به من آسیب بزنه ولی من نمیتونم و این خیلی بده! همیشان درحالی که میخندن میگویند"من دارم از ترست لذت میبرم لتیشیا"دانه ای عرق از صورتم پایین می آیند و به تمام جونگ هی ها نگاه میکنم ونگاهم روی یکیشون ثابت می ماند پیدات کردم جونگ هی! او با خنده میگویو"می دونی اگه ب این خنجر زخمی بشی چی میشه؟نمیتونی خودتو ترمیم کنی" به سمت حمله ور میشوند و منخنجرم را به سمت او پرتاب میکنم ودرد وحشناک وسوزناکی حس میکنم جونگ هی ها ناپدید مشوند وفقط او میماند که روی زمین می افتد و پاهایش که خنجر داخلش است را میگیرد بدون لحظه ای تعلل روی پاشنه پا میچرخم و فرار میکنم از پله های تالار بالا میروم درحالی که درد شکم دارد من را میکشد چشمانم سیاهی میروند بدنم میلرزد قدم هایم صبر میشوند و بهسالون اصلی بال های سیاه میرسم خوبه هیچکس اینجا نیست در را باز میکنم و از همه ی پله ها پایین میروم نمی دنم در کجای مدرسه قدم برمیدارمآخرش میشینم میدانم وضعیتم وخیم است کلی خون از بدنم بیرون رفته و..جای زخم خوب نمیشود! لباس ازش متنفرم دکمه های کت سیاهم را باز میکنم آن را پاره میکنم نگاهی به جای خنجر می اندازم دارد من را میکشم کل پوست واستخوانم دارد از درد میسوزد لباس سفید و دکمه دارم را نیز باز میکنم و و آن را پاره میکنم و زخم را میبندم..پلک هایت رو باز کن نخواب اما این پلک ها دارن بهم خیانت میکنن مانند سرب سنگین مطمئنم اگر بخوابم دیگر بیدار نمیشوم ...صدای قدم هایی می آید چشمانم را باز میکنم کی آنها را بستم؟..ادامه داد...
دیدگاه ها (۱۶)

Forced love

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۸✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

پسر بد (60)

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

پارت ۱۹۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط