عشق انتخابی من
۲۷
( ویو هایری)
( ویو صبح )
صبح از خواب بیدار شدم رفتم دست صورتم رو شستم به ساعت نگاه کردم ساعت ۵:۲۵ بود رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون موهام رو سشوار کشیدم لباسم پوشیدم ( عکسش رو گذاشتم ) آرایش کردم کاش میرفتم آرایشگاه حالا انگار خیلی خوشحالم که دارم ازدواج میکنم که به خودم برسم تا حالا به این فکر نکرده بودم که به کوک حسی دارم یا نه نمیدونم بیخیال بهتره بهش فکر نکنم آرایشم که تموم شد رفتم پایین پدرم مثل همیشه بیدار بود پدرم همیشه ساعت ۵ بیدار میشد کاراش رو انجام میداد اگر هم یادش رفته باشه انجامش میداد کتاب میخوند و بعد میرفت شرکت همیشه سحر خیز بود رفتم رو روبروش نشستم روی کاناپه که گفتم
هایری... سلام بابا .. صبح بخیر چطور شدم
یونگ.. سلام دخترم صبح تو هم بخیر مثل همیشه عالی
رفتم جلو لپش رو بوسیدم و گفتم
هایری.. ممنون .. صبحانه نمی خوریم
یونگ .. چرا
آجوما... سلام خانم صبح تون بخیر .. سلام آقا صبح شماهم بخیر
یونگ .. سلام ممنون آجوما
هایری.. سلام ممنون صبح تو هم بخیر
آجوما.. صبحانه حاضره
یونگ .. الان میایم
بلند شدیم رفتیم سر میز و شروع کردیم به خوردن و....
..............( پرش زمانی بعد از صبحانه) ..........
صبحانه رو خوردیم آجوما سفره رو جمع کرد که زنگ در رو زدن آجوما رفت که در رو باز کنه سریع اومد و گفت آجوما
آجوما... آقا جنگکوک گفتن منتظر شما هستن بیاین
یونگ ... دخترم تو با کوک بیا .. من با ماشین خودم
هایری.. باش
رفتم سمت مبل کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون سوار ماشین کوک شدم بی ادب نیومد پایین در رو باز کنه
هایری.. سلام
کوک .. سلام
هایری.. دیر که نکردم
کوک .. چرا
هایری.. مهم نیست
کوک .. وقتی مهم نیست چرا میگی
هایری... همین طوری
کوک ... چیزی خورده به سرت
هایری.. چطور
کوک .. آخه حرف های عجب غریب میزنی
هایری.. تو که حرف نمی زنی من گفتم سر صحبت رو باز کنم .. راستی پدر بزرگت هم میاد
کوک ... آره
هایری.. ناراحت نشد وقتی بهش گفتی با من میخواهی صیغه کنی
کوک .. نه برعکس خیلی هم خوشحال شد
هایری.. اوکی
کوک .. خوب رسیدیم پیاده شو
از ماشین پیاده شدم لباسم رو درست کردم تازه چشمم افتاد به لباس های کوک ( عکسش رو گذاشتم ) خیلی بهش میومد اصلا من خیلی کم میدیدم کوک لباس اسپرت بپوشه
ولی بازهم خوشتیپ بود مثل کسایی میمونه که گونی هم بپوشن بهشون میاد ( زیاد بزرگش کرد دوستان ) که
کوک ... اگر دید زدنت تموم شد بریم تو
هایری.. چی داری میگی
کوک .. محو من شدی داشتی من رو میخوردی
هایری.. کی من ( نه من ) خودشیفته
کوک ... من که میدونم داری دروغ میگی .. بریم
هایری.. باش بریم
بچه ها خیلی ببخشید دو روزی نبودم جبران میکنم شرمنده ...
حمایت عشق ها 🫀❤️
( ویو هایری)
( ویو صبح )
صبح از خواب بیدار شدم رفتم دست صورتم رو شستم به ساعت نگاه کردم ساعت ۵:۲۵ بود رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون موهام رو سشوار کشیدم لباسم پوشیدم ( عکسش رو گذاشتم ) آرایش کردم کاش میرفتم آرایشگاه حالا انگار خیلی خوشحالم که دارم ازدواج میکنم که به خودم برسم تا حالا به این فکر نکرده بودم که به کوک حسی دارم یا نه نمیدونم بیخیال بهتره بهش فکر نکنم آرایشم که تموم شد رفتم پایین پدرم مثل همیشه بیدار بود پدرم همیشه ساعت ۵ بیدار میشد کاراش رو انجام میداد اگر هم یادش رفته باشه انجامش میداد کتاب میخوند و بعد میرفت شرکت همیشه سحر خیز بود رفتم رو روبروش نشستم روی کاناپه که گفتم
هایری... سلام بابا .. صبح بخیر چطور شدم
یونگ.. سلام دخترم صبح تو هم بخیر مثل همیشه عالی
رفتم جلو لپش رو بوسیدم و گفتم
هایری.. ممنون .. صبحانه نمی خوریم
یونگ .. چرا
آجوما... سلام خانم صبح تون بخیر .. سلام آقا صبح شماهم بخیر
یونگ .. سلام ممنون آجوما
هایری.. سلام ممنون صبح تو هم بخیر
آجوما.. صبحانه حاضره
یونگ .. الان میایم
بلند شدیم رفتیم سر میز و شروع کردیم به خوردن و....
..............( پرش زمانی بعد از صبحانه) ..........
صبحانه رو خوردیم آجوما سفره رو جمع کرد که زنگ در رو زدن آجوما رفت که در رو باز کنه سریع اومد و گفت آجوما
آجوما... آقا جنگکوک گفتن منتظر شما هستن بیاین
یونگ ... دخترم تو با کوک بیا .. من با ماشین خودم
هایری.. باش
رفتم سمت مبل کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون سوار ماشین کوک شدم بی ادب نیومد پایین در رو باز کنه
هایری.. سلام
کوک .. سلام
هایری.. دیر که نکردم
کوک .. چرا
هایری.. مهم نیست
کوک .. وقتی مهم نیست چرا میگی
هایری... همین طوری
کوک ... چیزی خورده به سرت
هایری.. چطور
کوک .. آخه حرف های عجب غریب میزنی
هایری.. تو که حرف نمی زنی من گفتم سر صحبت رو باز کنم .. راستی پدر بزرگت هم میاد
کوک ... آره
هایری.. ناراحت نشد وقتی بهش گفتی با من میخواهی صیغه کنی
کوک .. نه برعکس خیلی هم خوشحال شد
هایری.. اوکی
کوک .. خوب رسیدیم پیاده شو
از ماشین پیاده شدم لباسم رو درست کردم تازه چشمم افتاد به لباس های کوک ( عکسش رو گذاشتم ) خیلی بهش میومد اصلا من خیلی کم میدیدم کوک لباس اسپرت بپوشه
ولی بازهم خوشتیپ بود مثل کسایی میمونه که گونی هم بپوشن بهشون میاد ( زیاد بزرگش کرد دوستان ) که
کوک ... اگر دید زدنت تموم شد بریم تو
هایری.. چی داری میگی
کوک .. محو من شدی داشتی من رو میخوردی
هایری.. کی من ( نه من ) خودشیفته
کوک ... من که میدونم داری دروغ میگی .. بریم
هایری.. باش بریم
بچه ها خیلی ببخشید دو روزی نبودم جبران میکنم شرمنده ...
حمایت عشق ها 🫀❤️
- ۱۹.۳k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط