باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرودار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه ی لب های من
تشنه ای سیراب شد، سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد، خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمیدانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه ومال وابرو
او شراب بوسه می خواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت وغافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن،که من دیوانه ام
من به او میگویم ای ناآشنا
بگذر ازمن، من ترا بیگانه ام
اه از این دل،آه از این جام امید
عاقبت بشکست وکس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند
دیدگاه ها (۲)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

نا اشنابازهم قلبی به پایم اوفتادبازهم چشمی به رویم خیره شدبا...

او به من می گوید ای آغوش گرممست نازم کن، که من دیوانه ام ...

او به من می گوید ای آغوش گرممست نازم ڪن، ڪه من دیوانه اممن ب...

باز هم قلبی به پایم افتادبازهم چشمی به رویم خیره شدباز هم در...

باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز...

باز هم قلبی به پایم اوفتادباز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم...

باز هم قلبی به پایم اوفتاد /باز هم چشم به رویم خیره شد/باز ه...

باز هم #قلبی به پایم اوفتادباز هم #چشمی به رویم خیره شدباز ه...

باز هم قلبی به پایم اوفتادباز هم چشمی به رویم خیره شدباز هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط