بازی تلخ تکرار)p18

#part_18

کاترین

تمام اون روز رو با کالین حرف زدیم.
درباره همه چیز.
قراری که امروز با لونا داشتم رو هم کنسل کردم گرچه خیلی سخت بود لونا رو قانع کنم اما موفق شدن
دیگه خیلی دیر شده بود
وقتی شب از کالین خداحافظی کردم، یه حس سبکی داشتم. انگار که دوباره متولد شده بودم،اما این حس زیاد طول نکشید. وقتی رسیدم خونه، با اخم‌های درهم بابا روبه رو شدم.
–کجا بودی؟
با لحن سردی پرسید.
با حفظ خونسردی جواب دادم : خونه دوستم.
–چه دوستی؟ خونه لونا که نبودی،مگه به غیر از اون دوسته دیگه‌ای داری؟من که اینطور فکر نمیکنم
–دارم
سعی کردم صدام رو کنترل کنم،نمی‌خواستم بحث کنم.
–بهتره حواست به رفت و آمدت باشه. تو باید مسئولیت‌پذیر باشی.
اینو گفت و بدون اینکه منتظر جواب بمونه رفت بالا
یه نفس عمیق کشیدم،این زندگی داشتدیوونم می‌کرد.

کاترین(صبح)
صبح روز بعد، وقتی داشتم صبحانه می‌خوردم، گوشیم زنگ خورد. شماره لونا بود
جواب دادم که با لحن شاکی‌ای گفت :کجایی؟ چرا نیستی؟دیروزم که منو پیچوندی
–کجا باشم؟ خونم دیگه حال ندارم
&آماده شو دارم میام بریم خرید
–لونا حوصله ندارم یکم خستم
–خسته؟چرت نگو،بلند شو حاضر شو نیم ساعت دیگه اونجام
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، قطع کرد.
نمی‌شد بهش نه گفت،یجورایی زورگو بود، اما مهربون،می‌دونستم که فقط می‌خواد حالمو خوب کنه.
نیم ساعت بعد، صدای زنگ در اومد. لونا با یه لبخند گشاد وارده خونه شد
–بدو بدو وقت نداریم
دستمو گرفت و کشید بیرون.
تمام روز رو با لونا گشتیم، خرید کردیم و توی کافه‌ها چرخ زدیم.
شب وقتی منو رسوند خونه گفت:فردا شب یه مهمونی هست باید بیای.
–مهمونی؟ نه حوصله ندارم
–نه دیگه نه نداریم! باید بیای. بهت خوش می‌گذره. یه کم حال و هوات عوض میشه
–ولی...
–هیچ ولی‌ای نداره! فردا ساعت ۸ میام دنبالت خودتو آماده کن
دیدگاه ها (۰)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:9ویو «سلین»&دخترم میخواستم یه چیز...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

بچه هایه موضوعی هست که میخوام بهتون بگممن از 1 مهر دیگه تا س...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 15مینهو پشت میز نشسته بود و به مدار...

‏🐶[۱۱:۵۶ به وقت کره]دیگه اکتبر شد...باز دارم یه بار می‌خوابم...

آخرین مرگ

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط