{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
-------------------------
حادثه ای تاسف بار و عبرت انگیز
داستانی واقعی که توسط یک شیخی که مرده شور بود این داستان را در حالی خودش با چشمان خود دیده برای ما تعریف کرد بدون ذکر نام جای و مکانی که این حادثه رخ داده باشد.تا خویشاوندان فردی که مرده ناراحت نشوند و فقط این واقعه را برای عبرت من و تو مسلمان حاضر شد تعریف کند.
ماجرا از این جا شروع شد که یک جوانی را که فوت کرده بود برای غسل و کفن کردن او را به غسل خانه آوردن تا اورا غسل کرده و اورا آماده خواندن نماز جنازه و دفن بکنند.شیخ میگویید وقتی که جوان را برای غسل کردن بردیم میخواستیم لباس های اورا از بدن خارج کنیم اما از بس که لباس های تنگ و اندامی بود نتوانستیم آنهارا از بدنش خارج کرده و مجبور شدیم با قیچی لباس هایش را برش داده و شروع به غسل کردن او شویم.اما ماجرا از آنجا شروع شد که وقتی سربندی که هنگام مرگ بر سرش بسته بود باز کردیم وقتی که سربند را باز کردیم بوی بسیار بدی و تهوع آوری که حال هر انسانی را به هم میزد تمام اتاق این بو بد گرفته بود و ما برای اینکه راحت تر او را غسل بدیم مجبور شدیم که به دستمال های خود عطر زده و جلوی بینی گرفته و اورا غسل بدیم اما هر کاری کردم نتونستم این بوی بد را دفع کنم مرده را ده بار شستم اما هر بار که اورا میشستم بویش کم که نمیشد شدیدتر هم میشد. آخر مجبور شدم تمام عطرهایی که موجود بود را بر سر مرده خالی کنم تا حداقل بویش کمتر شود اما فایده ای نداشت.یکی از خویشاوندان مرده در بیرون از اتاق که چند تن از دیگر خویشاوندان این مرده بودند سروصدا میگردند. که این دیگر چه شیخی است که مرده میشوید در حالی که خودش آدمی سیگاری است و بو میدهد.وقتی که من از اتاق بیرون آمدم سروصدایش بیشتر شده من هم دستش را گرفته و اورا به اتاق بردم تا متوجه بوی بد مرده شوند وقتی اورا داخل اتاق کردم یک لحظه هم طاقت نیاورده و زود بیرون آمد تا اینکه از من معذرت خواهی کرد و گفت:اجازه بدین برم تا به همه ی مردم بگم که بوی بد بوی مرده بوده نه چیز دیگر اما من به او اجازه ندادم و گفتم که من چندین سال است که مرده شور و تا به حال آبروی هیچ کس را نبرده و این بار هم اجازه این کار را نه میدهم.پس از کفن کردن نوبت نماز جنازه رسید یکی از نزدیکان مرده آمدوگفت:نماز جنازه را داخل مسجد میخوانیم اما من گفتم:نمیتوانی همین کاری بکنیم چون جنازه بوی بسیار بدی میدهد و این بی احترامی به مسجد است.اما آنها قبول نمیکردند تا اینکه من گفتم برویم از امام جماعت بپرسیم او بین ما قضاوت میکند.ما از امام جماعت پرسیدیم او هم با من هم نظر بود تا اینکه وقت نماز جنازه رسید اما به علت اینکه جنازه بوی بسیار بدی میدهد کسی حاضر نشد نماز جنازه به روی آن جنازه بخواند.من به زور چند نفر که حدودا به پنج نفر رسید جمع کرده و نماز جنازه را خواندیم .پس از خواندن نماز جنازه ما حاضر شدیم تا اورا به داخل قبر ببریم.وقتی اورا داخل قبر کردیم به چیز عجیبی برخورد کردیم سبحان الله وقتی ما سر اورا به سمت قبله کردیم به یک بار متوجه شدم که پاهای او به طرف قبله شده و سرش طرف دیگر یعنی جای سر و پاهای او عوض میشد من چندین بار این کار را تکرار کردم اما هر بار که این کار را میکردی. دوباره همان اتفاق می افتاد.سرش خلاف جهت قبله بود و پاهایش به طرف قبله برادرش از دیدن این حالت برادرش حالش به هم می خورد و غش میکند من هم حالم زیاد خوب نبود.نتیجه گرفتم که باید به یک عالم بزرگ زنگ بزنم تا ماجرا را به برایش تعریف کرده تا مرا راهنمایی کند.وقتی که به او زنگ زده و همه ی اتفاق های عجیبی که روی داده بود را تعریف کردم.آن عالم بزرگوار به خاطر کارهایی که من انجام داده بود عصبانی شده و گفت:ای شیخ میخواهی چکار کنی میخواهی نعوذ بالله با خدا بجنگی وقتی که مرده در حالتی که بو میداد تو باید اورا سه بار شسته و اگر بازهم آن بو نرفت تو حق نداشتی که اورا ده بار غسل بدهی چون خداوند با این کارش میخواست اورا مایه عبرت دیگران قرار دهد.وقتی کسی نمیخواست بر او نماز جنازه بخواند تو حق نداشتی بزور مردم را وادار به خواندن نماز جنازه بر او کنی شاید این امر خداوند بوده است والان هم که حکم خداوند است که او این گونه در قبر باشد تو حق نداری بیشتر از دخالت کنی چون فایده ای ندارد پس او را همان گونه که است بر رویش خاک بریز منم هم همین کار را کردم پس از اتمام خاکسپاری من پیش برادرش رفته و به او گفتم که مگر برادرت چه گناهی انجام داده که اینگونه غضب خدا را بر انگیخته او مقاومت کرده و پاسخ نمیداد تا اینکه من اصرار کرده و گفتم میخواهم درس عبرتی برای من و دیگران باشد لطفا بگویید چرا باید یک مسلمان اینگونه باید از جهان برود او در جواب گفت که برادرم در طول عمرش حتی یک بار هم به
دیدگاه ها (۷)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳

پارت دوم چند شاتی وقتی حالت بد میشه ویو بنگ چان وقت ی دکتر ...

وقتی پدربزرگت میمیره میاین ایران و تو حالت بده . یه گوشه پار...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

ستاره ی من(پارت۵)

____[The Forbidden Crossing]____

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:23بقیشم که خودت می دونی ...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

فیک مافیاها پارت ۳۷ویو شب داخل مهمونیشوگا: همون طور که برنام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط