{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخرین پیام یک #فرمانده در پشت #بی‌سیم

آخرین پیام یک #فرمانده در پشت #بی‌سیم
#شهیداحمدصداقتی
#بی‌سیم‌چی فرمانده لشکر ۱۴ #امام_حسین(ع)
 فرمانده گردان امام #جعفرصادق(ع)
شهادت : سال ۶۱  #عملیات_محرم

* عملیات #محرم بود، در کنار بی‌سیم فرماندهی، عده زیادی جمع شده بودند، با عجله خودم را به آن جا رساندم، همه با حالت خاصی صدای برادری را که از بی‌سیم می‌آمد، گوش می‌دادند. پرسیدم: «کیست؟»، گفتند: «برادر #صداقتی است! ساکت باش ببینیم چه می‌گوید!».

* به لحاظ تعهد و روحیه شهادت‌طلبی که داشت، یک بی‌سیم به دوش گرفته و همراه نیروهای رزمنده جلو رفته بود، در محاصره دشمن بودند و امکان کمک فوری به آنان نبود، هر چند مجروح شده بود، کلام او حکایت از دلاوری و روحیه عالی که خاص مجاهدان مخلص راه خداست، داشت.
در بین حرف‌ها گفت: «این دستم هم مثل آن دستم شده و زیاد نمی‌توانم حرف بزنم، سلام مرا به حضرت امام برسانید و بگویید: رزمندگان در اجرای اوامر شما کوتاهی نکردند، وضع ما خوب است، مهمات، غذا، همه چیز داریم، منظورم را که می‌فهمید؟»، به امکانات مذکور شدیداً نیازمند بودند.
پس از چند لحظه صدای او قطع شد، هر چه او را صدا زدند، جواب نداد، بعد خبر آمد که آن عزیز بزرگوار در همان لحظه به #شهادت رسیده است.

#بهترینهاازشهدا 🌹
#شهید_شهدا
#پدران_آسمانی 👇
..........................................
💟 ڪلیــڪ ڪنید  ⇩⇩⇩
🆔 @Pedaran_Asemani
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²²صدای هلیکوپتر هر لحظه نزدیک‌تر می‌...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

روایات بسیاری گواهی می‌دهند که معصوم را جز معصوم نمی‌تواند غ...

FORCED LOVEPart: 20[سه ساعت بعد]ماشینم را در خیابانی خلوت پا...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁴﴿ویو تهیونگ﴾چشمم هنوز روی عکس بود.دستم...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط