مافیای من
#مافیای_من
پارت40
جیمین: راستش رو بخوای…
با صدای بم و آرومش سکوتِ ماشین رو شکست. سرش رو کمی خم کرد و ادامه داد:
جیمین: فکر نمیکردم با این لباس انقدر… مناسبِ نقشِ یه ملکهی مافیایی به نظر برسی. امیدوارم اون زبونِ تندت توی مهمونی هم به کارت بیاد، چون اونجا گرگ زیاده.
نگاهِ برندهم رو دوختم به چشماش و بدونِ اینکه پلک بزنم، با پوزخندی گفتم:
ا/ت: نگرانِ من نباش جیمین… من خودم از اون گرگهام که بقیه رو میدرن! تو فقط حواست باشه توی بازیِ من دستوپا تو گم نکنی
جیمین برای ثانیهای خشکش زد؛ بعد گوشهی لبش به طرزِ محو و عجیبی بالا رفت. انگار از این لجبازی و اعتمادبهنفسِ دستبردار نبودنم لذت میبرد. اما قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، ماشین با ترمزِ آرومی جلوی عمارتِ بزرگ و نورانیِ پدرش متوقف شد از ماشین پیاده شدیم و کنار هم وایستادیم الان دیگه وقت بازی بود...
جیمین: اماده ای؟؟
ا/ت: اوهوم
یهو جیمین دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو چسبوند به خودش
ا/ت: داری چیکار میکنی
دستِ سنگین و گرمِ جیمین روی کمرم نشست و تنم برای ثانیهای منقبض شد. خواستهم عقب بکشم که با صدای بم و آرومش، لبهاش رو به گوشم نزدیک کرد:
جیمین: گفتم که… نقشهست! لبخند بزن ملکهی من، همهی نگاهها روی ماست.
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و لبخندِ فرمالیته اما خیرهکنندهای روی لبام نشوندم. همزمان با هل دادنِ درهای بزرگ و چوبیِ عمارت توسط بادیگاردها، بوی عطرِ گرونقیمت، سیگارهای برگِ سنگین و بوی قدرت توی سالنِ مجلل پیچید
صدای همهمه و صحبتِ مهمونها برای یک لحظه برید. همهی سرها ناخودآگاه چرخید سمتِ ورودی. سالن پر بود از مردهای کتشلوارپوشِ خشن و زنهایی با جواهراتِ خیرهکننده که هرکدام مهرهای توی این بازیِ کثیفِ مافیا بودن.
اما هیچکدام به چشم نمیاومدن؛ نه با حضورِ جیمین که با اون کتوشلوارِ تیره و چهرهی سرد و بیرحمش مثل یه شکارچیِ قهار راه میرفت، و نه با من که با اون لباسِ آبیِ خیرهکننده و نگاهِ بیتفاوت و مغرورم، کنارش قدم برمیداشتم.
دستِ جیمین کمی فشار روی کمرم آورد تا مطمئن بشه فاصلهمون حفظ شده. از گوشهی لبم، بدون اینکه لبخندم محو بشه، زیرلب زمزمه کردم:
ا/ت: زیادی داری این نقش رو جدی میگیری، پارک جیمین… نکنه واقعاً عاشقم شدی؟
حتی برنگشت نگاهم کنه؛ فقط گوشهی لبش به یه پوزخندِ محو باز شد و با صدای آروم و خشداری جواب داد:
جیمین: زیادی داری مغرور میشی ا/ت… مراقب باش از اون بالا نیفتی پایین، چون اون وقت من نجاتت نمیدم
پلههای مرمریِ سالن رو یکییکی بالا رفتیم تا اینکه نگاهِ خیرهی مردی میانسال، با موهای جوگندمی و نگاهی به سردیِ یخ، از بالای بالکن روی ما ثابت شد… پدرِ جیمین! خودِ خودِ گرگِ پیر.
نگاهِ سنگینِ پدرِ جیمین روی ما ثابت شد. با همون لبخندِ معروف و چشمهای زیرکانهش، جامی که دستش بود رو روی میز گذاشت و جلوتر اومد. بر خلافِ تصورِ بقیه که فکر میکردن قراره با یه گرگِ پیرِ خشک و بیرحم روبهرو بشن، چهرهی پدرِ جیمین با دیدنِ من شکفته شد؛ دستهاشو به نشونهی استقبال باز کرد و با لحنی گرم و خندون گفت:
~اوه… بالاخره عروسِ قشنگ و لجبازِ من تشریف آورد! خوش اومدی دخترم، ببینم هنوز هم به اندازه روزی که دیدمت مغروری یا جیمین تونسته سر به راهت کنه؟
نگاهِ جیمین از این صمیمیتِ پدرش برای ثانیهای چرخید سمتِ من، انگار که بهش یادآوری کنه «دیدی گفتم؟». لبخندِ ملس و جذابی زدم و خواستم جوابِ پدرِ جیمین رو بدم که صدای همهمه و باز شدنِ دوبارهی درهای سالن، توجهها رو جلب کرد...
پایان پارت40
پارت40
جیمین: راستش رو بخوای…
با صدای بم و آرومش سکوتِ ماشین رو شکست. سرش رو کمی خم کرد و ادامه داد:
جیمین: فکر نمیکردم با این لباس انقدر… مناسبِ نقشِ یه ملکهی مافیایی به نظر برسی. امیدوارم اون زبونِ تندت توی مهمونی هم به کارت بیاد، چون اونجا گرگ زیاده.
نگاهِ برندهم رو دوختم به چشماش و بدونِ اینکه پلک بزنم، با پوزخندی گفتم:
ا/ت: نگرانِ من نباش جیمین… من خودم از اون گرگهام که بقیه رو میدرن! تو فقط حواست باشه توی بازیِ من دستوپا تو گم نکنی
جیمین برای ثانیهای خشکش زد؛ بعد گوشهی لبش به طرزِ محو و عجیبی بالا رفت. انگار از این لجبازی و اعتمادبهنفسِ دستبردار نبودنم لذت میبرد. اما قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، ماشین با ترمزِ آرومی جلوی عمارتِ بزرگ و نورانیِ پدرش متوقف شد از ماشین پیاده شدیم و کنار هم وایستادیم الان دیگه وقت بازی بود...
جیمین: اماده ای؟؟
ا/ت: اوهوم
یهو جیمین دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو چسبوند به خودش
ا/ت: داری چیکار میکنی
دستِ سنگین و گرمِ جیمین روی کمرم نشست و تنم برای ثانیهای منقبض شد. خواستهم عقب بکشم که با صدای بم و آرومش، لبهاش رو به گوشم نزدیک کرد:
جیمین: گفتم که… نقشهست! لبخند بزن ملکهی من، همهی نگاهها روی ماست.
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و لبخندِ فرمالیته اما خیرهکنندهای روی لبام نشوندم. همزمان با هل دادنِ درهای بزرگ و چوبیِ عمارت توسط بادیگاردها، بوی عطرِ گرونقیمت، سیگارهای برگِ سنگین و بوی قدرت توی سالنِ مجلل پیچید
صدای همهمه و صحبتِ مهمونها برای یک لحظه برید. همهی سرها ناخودآگاه چرخید سمتِ ورودی. سالن پر بود از مردهای کتشلوارپوشِ خشن و زنهایی با جواهراتِ خیرهکننده که هرکدام مهرهای توی این بازیِ کثیفِ مافیا بودن.
اما هیچکدام به چشم نمیاومدن؛ نه با حضورِ جیمین که با اون کتوشلوارِ تیره و چهرهی سرد و بیرحمش مثل یه شکارچیِ قهار راه میرفت، و نه با من که با اون لباسِ آبیِ خیرهکننده و نگاهِ بیتفاوت و مغرورم، کنارش قدم برمیداشتم.
دستِ جیمین کمی فشار روی کمرم آورد تا مطمئن بشه فاصلهمون حفظ شده. از گوشهی لبم، بدون اینکه لبخندم محو بشه، زیرلب زمزمه کردم:
ا/ت: زیادی داری این نقش رو جدی میگیری، پارک جیمین… نکنه واقعاً عاشقم شدی؟
حتی برنگشت نگاهم کنه؛ فقط گوشهی لبش به یه پوزخندِ محو باز شد و با صدای آروم و خشداری جواب داد:
جیمین: زیادی داری مغرور میشی ا/ت… مراقب باش از اون بالا نیفتی پایین، چون اون وقت من نجاتت نمیدم
پلههای مرمریِ سالن رو یکییکی بالا رفتیم تا اینکه نگاهِ خیرهی مردی میانسال، با موهای جوگندمی و نگاهی به سردیِ یخ، از بالای بالکن روی ما ثابت شد… پدرِ جیمین! خودِ خودِ گرگِ پیر.
نگاهِ سنگینِ پدرِ جیمین روی ما ثابت شد. با همون لبخندِ معروف و چشمهای زیرکانهش، جامی که دستش بود رو روی میز گذاشت و جلوتر اومد. بر خلافِ تصورِ بقیه که فکر میکردن قراره با یه گرگِ پیرِ خشک و بیرحم روبهرو بشن، چهرهی پدرِ جیمین با دیدنِ من شکفته شد؛ دستهاشو به نشونهی استقبال باز کرد و با لحنی گرم و خندون گفت:
~اوه… بالاخره عروسِ قشنگ و لجبازِ من تشریف آورد! خوش اومدی دخترم، ببینم هنوز هم به اندازه روزی که دیدمت مغروری یا جیمین تونسته سر به راهت کنه؟
نگاهِ جیمین از این صمیمیتِ پدرش برای ثانیهای چرخید سمتِ من، انگار که بهش یادآوری کنه «دیدی گفتم؟». لبخندِ ملس و جذابی زدم و خواستم جوابِ پدرِ جیمین رو بدم که صدای همهمه و باز شدنِ دوبارهی درهای سالن، توجهها رو جلب کرد...
پایان پارت40
- ۲۹۷
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط