دهکده جادویی بانگو پارت ۱۰
رامپو بر میگرده
دعوا شده. یه پسر بچه حواس پرت به یه مرد خورده
پسر بچه:خیلی متاسفم
مرد یقه شو میگیره معذرت خواهی به درد عمت میخوره
تو ذهن رامپو :
الان چیکار میتونم براش کنم؟ یه وسیله یه راه حل _
رامپو یه تور بر میداره و از عمد عینک مرد رو رو زمین میندازه
مرد:چه غلطی کردی؟
رامپو :ببخشید میخواستم اون پروانه رو بگیرم ( فکر کنم نامفهومه ولی خب
با اون تور ها که باهاش حشره میگیرن عینک یارو رو انداخت که فرار کنن)
دست پسر رو میگیره و فرار میکنه
_اهای کجا داری میبریم؟
رامپو :فعلا فقط بدو
فرار میکنن و پشت چنتا درخت قایم میشن
رامپو:خب فکر کنم گممون کرد تو خوبی؟
پسر نفس نفس زنان:اره ممنون کمک کردی
رامپو:چیز خاصی نبود
پسر با دستپاچگی:سر تا پات رو برگ برداشته
رامپو تازه متوجه میشه و خندش میگیره ( ولی تصور این صحنه///)
رامپو :عوضش خوش گذشت
پسر با خجالت:ام چیزه اسم من پوعه
_منم رامپو عم.
از اونطرف فوکوزاوا :
رامپو کجاست؟ نکنه بلایی سرش اومده؟ گم شده؟ اون معمولا به سختی میره بیرون چه اتفاقی افتاده؟
یهو در خونه باز میشه
رامپو :من اومدم
فوکوزاوا:خیلی دیر کردی چیزی شد_
نگاهش میوفته به رامپو که سر تاپا برگ چسبیده بهش
_همه جات برگ چسبیده که
رامپو با خنده شیطنت امیز:بیخیال! سخت نگیر خیلی کیف داد
فردا صبح :
رامپو با عجله غذاشو تموم کرد
فوکوزاوا:چیزی شده؟
رامپو بدو بدو میره بیرون
:پو کوووون بدون من نروووو!!
فوکوزاوا:پس بلاخره دوست پیدا کرده
دعوا شده. یه پسر بچه حواس پرت به یه مرد خورده
پسر بچه:خیلی متاسفم
مرد یقه شو میگیره معذرت خواهی به درد عمت میخوره
تو ذهن رامپو :
الان چیکار میتونم براش کنم؟ یه وسیله یه راه حل _
رامپو یه تور بر میداره و از عمد عینک مرد رو رو زمین میندازه
مرد:چه غلطی کردی؟
رامپو :ببخشید میخواستم اون پروانه رو بگیرم ( فکر کنم نامفهومه ولی خب
با اون تور ها که باهاش حشره میگیرن عینک یارو رو انداخت که فرار کنن)
دست پسر رو میگیره و فرار میکنه
_اهای کجا داری میبریم؟
رامپو :فعلا فقط بدو
فرار میکنن و پشت چنتا درخت قایم میشن
رامپو:خب فکر کنم گممون کرد تو خوبی؟
پسر نفس نفس زنان:اره ممنون کمک کردی
رامپو:چیز خاصی نبود
پسر با دستپاچگی:سر تا پات رو برگ برداشته
رامپو تازه متوجه میشه و خندش میگیره ( ولی تصور این صحنه///)
رامپو :عوضش خوش گذشت
پسر با خجالت:ام چیزه اسم من پوعه
_منم رامپو عم.
از اونطرف فوکوزاوا :
رامپو کجاست؟ نکنه بلایی سرش اومده؟ گم شده؟ اون معمولا به سختی میره بیرون چه اتفاقی افتاده؟
یهو در خونه باز میشه
رامپو :من اومدم
فوکوزاوا:خیلی دیر کردی چیزی شد_
نگاهش میوفته به رامپو که سر تاپا برگ چسبیده بهش
_همه جات برگ چسبیده که
رامپو با خنده شیطنت امیز:بیخیال! سخت نگیر خیلی کیف داد
فردا صبح :
رامپو با عجله غذاشو تموم کرد
فوکوزاوا:چیزی شده؟
رامپو بدو بدو میره بیرون
:پو کوووون بدون من نروووو!!
فوکوزاوا:پس بلاخره دوست پیدا کرده
- ۱.۹k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط