🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 15
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 15
مینهو پشت میز نشسته بود و به مدارک مرگ مادرش خیره شده بود. پایین آخرین برگه، امضای پدرش دیده میشد.
مینهو: چرا، پدر؟ چرا مادر من؟
با عصبانیت پرونده را روی میز انداخت. تمام عمرش فکر میکرد پدر لونا قاتل مادرش است، اما حالا حقیقت چیز دیگری بود.
در همین لحظه، لونا وارد اتاق شد.
لونا: مینهو؟ چی شده؟
مینهو: برو بیرون!
لونا کاغذ روی زمین را برداشت و با دیدن امضا خشکش زد.
لونا: این امضای پدرته... یعنی خودش دستور مرگ مادرت رو داده؟
مینهو جواب نداد.
لونا: مینهو... متأسفم.
مینهو: ترحم تو رو نمیخوام!
لونا: من بهت ترحم نمیکنم! میدونم چه حسی داره وقتی میفهمی کسی که بهش اعتماد داشتی، بهت دروغ گفته.
مینهو روی صندلی نشست و سرش را میان دستهایش گرفت.
مینهو: تمام این سالها دنبال قاتل مادرم بودم. فکر میکردم اگه پیداش کنم، بالاخره آروم میشم... ولی قاتلش پدر خودم بوده.
لونا آرام کنارش نشست.
لونا: لازم نیست همین امشب تصمیمی بگیری.
مینهو به او نگاه کرد.
مینهو: چرا هنوز اینجایی؟
لونا: چون نمیخوام وقتی حالت بده، تنها بمونی.
مینهو چند لحظه به او خیره ماند.
مینهو: تو همیشه باهام دعوا میکنی، بهم جواب پس میدی و اعصابم رو خرد میکنی...
لونا: خب، ممنون بابت این تعریف قشنگ!
مینهو لبخند کمرنگی زد.
مینهو: ولی وقتی کنارمی، برای چند دقیقه یادم میره چقدر از همهچیز متنفرم. وقتی نیستی، خونه زیادی ساکته. وقتی دیر میکنی، نمیتونم روی کارم تمرکز کنم...
مکث کرد و ادامه داد:
مینهو: نمیدونم با من چی کار کردی، لونا. فقط میدونم دیگه نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
لونا آرام صدایش زد:
لونا: مینهو...
مینهو سریع بلند شد.
مینهو: فراموش کن چی گفتم. خستهام.
لونا لبخند کوچکی زد.
لونا: باشه، آقای رئیس.
وقتی لونا بیرون رفت، مینهو دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت:
مینهو: لعنتی... چرا فقط تو میتونی اینطوری منو به هم بریزی؟
---
صبح روز بعد ـ آشپزخانه
لونا وارد آشپزخانه شد و دید مینهو برایش قهوه آماده کرده.
لونا: این دیگه چیه؟
مینهو: قهوه. فکر کردم شاید با خوردنش کمتر حرف بزنی.
لونا خندید.
لونا: معلومه که عاشقمی!
مینهو نزدیک بود قهوهاش را بریزد.
مینهو: میخوای همین الان از این خونه بندازمت بیرون؟
لونا: نه، ممنون! هنوز باید بفهمم چرا شوهری که ازم متنفره، هر روز برام قهوه درست میکنه!
مینهو نگاهش را دزدید، اما نتوانست لبخندش را پنهان کند.
لونا هنوز نمیدانست که پشت غرور سرد مینهو، احساسی در حال شکل گرفتن است که خودش هم از پذیرفتنش میترسد.
ادامه دارد... 🖤
مینهو پشت میز نشسته بود و به مدارک مرگ مادرش خیره شده بود. پایین آخرین برگه، امضای پدرش دیده میشد.
مینهو: چرا، پدر؟ چرا مادر من؟
با عصبانیت پرونده را روی میز انداخت. تمام عمرش فکر میکرد پدر لونا قاتل مادرش است، اما حالا حقیقت چیز دیگری بود.
در همین لحظه، لونا وارد اتاق شد.
لونا: مینهو؟ چی شده؟
مینهو: برو بیرون!
لونا کاغذ روی زمین را برداشت و با دیدن امضا خشکش زد.
لونا: این امضای پدرته... یعنی خودش دستور مرگ مادرت رو داده؟
مینهو جواب نداد.
لونا: مینهو... متأسفم.
مینهو: ترحم تو رو نمیخوام!
لونا: من بهت ترحم نمیکنم! میدونم چه حسی داره وقتی میفهمی کسی که بهش اعتماد داشتی، بهت دروغ گفته.
مینهو روی صندلی نشست و سرش را میان دستهایش گرفت.
مینهو: تمام این سالها دنبال قاتل مادرم بودم. فکر میکردم اگه پیداش کنم، بالاخره آروم میشم... ولی قاتلش پدر خودم بوده.
لونا آرام کنارش نشست.
لونا: لازم نیست همین امشب تصمیمی بگیری.
مینهو به او نگاه کرد.
مینهو: چرا هنوز اینجایی؟
لونا: چون نمیخوام وقتی حالت بده، تنها بمونی.
مینهو چند لحظه به او خیره ماند.
مینهو: تو همیشه باهام دعوا میکنی، بهم جواب پس میدی و اعصابم رو خرد میکنی...
لونا: خب، ممنون بابت این تعریف قشنگ!
مینهو لبخند کمرنگی زد.
مینهو: ولی وقتی کنارمی، برای چند دقیقه یادم میره چقدر از همهچیز متنفرم. وقتی نیستی، خونه زیادی ساکته. وقتی دیر میکنی، نمیتونم روی کارم تمرکز کنم...
مکث کرد و ادامه داد:
مینهو: نمیدونم با من چی کار کردی، لونا. فقط میدونم دیگه نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
لونا آرام صدایش زد:
لونا: مینهو...
مینهو سریع بلند شد.
مینهو: فراموش کن چی گفتم. خستهام.
لونا لبخند کوچکی زد.
لونا: باشه، آقای رئیس.
وقتی لونا بیرون رفت، مینهو دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت:
مینهو: لعنتی... چرا فقط تو میتونی اینطوری منو به هم بریزی؟
---
صبح روز بعد ـ آشپزخانه
لونا وارد آشپزخانه شد و دید مینهو برایش قهوه آماده کرده.
لونا: این دیگه چیه؟
مینهو: قهوه. فکر کردم شاید با خوردنش کمتر حرف بزنی.
لونا خندید.
لونا: معلومه که عاشقمی!
مینهو نزدیک بود قهوهاش را بریزد.
مینهو: میخوای همین الان از این خونه بندازمت بیرون؟
لونا: نه، ممنون! هنوز باید بفهمم چرا شوهری که ازم متنفره، هر روز برام قهوه درست میکنه!
مینهو نگاهش را دزدید، اما نتوانست لبخندش را پنهان کند.
لونا هنوز نمیدانست که پشت غرور سرد مینهو، احساسی در حال شکل گرفتن است که خودش هم از پذیرفتنش میترسد.
ادامه دارد... 🖤
- ۱۲۸
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط