{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.پانزده 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


یجوری که فقد خودمون چهار تا بشنویم گفت :< دیانا دلش شوهر میخاد شوهر دلش خاست چند قدم با شوهر تو خیابون دلش خاستتتت >

خودمو به زور نگه داشتم که قهقهه نزنم ولی یادم باشه بعد مراسم یه فصل مفصل بخندم ،

متین که سرشو بین دستاش گرفته بود و آروم می خندید ، اروم بهش تلنگر زدم که اومد بالا و گفت :< دیانا دلش شوهر میخاد شوهر اونو نمیخاد دیانا دلش شوهر میخاد شوهر اونو نمیخاد >

چاییش رو برداشت و دوباره شروع کرد خندیدن اینا امشب میخاستن منو بکشن از خنده ،

لبمو به دندونم گرفتم تا نخندم آخه الان باید برای آقا ارسلان چایی می بردم!¡

آروم اروم قدم برداشتم و رفتم سمت ارسلان که هواسش پرت بود اروم گفتم :< بفرمایید >

سرشو اورد بالا و به چشمام خیره شد ، جالب بود من از بچگی عاشق چشم رنگی بودم میگفتم شوهر من باید یه چشم رنگی باشه وگرنه بله نمیگم بهش ولی ..

ولی نمی دونم چشم های مشکیش چی داشت که برای منی که عاشق چشم رنگی بودم جذاب و تر و قشنگتر و از هر چشم دیگه ای بود !

ولی یه مشکلی داشت ، کاملا مشخص بود که توی چشم های قشنگش غرور بی داد می کرد ،
البته با این قیافه و هیکل و تیپی که اون داشت معلومه که باید مغرور می بود ؛

همینطور خیره بهش بودم که پوزخندی زد و در حالی که لیوان چایی رو بر می داشت اروم گفت :< ممنون! >

ولی چرا ؟
چرا انقد لحنش سرد بود ؟
چرا اونجوری نگاهم می کرد ؟
یعنی منو دوست نداره ؟

رفتم کنار بابا و متین نشستم و نگاهی به بابا انداختم که بدونم نظرش چیه منظورمو فهمید و سرشو به نشونه ی تایید تکون داد متین و نیکا هم بهم چشمک زدن که یعنی اونام از خانواده و پسره خوششون اومده اما من چی ؟

من خوشم اومده ؟ یا نه ؟
خودمم سر در گم بودم !¡

آروم نشسته بودم و به بحث های متین و آقای کاشی بزرگ گوش می دادم که همشونم درباره ی مسائل کاری شون بود :/

دیگه داشت حوصلم سر می رفت که خانوم کاشی با لحن بامزه ای گفت :< ای بابا مثلا اومدیم خاستگاری ها نیومدیم که شما برای آقای رحیمی توضیح بدی سیاتیک بیمارت خوب شده یا نه! >

هوفف خدا خیرت بده منم خسته شدم از این بحثا :|

آقای کاشی با لبخند گفت :< بله خانومم شما درست میگید بفرمایید خودتون بقیه مراسم رو به دست بگیرید >

خانوم کاشی :< اوهوم معلومه من همیشه درست میگم >

خندید و ادامه داد :< خب دیگه خلاصه آقای رحیمی من اهل حاشیه و مقدمه چینی نیستم اومدیم امشب دختر گل تر گل تونو برای آقا پسر مون ببریم >
دیدگاه ها (۰)

#in_your_eyespart_10۰ویو کایلاچند ثانیه...کوک حتی نفس هم نمی...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

سناریو

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط