{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•]عمارت عشق [•]

[•]عمارت عشق [•]
"Part number 25"
از دست همه شاکی بود، کسی رو اعصابش راه میرفت داد میزد.
دیگه اون دازای خوش‌برخورد نبود؛ یوری هم که...شبا دیر میومد، بعضی شبا نمیومد.(اراشی: خب یه هرزه معلومه که اینطوریههههه هرشب زیر یکیه...)
خبری از هومیکو نبود.
دیگه چویا نبود که آرومش کنه؛ نه هومیکویی بود که بگه "مرد هم اینقدر افسرده؟ پاشو پسر!"
نه کس دیگه ای...
_«چه گناهی کردم که به این روز افتادم...»
در اتاقش با شدت باز شد.
"دازای...دازای ساما!!! پدرتون!!!"
_«چی شده؟!»
"پدرتون...پدرتون چاقو خوردن!!!!"
_«الان میام!»
سریع بلند شد و همراه اکوتاگاوا رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_«نه...نه...نه...نههههه!!!!»
"دازای ساما؟"
_«زهرمار !!!! خفه شو !!»
"متاسفم !"
_«کنجی سان؟ پدر؟ بیدار شو!»
میدونست فایده ای نداره.
پدرش مرده... ولی کی کشتش؟
"شاید من کشتم!"
یه زن با موهای بلند ولی صورت با ماسک اونجا بود.
_«کار تو بود؟»
"شاید...توکه علاقه ای به داشتن پدر نداشتی، گفتم کارتو راحت کنم!"
_«شاید دوستش نداشتم ولی پدرم بود !»
"بای بای!"
با ناز و عشوه گفت و راهشو گرفت و رفت.
_«چطور اینقدر راحت میری؟ نمیترسی تیراندازی کنم؟»
"تو منو نمیکشی...این یه حقیقته!"
_«ذهنمو خوندی ولی دفعه ی بعدی تو کار نیست !»
"سوژه ی بعدیم چویاست!"
_«بهش نزدیک نشو...بد میبینی !»
"به درک"
راهشو گرفت و رفت...صدای قدم هاش محو شد.
چند نفرو صدا کرد تا جسد پدرشو ببرن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"یعنی چی؟"
"یعنی دیگه نمیخوام...نگه داشتن سازمان سخته!"
"نگهش نداری به هدفت نمیرسی نابغه!"
"میدونم...!!"
"ولی باید اونو بکشی!"
"پدرش کافی نیست...یه ادم مهمتر..."
"دوس دختر سابقش؟"
"آفرین !"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیر دوش حموم بود، شاید این کار از خستگیش کم میکرد.
شیر اب رو بست و رفت سمت در...بیرون اومد و حوله‌ش رو برداشت و تنش کرد و خودشو انداخت رو تخت.
_«چه گناهی کردم؟ اول مامانم...بعد جسیکا...بعد هینا...حالا هم کنجی...چرا؟...»
نگاهی به بدنش انداخت.
ـ«لعنت بهم...چرا همچین قیافه ای به من داده شده؟»
نفسشو بیرون داد.
نگاهش به کتابی که چویا از کتابخونه برداشته بود افتاد.
ـ«این مال چویاست؟»
برش داشت و بازش کرد.
ـ«موضوش چیه؟»
شروع کرد به خوندن...
_«گاهی انسان ها عصبانی میشوند، شاید این کار دل انهارا خالی کند اما فرد دیگر چه؟»
ادامه؟!
دیدگاه ها (۰)

بوسه ی اجبار پارت دوم

روباه کوچولوی من پارت بیست و سه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا لب...

رمان سوم پارت هشتم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا صبح وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط